- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: March 2010

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

ما را چه مي‌شود؟

در وبلاگ هادي مطلبي خواندم با عنوان "ما را چه مي‌شود – 4".

من نمي‌دانم سه‌تاي قبلي اين "ما را چه مي‌شود"ها چه بوده است. اما در مجموع از اين گونه بررسي‌هاي مقايسه‌اي كه برخي خصوصيات ايراني را انتخاب مي‌كند و با بزرگ‌نمايي غيرمنصفانة آن‌ها در مقابل خصوصيات ايده‌آل و تحسين برانگيز مليت‌هاي ديگر بر سرِ مال مي‌زند و ديگران را بالا مي‌برد٬ دل خوشي ندارم. خود كم‌بيني و ديگر بزرگ‌بيني مگر چيست؟

برخي از مواردي كه هادي به آن‌ها اشاره كرده است٬ با فرض درست بودنشان٬ بيش از آن‌كه بتواند ابزاري براي زير سوال بردن مردمانمان باشد٬ نياز به تحليل جامعه‌شناختي براي يافتن چرايي آنها دارد. براي مثال اين كه "چرا بعضی از مردان ما به محض رسیدن به فرودگاه، ثانیه‌هایی بعد از چک گذرنامه‌شان، خود را به محل فروش نوشیدنی‌های الکلی می‌رسانند و چند بطری از نامرغوب‌ترین‌ها را فوری در کیسه می‌گذارند." اولا اين نكته را به دست مي‌دهد كه شايد كساني كه دور و بر هادي بوده‌اند چنين رفتاري را داشته‌اند كه در ذهن او ماندگار و پررنگ شده است. كه دست كم من تا به حال در سفرهاي خود به چنين نمونه‌هايي برنخوردم. دوم اين كه با فرض اين كه چنين چيزي صحت داشته باشد٬ ساده‌ترين دليلش محدوديت‌هاي موجود در اين زمينه در درون كشورمان است كه به استناد "والمرء حريص على ما منع" مي‌تواند نتيجه‌هاي اينچنيني را به دست بدهد. شايد اگر مردم كشورهاي ديگر را هم براي امتحان از اين باب در مضيقه و محروميت قرار دهند٬ نتيجه‌هايي به مراتب شرم‌آورتر حاصل شود.

"چرا ما با بلند و تهاجمی صحبت‌کردن‌ مشخص می‌شویم؟"باز هم تا جايي كه به ياد مي‌آورم٬ نشنيدم كه كسي مليت ما را با چنين خصوصيتي بشناسد. حتي اگر نمونه‌هايي هم در اين باره وجود داشته باشد٬ هنوز تا تبديل اين خصوصيت به مشخصة ملي ما راه درازي باقي است. اما مگر ايتاليايي‌ها هم همين ايراد را ندارند؟ مگر آن‌ها هم با صداي بلند حرف نمي‌زنند و نمي‌خندند؟ مگر دمدمي مزاج نيستند و با يك غوره و مويز سردي و گرمي‌شان نمي‌كند؟ مگر آن‌ها هم به هر بهانه‌اي به هم نمي‌پرند و جر و بحث نمي‌كنند؟ چگونه است كه اين خصوصيات ايتاليايي‌ها به گرم بودن و خوش‌مشرب بودنشان تعبير مي‌شود و براي ما سر از جاي ديگري در مي‌آورد؟ نمونه‌هايي ديگري از بلند حرف زدن و دمدمي مزاجي را در ميان مردم مكزيك هم ديدم.

"چرا هنوز هواپیما به زمین ننشسته بلند می‌شویم تا بارمان را برداریم و خودمان را به در خروجی برسانیم؟" آخرين شاهد من براي اين‌كه چنين خصلتي نه در انحصار ايراني‌ها و نه هيچ مليت ديگري است٬ دو پرواز اخير من در 3 روز گذشته بوده است. اولي از ژنو به زوريخ (با سوييس ايرلاين) و ديگري از زوريخ به وين (با لوفت‌هانزا) كه در هر دوي آن‌ها به مجرد اين‌كه چرخ‌هاي هواپيما به زمين رسيد٬ به رغم توصيه‌هاي مهمانداران٬ مسافران براي جمع‌آوري اسباب و وسايل خود از جاي برخاستند و پيش از آن‌كه در هواپيما باز شود جلوي آن صف كشيدند.

نمي‌خواهم براي تك‌تك مواردي كه هادي آورده است٬ مثال نقض بياورم و نمي‌خواهم اين را هم بگويم كه همة آن‌چه گفته نادرست است. اما مجموعة اين قبيل تحليل‌هاي سطحي و بدون عمق را فقط نوعي خود كوچك‌بيني و ديگر بزرگ‌بيني براي كوبيدن اخلاق و خصايل ملي خودمان مي‌دانم. چيزي از جنس "هر چه خارجي‌ها مي‌كنند خوب است" و "ما خيلي مانده است كه مثل آن‌ها شويم." و امثال اين‌ها. وگرنه چرا وقتي صحبت از مقايسه مي‌شود٬ اين را نمي‌گوييم كه در اكثر دانشگاه‌هاي معتبر دنيا اساتيد برجستة ايراني بسياري در شاخه‌هاي مختلف علوم داريم؟ چرا اين را نمي‌گوييم كه مثلا برخلاف عرب‌ها و فيليپيني‌ها و امثال اين‌ها كه نهايت موفقيت‌شان در كشورهاي خارجي كار گرفتن در رستوراني٬ چيزي است براي گذران زندگي٬ بيشتر بچه‌هاي ايراني‌اي كه به كشورهاي ديگر آمده‌اند٬ در دانشگاه‌ها بهترين موقعيت‌ها را براي خود آفريده‌ و بهترين فرصت‌ها را از دانشجويان كشورهاي ديگر ربوده‌اند.

حكايت عجيبي است. نشنيده‌ام تا به حال كه سوئدي‌ها از سردمزاجي خود حكايتي بسازند و خود را ملامت كنند. نشنيده‌ام هندي‌ها از اين‌كه با دست غذا مي‌خورند شرمسار باشند. چيني‌ها به اين كه باقي ملت‌ها آن‌ها را چندان تميز نمي‌دانند٬ وقعي نمي‌نهند. رو‌س‌ها از اين كه دخترانشان معروف هستند كه در كشورهاي اروپايي منتظر فرصتند تا پسري را تور بزنند و آويزانش شوند٬ ككشان هم نمي‌گزد. فرانسوي‌ها شلختگي‌شان را نوعي شيريني در رفتار مي‌دانند و آلماني‌ها به خشك و جدي بودن‌شان مفتخر هستند.

نمي‌دانم اين چه رسم نامباركي است كه اين اواخر باب شده كه ما هزار خصلت داشته و نداشته را به خودمان بچسبانيم كه به صد زبان بگوييم كه رفتارمان اسباب شرمندگي است. هادي جان٬ اين را هم در ليستت به عادات و خصلت‌هاي ايراني‌مان اضافه مي‌كني؟

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

هيچ

بعضي دوستي‌ها آنقدر ريشه مي‌دوانند كه ديگر فاصله‌ها و دير ديدن‌ها و نديدن‌ها نمي‌تواند چيزي را در آن‌ها عوض كند. مهم نيست كه آخرين باري كه همديگر را ديده‌ايد ديروز بوده است يا دو سه سال پيش. مهم اين است كه هر زمان كه همديگر را مي‌بينيد در لحظه‌اي همة آن غبار دوري زدوده مي‌شود؛ تو گويي همين ديروز از هم جدا شده‌ايد.

ديده‌ايد بعضي آدم‌ها را كه غيب مي‌شوند؟ يكهو غيب‌شان مي‌زند و بعدتر٬ مي‌بيني كه از جايي ديگر٬ سوراخي ديگر سرشان را درمي‌آورند. امروز از هم جدا مي‌شويد كه مثلا فردا هم را ببينيد؛ مي‌رود تا شش ماه ديگر٬ يك سال ديگر.

نمي‌دانم هيچ كدام از شما در زندگي‌تان طعم يك دوستي بي‌توقع را چشيده‌ايد؟ دوستي براي دوستي٬ نه براي هيچ چيز ديگري. نه از هم گلايه‌اي داشته باشيد كه چرا اين يكي از آن‌يكي خبري نگرفته است و نه باري بر روي دوش هم بگذاريد كه سنگيني كند. هر كس هر زمان كه دوست داشت يادي از آن يكي كند و بعد با خود نگويد كه دفعة بعد نوبت او است كه سراغي ازم بگيرد. قاعده‌اش اين باشد: هر كس هر زمان كه دوست دارد.

در ميان دوستان‌تان كسي را داشته‌ايد كه سرشار از زندگي باشد؟ كه بوي زندگي بدهد؟ كه با تمام مشكلات زندگي باز هم به ساده‌ترين شوخي بي‌مزه‌اي بخندد؟ كسي كه هميشه خستة كار٬ اما اميدوار باشد؟ كسي كه هميشه در فكر برنامه‌هاي دور و دراز باشد؟ كسي كه وضع مالي خانوادگي‌‌اش تعريفي نداشته باشد٬ مادري هم داشته باشد كه ناراحتي‌هاي جسمي‌اش هميشه يك پايش را در بيمارستان گير داده و شب و روز از محل كارش به بيمارستان در تردد باشد و باز در همين گير و دار٬ گاه‌گاهي بي هيچ دليلي در مسنجر برايتان علامت زبان‌درازي بفرستد و به سبك خودش احوالتان را بپرسد كه: "چطوري ميمون؟"

من اما داشته‌ام. من دوستي داشته‌ام كه همة اين‌ها و چيزهاي بسيار ديگري را با هم داشت.

اين‌طور شد كه من مرگ مژگان را هيچ زمان باور نكردم.


زمستان كه رفتم ايران به موبايلش پيام دادم كه: "من آمدم وطن. گفتم كه بداني!" فردا صبح زنگ زد؛ اما خودش نبود. صداي آشناي خودش نبود. خانم مسني بود كه پرس‌وجو مي‌كرد مرا بشناسد. (ديگر برايش چه فرقي مي‌كرد كه چه كسي هستم؟ شايد نشاني از دخترش را مي‌جست. يادي از دخترش را در اين آدم غريبه‌اي كه براي موبايل دخترش پيام فرستاده بود٬ مي‌جست.) باقي همه اشك و آه بود. مي‌گفت شما چه دوستي بوديد كه تا كنون خبر نشديد؟ الان 5 ماه بيشتر گذشته است. من گيج بودم. من منگ بودم. چه بايد مي‌گفتم٬ نمي‌دانم. چه گفتم٬ نمي‌دانم. چقدر گاهي كلمات براي بيان ناتوانند. چقدر احساس كردم كه موجود ابلهي بيش نيستم كه حالا كه بايد چيزي بگويم٬ حالا كه بايد كلام شايسته‌اي بر زبانم بيايد كه تا به مادري كه فرزندش را از دست داده تسلا دهم٬ لال شده‌ام. من گيج بودم. شايد اگر كمي٬ تنها كمي عقلم ياري‌ام مي‌داد٬ در جواب مادرش كه پرسيد: "شما چه دوستي بوديد كه تا كنون خبر نشديد؟ الان 5 ماه بيشتر گذشته است." مي‌بايست بگويم: "آخر ما بيش از اين‌ها را هم ديده بوديم. پيش آمده بود كه يك‌سال هم از هم بي‌خبر بوده باشيم. اما وقتي غيبمان مي‌زد٬ وقتي هركدام به سيِ خود مي‌رفتيم٬ قرار نبود ديگر برنگرديم. ما قرارمان اين نبود."


خدا را شاهد مي‌گيرم كه اگر روزي٬ روزگاري كامپيوترم را روشن كنم و بر روي مسنجرم آفلايني از مژگان ببينم كه زبان‌درازي كرده است و احوالم را به سبك خودش پرسيده است كه: "چطوري ميمون؟"٬ نه مي‌ترسم و نه تعجب مي‌كنم.

خدا را شاهد مي‌گيرم كه اگر يكي از اين بارهايي كه به ايران مي‌روم و موبايل ايرانم را به كار مي‌اندازم٬ شمارة مژگان بر روي صفحة موبايلم نقش ببندد و صدايش را از آن سو بشنوم كه: "انتر٬ تو باز بي‌خبر اومدي؟" نه تعجب مي‌كنم و نه هيچ چيز ديگر.


اين پاراگراف آخر را كه نوشتم صدايش در گوشم پيچيد. خودش مي‌داند كه قرارمان اين نبود.

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

آب طلا

در فرودگاه زوريخ يك بطري نيم ليتري آب‌معدني را به 5 فرانك سوييس خريدم. دزدِ سرِ گردنه كه مي‌گويند مگر چيست؟

يادم آمد در بابل هر بستة 6تايي آب معدني را از سوپر حسين مي‌خريديم 1500 تومان. بطري‌هاي آب معدني كه يك و نيم ليتري باشد٬ شش‌تايش مي‌شود 9 ليتر. با احتساب 1500 تومان براي 9 ليتر٬ قيمت آب معدني را در بابل به دست مي‌دهد كه مي‌شود از قرار هر ليتر 166.66 تومان.

5 فرانك سوييس يعني 4610 تومان (اين هم سندش). 4610 تومان براي نيم ليتر يعني 9220 تومان براي هر ليتر كه مي‌شود قيمت هر ليتر آب‌معدني در فرودگاه زوريخ.

قيمت يك ليتر آب‌معدني در فرودگاه زوريخ 55 برابر قيمت يك ليتر آب‌معدني در سوپر حسين بابل است. بيچاره حسين كه نمي‌داند چه آتشي به مال خود زده است و چه در غلتاني را دارد مفت به خورد خلق‌الله مي‌دهد.


پ.ن. در وينِ زيبا هستم. مهم نيست كه بار چندم است. هيچ چيزي از زيبايي‌هاي اين شهر كم نمي‌كند٬ حتي ديدار‌هاي چندباره.

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

تفريحات سالم

يادش به خير مزاحمت‌هاي تلفني‌مان.

گروه سني ب (سالهاي آغازين دبستان)؛ زنگ مي‌زديم به شماره‌هاي ناشناس تصادفي و مي‌گفتيم: ببخشيد٬ منزل آقاي اصغري؟

گروه سني ج (كلاس چهارم و پنجم)؛ بي هيچ دليلي زنگ مي‌زديم به شماره‌هاي گويا (ساعت گويا٬ اطلاعات راه٬ اطلاعات دارو و ...) و به پيام‌هايشان گوش مي‌داديم. نوع ديگرش اين‌كه زنگ مي‌زديم به شماره‌هايي كه پيام‌گير داشتند و پيام‌هاي پرت و پلا مي‌گذاشتيم.

گروه سني د (مقطع راهنمايي)؛ زنگ مي‌زديم به سفارت كشورهاي خارجي در تهران و به كسي كه گوشي را برمي‌داشت٬ مي‌گفتيم: "Hello. How are you?"

گروه سني ه (سال‌هاي دبيرستان)؛ قطع مي‌كرديم. چون پدرش گوشي را برداشته بود.

فقط چند حدس

صدايم بدك نيست و معمولا در مهماني‌هاي خانوادگي و دوستانه ازم مي‌خواهند كه تصنيفي٬ ترانه‌اي چيزي بخوانم. چند شب پيش هم كه براي تحويل سال نو به دانشگاه EPFL در لوزان رفته بودم٬ در راه برگشت٬ به درخواست دوستان "امشب شب مهتابه" را خواندم. خواندنم كه تمام شد٬ دخترخانمي جلو آمد و تشكر كرد و گفت كه او عاشق اين آهنگ‌هاي قديمي است. بعد هم درخواست كرد كه آهنگ سپيده‌دم جوادي يساري را بخوانم. شنيده بودمش٬ اما از بر نبودم. بلافاصله ترانة درخواستي ديگري را جايگزين كرد: در بر آن بيد مجنون٬ نون٬ نون.

براي من ترانه‌هاي درخواستي و سليقة شنوندگان مقوله ناآشنايي نيست. اما كشف و تحليل مسيري كه مي‌تواند ترانه‌ها يا تصنيف‌هايي را در ذهن جمعي يك يا چند نسل ماندگار كند٬ برايم هميشه جالب و سوال‌برانگيز بوده است. ساده بگويم و از همين آخرين مثال شاهد بياورم؛ چه چيزي باعث مي‌شود كه ذهن يك شنونده پس از شنيدن تصنيف "امشب شب مهتابه"ي علي‌اكبرخان شيدا٬ به ياد سپيده‌دم جوادي يساري بيفتد و اصولا در ذهن شنوندة غيرحرفه‌اي چه معياري وجود دارد كه مي‌تواند تصنيف‌هاي غيرهمگني را نظير امشب شب مهتابه٬ سپيده‌دم و در بر آن بيد مجنون٬ جملگي در دستة كلاني به نام ترانه‌هاي دوست‌داشتني جاي دهد. در پاسخ به اين سوال حدس‌هايي دارم كه برخي از آن‌ها را اينجا مي‌آورم. پيش از آن تذكار اين نكته را ضروري مي‌دانم كه اولا آن‌چه از پي مي‌آيد٬ ارتباط زيادي به سلايق شخصي من ندارد و بيشتر به سليقة مخاطبان برمي‌گردد. دوم اين‌كه منظور از مخاطبان سطح متوسطي است كه در آن مخاطب نه سواد بالايي در موسيقي دارد و نه اصولا موسيقي را به عنوان يك مقوله جدي دنبال مي‌كند.

حدس‌هاي من:

1- دستگاه: اين فرضيه در همان ابتدا رد مي‌شود. اين كه بخواهيم تمامي اين تصنيف‌هاي خاطره‌انگيز و دوست داشتني را به دستگاه خاصي در آواز ايراني مرتبط بدانيم٬ دست‌كم به دو دليل قاطع مردود است. اول اين كه بخش بسيار قليلي از شنوندگان و مهمانان مجالسي كه در آن‌ها حضور داشته‌ام٬ آشنايي دقيقي با گوشه‌هاي موسيقي ايراني داشته‌اند كه مثلا بتوانند تشخيص دهند كه پس از تصنيف "امشب شب مهتابه" كه در دستگاه بیات اصفهان اجرا شده است٬ ترانة بعدي‌اي كه درخواستش را مي‌دهند در همين دستگاه باشد و يا دست كم در همايون باشد كه هم‌خواني‌اي با بيات اصفهان داشته باشد. دوم اين كه گوناگوني اين ترانه‌ها و تصنيف‌ها چنان است كه نگاهي ساده و گذرا به تركيب آن‌ها ( و براي مثال همين سه تصنيف امشب شب مهتابه٬ سپيده‌دم و در بر آن بيد مجنون) نادرستي اين فرضيه را به تصوير مي‌كشد.

2- ريتم ضربي: اگرچه بخش زيادي از آهنگ‌هاي درخواستي ريتم ضربي دارند كه شنوند‌گان را به همراهي با خواننده از طريق زمزمه كردن و يا كف زدن ترغيب مي‌كند٬ اما لزوما اين همة داستان نيست. يعني نمي‌توان تمام آهنگ‌هايي را كه ريتم ضربي دارند در رستة ترانه‌هاي دوست‌داشتني و محبوب شنوندگان قرار داد. شاهدي بر اين مدعا ترانة "تا من آن نرگس مست تو ديدم" ملوك ضرابي است كه به رغم ضرباهنگ بسيار زيبا و نشاط‌آورش٬ تا كنون از من در هيچ مجلسي خواندنش طلب نشده است. همچنين نمي‌توان گفت آهنگ‌هايي كه ريتم ضربي ندارند از دايره ترانه‌هاي درخواستي خارج هستند. براي مثال٬ آواز "مستي هم درد منو ديگه دوا نمي‌كنه" مرحوم هايده از آن‌هايي است كه معمولا در هر مجلسي كه رفته‌ام٬ طرفداراني داشته است.

3- مضمون عاشقانه: اين معيار مي‌تواند تا حدي صادق باشد. اين كه در يك تصنيف شنونده بتواند با مضمون شعر هم‌داستاني كرده و يا به خاطرة عاشقانه‌اي از خود مربوطش كند٬ مي‌تواند در ورود ترانه به دايرة دوست‌داشتني‌هاي شنونده موثر باشد. نمونه‌هاي موافق فراوان است: گلنار (داريوش رفيعي)٬ تو شادي گذشته‌امي (معين)٬ در بر آن بيد مجنون (عارف)٬ اشك من هويدا شد (مرضيه)٬ لرزون لرزون٬ ترسون ترسون (دلكش)٬ تو اي پري كجايي (قوامي) الهة ناز(بنان). مثال نقض: ترانة بسيار زيباي" نمیدونی، نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه" (استاد عبدالعلی وزیری).

4- حدي از لمپنيسم٬ داش‌مشتي‌گري٬ لوطي‌گري و امثال اين‌ها: اين معيار را مي‌توان در ارتباطي تنگاتنگ با معيار پيشين بازخواند. توضيحش كمي سخت و غلط‌انداز است. به اين ترتيب كه مضمون عاشقانه بايد كمي از الوهيت و قداست خود بكاهد و جايي پايين‌تر بايستد تا مخاطب عام خود را بيابد. در اين سقوط مقام٬ لمپنيسم٬ داش‌مشتي‌گري و لوطي‌گري مي‌تواند به كمك بيايد و هم از اين روست كه "نامهربوني٬ نمي‌خواهي بدوني" الهه و "دوستت دارم مي‌دوني" سوسن بارها و بارها در مجالس مختلف تقاضا شده و در نقطة مقابل ترانة بي‌نظير "تا آسايد دل زارم" دلكش كه در عمق معناي عاشقانه٬ در نوع خود بي‌نظير است در مجالس عام خريدار چنداني نداشته است. حتي اگر اين عدم اقبال شنونده به "تا آسايد دل زارم" را حاصل ريتم سنگين٬ فاخر و غيرضربي آن بدانيم٬ شاهد ديگري مي‌توان آورد و آن تصنيف "نه كسي آيد به برم" دلكش است كه به رغم برخورداري از ريتم ضربي و مفهوم عاشقانه٬ مخاطب عام نيافته است. مثالي كه در بالا از هايده آوردم (مستي هم درد منو ديگه دوا نمي‌كنه) دقيقا به اين نقطه از تقاضاي شنونده عام پاسخي در خور مي‌دهد.

5- شانس: مانند هر وادي ديگري٬ شانس نقش غيرقابل انكاري در ماندگاري برخي ترانه‌ها داشته است. به ديگر كلام٬ برخي تصنيف‌ها به واقع بيش از گوهر ماندگاري‌اي كه در درون خود داشته‌اند در خاطرها مانده‌اند كه من اين را به خوش‌شانسي آن‌ها يا سازندگانشان نسبت مي‌دهم. نقطة مقابل آن ترانه‌هايي هستند كه اگر بخت يارشان مي‌شد٬ مي‌توانستند براي هميشه محفل‌آراي بزم اين و آن باشند و نشدند. شايد بعدها معيار ديگري به نظرم بيايد كه اين توفيق يا ناكامي را به گونه‌اي توجيه كند. تا آن زمان٬ اين را تنها به بخت و اقبال ترانه حواله مي‌دهم.

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

سينما زينب

شاملو در سال 70 در قراردادي دو نفر را به عنوان سرپرستان هميشگي يا مادم‌العمر كلية آثارش معرفي مي‌كند: همسرش، آيدا و يار غارش، عسگري پاشايي. اين هم تصوير قرارداد.

اين چيزي است كه جاي بحث داشته باشد يا بتوان در آن تشكيك كرد كه حالا مدير انتشارات مازيار –كه مجلدات پيشين كتاب كوچه را به چاپ رسانده است- كاسة داغ‌تر از آش شده است و داية دلسوزتر از مادر؟ مي‌گويد برخي از فيش‌هاي متن ارائه شده ازسوي آيدا براي انتشار جلد دوازدهم كتاب كوچه، زائيده ذهن و قلم شاملو نيست. مي‌گويد آيدا خودش اين‌ها را تكميل كرده است. پايش را هم كرده است در يك كفش كه چنين كتابي را چاپ نمي‌كند. انگار كسي هم ان دور و بر نيست كه بگويدش پدرجان، تو قراردادي براي انتشارت مجلدات كتاب كوچه با شاملو داري و بس. اگر قرار بود دربارة محتواي كتاب‌ها هم تو نظر بدهي، شاملو اسم تو را هم كنار نام پاشايي و آيدا مي‌آورد. كه نياورد. ديگر حرف اضافه براي چيست؟ شايد هم كسي دور و برش هست و اين‌ها را مي‌گويد؛ اما گوش شنوايي نيست.

هر كدام براي خود ديكتاتوري هستيم. فرقي هم نمي‌كند كجا ايستاده‌ايم و كدام نقطه از كائنات را در تصرف خود داريم. چند سال پيش از اين، يك بار در جادة هراز، نزديكي‌هاي لاريجان، براي قضاي حاجت ايستادم. توالت قراضه و كر و كثيفي بود كه هيچ چيزي جر اضطرار آدمي را وانمي‌داشت آنجا توفقي كند. توالت كه نبود. دو اتاقك 1 متري در كنار هم كه در هر كدام، سوراخي روي زمينش كنده بودند كه سنت مستراح بودنش حفظ شود. با در آهني پوسيده‌اي كه بسته و باز بودنش توفير چنداني نداشت. پيرمردي هم كنارش نشسته بود، با كاسه‌اي جلو پايش كه يعني پول توالت فراموش نشود. خواستم بروم داخل كه پيرمرد صدايش درآمد كه برو تو آن‌يكي. گفتم چرا؟ تكرار كرد كه از آن يكي مبال استفاده كن. كرمم گرفت و دوباره درآمدم كه آخر چرا؟ من مي‌خواهم بروم تو اين. از جايش بلند شد و گفت:

چرا؟؟ براي اين‌كه من مي‌گويم.

خنده‌ام گرفت. دلم سوخت. نمي‌دانم چه شدم. ولي با خودم فكر كردم اين هم بر سر دو توالت قراضه‌اي كه در بيغوله دارد، به اين و آن زور مي‌گويد و قدرت‌نمايي مي‌كند. اگر به جاي مبال، دو در اتاق داشت كه اجاره‌شان داده بود، چه بر سر بيچاره مستاجرش مي‌آورد. اگر چيز ديگري در دست و بالش مي‌چرخيد، مثلا مال و املاكي مي‌داشت، با خلق خدا چه مي‌كرد. گفتم كه هر كدام براي خود ديكتاتوري هستيم.

از چند باري كه براي تدريس به دانشجوهاي افغان به كابل رفتم، دوستان افغاني‌اي برايم مانده‌اند. يك‌بار بعد از كلاس، با يكي‌‌شان گپ مي‌زدم. پسر سياه‌چرده‌اي بود به نام محمدعارف. از طالبان برايم نقل كرد و اين كه چه دوران سياهي را از سر گذراندند. اين‌كه مادر و خواهرش چطور در خانه زنداني شده بودند. اين كه چطور يك‌بار با پدرش در بازار بوده و يكي از طالبان سرِ هيچ پدرش را با باطوم زده است و امثال اين حكايت‌ها كه افغان‌ها در سينه‌شان فراوان دارند. پرسيدمش حالا كه طالبان رفته‌اند اوضاع و احوال بهتر شده است؟ گفت:

استاذ، اوضاع كه بهتر شده است. ولي خاك اين ديار طالب‌پرور است. هركدام از ما يك طالب هستيم. طالبان قوه‌اش را داشت، به همه زور مي‌گفت. ما قوه‌مان كمتر است، به آن‌هايي كه بتوانيم زور مي‌گوييم. مگر من در خانه به زنم زور نمي‌گويم؟

آن‌ها كه كتاب بادبادك‌باز را خوانده‌اند، شايد نام سينما زينب را در كابل به ياد بياورند. همان سينمايي كه امير و حسن به آن مي‌رفتند و روياهايشان را بر پرده مي‌ديدند.

از خيابان وزير اكبرخان راه افتاده بوديم و قدم‌زنان مي‌آمديم. نرسيده به سينما زينب بود كه محمدعارف اين را به من گفت. نه سينما زينب را فراموش مي‌كنم، نه حرفي كه آن روز از اين پسرك افغان شنيدم.

گفتم كه هر كدام براي خود ديكتاتوري هستيم.

مرا دو چشم به راه٬ دو گوش بر پيغام

دلم مي‌خواهد كسي از راه برسد٬ نگاه تحسين‌آميزي به من بيندازد٬ دستي بر پشتم بزند و بگويد: آفرين پسرجان! راه خوبي را در پيش گرفته‌اي!

دلم مي‌خواهد كسي بيايد و از راه نرسيده گوشم را بگيرد و بپيچاند. بعد بد و بيراهي نثارم كند و دست آخر هم بگويد: تو معلوم است داري چه غلطي مي‌كني؟؟ اصلا مي‌داني اين راه كه داري مي‌روي به چه تركستاني است؟ بر سر چه داري وقتت را٬ زندگي‌ات را تلف مي‌كني؟ آب در هاون ميكوبي كه چه؟

دلم مي‌خواهد كسي از راه برسد٬ با قلم و كاغذي در دست. خسته نباشيد بگويد و كاغذش را نشانم دهد كه: من راهي را كه آمده‌اي و راهي را كه در پيش گرفته‌اي٬ هر دو را به دقت بررسي كرده‌ام. به نظرم در جاهايي اشكالاتي وجود دارد كه بايد اصلاحشان كني.

دلم مي‌خواهد كسي سر راهم سبز شود و بگويد: پسر! تو معركه‌اي!

دلم مي‌خواهد كسي نگاه عاقل اندر سفيه به من بيندازد و بگويد: مخت تاب برداشته است.

دلم مي‌خواهد كسي بيايد و نه تأييد و نه ردم كند. بگويد: بيا برويم چايي و قلياني بزنيم. همان‌جا درباره‌اش مفصل صحبت مي‌كنيم.

دلم مي‌خواهد كسي بيايد و چيزي بگويد.

عكس‌نوشت

اين عكس براي من عكس پراهميتي است. نه از آن رو كه بخواهم اندي را محبوب‌ترين شخصيت زندگي خود بنامم و البته نه به آن معنا كه آدم جوگيري باشم كه هر كجا هنرپيشه‌اي، خواننده‌اي، آدم مشهوري به تورم مي‌خورد، شق و رق كنارش بايستم و عكسي به يادگار بگيرم. (بچگي‌هايم البته اين طور بوده‌ام. يك بار 10-12 ساله بودم كه در كلاردشت داود رشيدي را ديدم و در همان زمانِ محدود چند دقيقه‌اي آن‌قدر عكس‌هاي مختلف در كنارش گرفتم و بر روي اسكناس و كتاب و ته‌بليطِ تله‌كابين تقاضاي امضا كردم كه بنده‌ي خدا ناگزير به عذرخواهي و تركِ محل شد. يك بار هم در خيابان وليعصر به همراه ميثم، برادرم، هنرپيشه‌ي دست هشتمي را ديديم كه حتي نامش را هم به ياد نمي‌آورديم. فقط مي‌دانستيم سال‌ها پيش در سريال تلويزيوني‌اي به نام "سايه همسايه" نقش فرعي‌اي داشته است. پيرمرد سبد خريد به دست در عالم خودش بود و نرم‌نرم قدم برمي‌داشت كه من و ميثم بر سرش هوار شديم. بوسيديمش و عكس يادگاري گرفتيم و امضا خواستيم. باورش نمي‌شد كه كسي او را به ياد بياورد و آن قدر خوشحال شده بود كه انگار بيشتر او دلش مي‌خواست با ما عكس بگيرد. اين ماجرا البته با شوخ‌طبعي ذاتي ميثم –كه عالم و آدم را بي آن كه خودشان بدانند سركار مي‌گذارد- شروع شد، ليكن با ديدن شعف پيرمرد از اين كه كساني هنوز به يادش مي آورند، برايمان به يك شادماني واقعي و به يادماندني تبديل شد.)
پس داستان چيست؟ حكايت اين پسرك شاخ و شمشاد كه از ژنو كوبيده است و به فلورانس آمده تا اندي را ببيند، دقايقي با او حرف بزند و دست آخر هم شق و رق كنارش بايستد و عكس يادگاري كليشه‌اي‌اي –از همان‌ها كه در 10-12 سالگي با داود رشيدي گرفته است- بگيرد، چيست؟ كه دوستانم كه مرا و سلايقم را مي‌شناسند، مي‌دانند اگر بخواهم جوگير كسي شوم، جز شجريان نخواهد بود كه يك تار مويش را با صد خواننده‌ي داخلي و خارجي هم عوض نمي‌كنم. اما حتي براي شجريان هم زحمت سفر كوتاه‌تر و كم‌هزينه‌تر زوريخ را بر خود هموار نكردم و هيچ زمان هم براي عكس گرفتن با او در صفي نايستادم.
‍[در قطاري نشسته‌ام كه از فلورانس به پيزا مي‌رود. اين ها را در فاصله‌ي يك ساعته‌ي اين سفر مي‌نويسم. روبه‌رويم زني با پسربچه‌ي 4-5 ساله‌ي شيطاني نشسته است كه ظاهرشان به آمريكاي لاتين (شايد مكزيك) مي‌زند. كنار دستم هم مردي نشسته است كه از عينك آفتابي، ته ريش و نحوه‌ي لباس پوشيدنش بر مي‌آيد ايتاليايي باشد.]
ديشب وقتي اندي وارد صحنه شد، به عادت معمول همه از جا پريدند و هجوم بردند كه دستي به اوبرسانند. از همان صحنه‌ها كه در كنسرت‌ها مي‌بينيم كه جمعيت غش مي‌كنند و سر و دست مي‌شكنند تا به خواننده نزديك شوند و دستش را بگيرند. (هميشه اين صحنه‌ها برايم عجيب بوده است و از خودم مي‌پرسيدم مگر دست دادن با اين آدم، آن هم در اين شلوغي كه سگ صاحبش را نمي‌شناسد، چه افتخاري است كه ملت برايش جان مي‌دهند.) النور، دوست فرانسوي‌ام كه در فلورانس زندگي مي‌كند و ميزبان من در اين چند روز بوده است، سيخونكم زد كه يعني تو هم برو و دستي بهش برسان. خواستم بگويم نه كه مجالم نداد. هلم داد و من هم قاطي جمعيت متقاضيِ دست دادن شدم و بالاخره دستي به اندي رساندم و در همان لا‌به‌لاي شلوغي صدايش را هم شنيدم كه گفت: "چاكرتم!" وقتي برگشتم، النور با هيجان گفت: "Great! You touched him!" و ديدم كه خودم هم از اين دست دادن (كه هميشه برايم مسخره بوده است) خوشحالم. ياللعجب! داستان چيست؟ چه مرگم شده است كه چيزهايي كه برايم هيچ زمان جذابيتي نداشته –و يا در بهترين حالت جذابيتش محدود به دهه‌ي اول زندگي‌ام بوده است- به ناگاه به سراغم آمده، مرا از ژنو به فلورانس كشانده و قاطي جمعيتم كرده است تا دستم را براي دست دادن با كسي دراز كنم و در صف طولاني‌اي به انتظار بايستم تا با او عكسي بگيرم؟
حقيقت اين است كه اندي براي من تنها يك خواننده نيست. او پاره‌اي از كودكي و خاطرات كودكانه‌ي من –و شايد برخي از هم‌نسلان من- است. او از لابه‌لاي كودكي‌هاي كم‌شاديِ ما -در زمانه‌اي كه شاد بودن مكروه بود و شادماني را مي‌بايست در پستوي خانه نهان كرد- صدا سر مي‌دهد. او از درون نوار كاست هاي قديمي –عمدتن ماكسل قرمز- رنگ‌ و رو رفته‌اي جان مي‌گيرد و بيرون مي‌آيد كه در ضبط صوت زوار در رفته‌اي –عمدتن شارپ يا سوني- مي‌گذاشتيم و صدايش را هم بالا نمي‌برديم كه همسايه‌اي كسي نشنود. آن روزها به هيچ كس و هيچ چيز نمي شد اعتماد كرد. براي من اندي، همان انديِ "بلا اي بلا دختر مردم" است؛ اگرچه از آن روز تا كنون ده ها ترانه‌ي ديگر هم خوانده است. مانند شهرام شب‌پره كه هنوز او را با "اي قشنگ تر از پريا" مي‌شناسم.
نوارِ جديد –اصطلاح رايج آن زمان- براي خودش حكايتي داشت. تعداد خواننده‌هاي مطرح محدود بود و مثل امروز نبود كه همچون قارچ از در و ديوار خواننده روييده باشد. منتظر مي‌مانديم تا نوارهاي جديد از راه برسد كه البته اين همه‌ي ماجرا نبود. به ديگر كلام، در بررسي نوارهاي جديد، كيفيت نوار اهميت اول را داشت و خواننده در وهله‌ي دوم قرار مي گرفت. اين كيفيت بسته به اين كه نوار مذكور با چند واسطه از كاست اريجينال كپي شده باشد، متفاوت بود. بديهي است كه هر چه از منبع نور فاصله مي‌گرفتيم، نور كمتري بر ما مي‌تابيد و گاه نوارهايي به دستمان مي رسيد كه بايد صداي ضبط صوت را بلند مي‌كرديم تا در لابه‌لاي صداي هوا و فس‌فس آن، لهو و لعبي هم به گوشمان برسد. روزگارِ امكاناتِ محدود بود. هنور پايCD به خانه‌هايمان باز نشده بود و به اين ترتيب همه به دنبالِ نوارِ با كيفيت بودند.
در خصوص نوار اريجينال و كيفيت آن، شايعه اي هم وجود داشت كه با هر بار كپي‌برداري از آن، كيفيت نوار مادر كمي پايين مي‌آيد. منبع و بنيان اين استدلال چندان مشخص نبود. ليكن همين شايعه كفايت مي‌كرد كه صاحبان نوار ارجينال، نوار اصلي را جز در اختيار خواص قرار ندهند و آن‌ها هم كه اهل رودربايستي بودند، همان ابتدا كپي‌اي از نوار ارجينال خود تهيه مي كردند و هر كس كه از آن‌ها نوار را طلب مي كرد، كپي مذكور را تقديم مي‌كردند با عذرخواهي‌اي كه يعني لطفن تخفيف داده و به يك درجه پايين‌تر از اريجينال رضايت دهيد. باور كنيد پيش از آن كه مسأله‌ي مديريت كيفيت (QM) به معناي كنوني جاي خود را در مفاهيم مهندسي و مديريت باز كند، بابلي‌ها آن را در خصوص نوار كاست به كار بسته بودند و الحق كه گواهينامه‌ي كيفيت در زمينه‌ي نوار كاست جامه‌اي است كه بر قامت بابلي‌ها برازنده است.
حكايتي هم در اين باره ساخته بودند با اين مضمون كه بابلي‌اي گذارش به آمريكا (لوس آنجلس) مي‌افتد و از خوش‌شانسي‌اش در همان اولين روز حضورش در خيابان داريوش (خواننده) را مي بيند. با خوشحالي جلو مي رود و سلام و عرض ادب و علاقه‌اي مي كند. ليكن به مجرد اين كه داريوش اولين كلمه را بر زبان مي‌آورد، بابليِ فوق الذكر با هيجان زايدالوصفي كلامش را قطع مي‌كند كه: "وَه... عجب كيفيتي داري!" راست مي‌گفت بنده‌ي خدا؛ كيفيتش حتي از نوارهاي اريجينال هم بالاتر بود.
CD كه آن زمان‌ها بهش ديسك مي‌گفتيم، عقبه‌اش به سال‌هاي آغازين دبيرستان بازمي‌گشت. ديگر كلاسمان بالا رفته بود و نوار جديد جاي خودش را به CD جديد داده بود. البته با توجه به اين كه امكان كپي CDوجود نداشت، تنها راه چاره انتقال آن به نوار كاست بود و به اين ترتيب، بهترين نوار جديد، نواري بود كه از روي CD ضبط شده باشد. اولين CD يا يكي از اولين‌هايي كه در خاطرم مانده است، CD مهستي بود كه ميثم با خود به خانه آورد. از معدود كساني كه آن روزها دور و برمان ضبطِ CDخور (مجددا اصطلاح آن دوران و مترادفِ نهايت تكنولوژي) داشت، دوستم اميد بود. ميثم با سفارش‌هاي بي حد و حصر براي مراقبت از CD، آن را به من داد و خواست از اميد بخواهم آن را بر روي نوار كاست كپي كند. ضبطِ CDخور اميد aiwa بود كه مي گفتند فرقش با AIWA در اين است كه اولي محصول بازار مشترك است. در خانه‌ي اميد بود كه براي اولين بار فرايند انتقال از CD به كاست را ديدم. در اتاقش نشسته بوديم و همان‌طور كه به مهستي گوش مي‌داديم، ترجيح‌بند هر چند دقيقه‌مان اين بود كه: "لامصب! عجب كيفيتي داره... هر چي درباره‌ي CD مي‌گن، راست مي‌گن والله..." بعدها فهميدم كه CD لزومن به معناي كيفيت بالاي فايل صوتي نيست و اصولن اين‌گونه نيست كه هر چيزي كه بر روي CD نوشته شده باشد كيفيت بالايي داشته باشد. (اي كاش اين‌طور بود تا من تمام تصنيف‌هاي قمر، ملوك ضرابي، تاج اصفهاني و ... را بارها و بارها بر روي CD كپي مي‌كردم تا هر بار كيفيت بهتري از آن‌ها را به دست آورم.)
بازگرديم به بحث نوار؛ نكته‌ي ديگري كه به موازات كيفيت نوار –و البته با يك درجه تخفيف در اهميت- پيش مي آمد، داستان بروشور نوار بود. نوار اريجينال، طبيعي بود كه بروشور خوش آب و رنگي هم بر خود داشته باشد. ليكن دقيقن همچون نوار كه با تكثيرهاي متعدد از كيفيتش كاسته مي‌شد، كپي‌هاي بروشور هم، بسته به ميزان دوري و نزديكي از سرچشمه، كيفيت متفاوتي داشت. گاهي بروشوري كه به دستمان مي‌رسيد، كاغذ سفيدي بود كه تنها شبح كم‌رنگي از تصوير خواننده و نام آلبوم را بر خود داشت و البته اين هم باب بود -و اصلن هم كسر شأن نبود- كه صاحب بروشور (به متابعت از شيوه‌ي مرمت ابنيه‌ي باستاني كه با حفظ طرح و ساختار اوليه، مجاز به ترميم و بازنگاري قسمت‌هاي از دست رفته هستند) با خودكار مشكي قسمت‌هاي از دست رفته را پررنگ مي كرد و ردِ رنگ و رو رفته را جلايي مي‌بخشيد كه مثلن: "عسل؛ خواننده: داود بهبودي".
جان كلام اين كه نوار كاست همه‌ي ارتباط ما با دنياي شاد خارج بود. آدم‌هايي هم كه در اين نوارها زندگي مي‌كردند، به خصوص آن‌هايي كه بعد از انقلاب كار خود را شروع كردند و برخلاف قديمي‌ترها (نظير ابي و ستار و مارتيك و امثال اين‌ها) پدران و مادرانمان هم چيزي از عقبه‌ي آن‌ها نمي‌دانستند، ناشناس بودند. خاطرم مي‌آيد يكي از بحث‌هاي داغ آن دوران بر سر نام "اندي" بود كه آيا اين نام كوچك اوست يا نام خانوادگي‌اش. در اين ميان همكلاسي‌اي هم داشتيم كه مصرانه اعتقاد داشت اندي بخشي از نام خانوادگي او است و مي گفت اطلاعات موثق دارد كه نام كامل فاميل او "انديكلايي" است و اندي در واقع متولد و بچه‌ي روستاي انديكلاي بابل است. بعدها، در سال‌هاي دبيرستان، يكي از دوستانم به نام محمود كه در عشق به اندي دست همگان را از پشت بسته بود كشف كرد كه نام كامل او آندرانيك مدديان است و اندي خلاصه‌شده‌ي نام كوچك او مي‌باشد.
اين‌ها چندان مهم نبود. مهم اين بود كه اين آدم‌ها از جاي ديگري مي‌آمدند. از دنياي ديگري بودند. از دنياي شادي كه دست ما به آن‌جا و آن‌ها نمي رسيد و آن‌ها هم مأموريت داشتند از آن دنيا هر از گاهي نوارهاي جديد خود را برايمان بفرستند تا تكه‌اي از آن شادي‌ها هم نصيب ما شود؛ تا مجالس عروسي و شادي‌مان رونق بيشتري داشته باشد؛ تا شاد بودن را از ياد نبريم. معين با ترانه‌ي "طناز من اي ناز من اي ناز" (بر وزن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل)، اندي و كوروس با ترانه‌ي "دختر همسايه شباي تابستون"، شماعي‌زاده با "آخه هر بار خواستم بگم كه دوستت دارم"، داود بهبودي با "رنگ چشات عسل" و ... همه جزئي از اين كودكيِ آميخته با شادي و ترس بودند. پا‌به‌پاي ما در شادي‌هايمان رقصيدند و بي توقعِ كمترين اجر و مواجبي هر سال به خانه‌هاي ما آمدند. آدم‌هايي غريبه از دنيايي ديگر با يك نوار ماكسل قرمز و يك ضبط‌صوت سوني زوار در رفته به خانه‌هاي ما مي‌آمدند و با ما زندگي مي‌كردند.
بعدها كه پاي ويديو هم به خانه‌ها باز شد (نوار كوچك ابتدا و بعد نوار بزرگ) تصويرشان هم به خانه‌هايمان آمد كه با افكت‌هاي تصويري ابتدايي تنظيم شده بود. همان آدم‌هاي شاد بودند كه شادي را همراه خود مي‌آوردند و تنها تفاوتشان با نوار كاست در اين بود كه در شوي ويديويي چند دختر شوخ و شنگ هم اطرافشان مي‌رقصيدند و عشوه مي‌آمدند. فيلم ويديويي هم تمامي مصائب و مشكلات نوار كاست را در خصوص كيفيت به همراه داشت و بعضن، به دليل گران‌قيمت‌تر بودنش، از حساسيت بالاتري هم برخوردار مي‌شد. ليكن هيچ چيزي جاي نوار كاست را نمي‌گرفت. نوار بود كه شب‌ها مي‌توانستي كنار تختت به آن گوش دهي و به خواب بروي. نوار بود كه مي‌توانستي در ضبط ماشين بگذاري‌ش (پيكان آبي مدل 67 با ضبط Roadstar) و در فاصله‌ي بابل تا بابلسر صدايش را بلند كني و نداني كه اين سرمستي كه داري از بوي شاليزارهاي شمال است يا از ترانه‌اي كه به آن گوش مي‌دهي... نوار بود كه با آن مي‌توانستي تخيل كني درباره‌ي آدم‌هاي شادي كه از دنياي ديگري مي‌آمدند.
مي‌گويند كودكان امروز آن چنان معتاد به تصوير شده‌اند كه ديگر صدا به تنهايي برايشان جاذبه‌ي چنداني ندارد. اين كودكان به جاي آن كه پاي ضبط‌صوت بنشينند و داستان "خروس زري، پيرهن پري" را بشنوند، ترجيح مي دهند پاي تلويزيون كارتون شرك ببينند و به اين ترتيب زحمت تخيل را هم از سر خود باز كرده‌اند. ما اما تخيل مي‌كرديم. در ذهن ما، تمامي شخصيت‌هايي كه در آن سال‌ها صدايشان را از نوار كاست شنيديم (از همان "خروس زري، پيرهن پري" و "شاپرك خانم" و حيوانات "شهرقصه" گرفته تا خوانندگاني كه ذكر خيرشان رفت) تجسمي داشتند كه زاده‌ي تخيل ما بود. مالِ هر كسي با ديگري فرق داشت و منحصر به فرد بود.
براي من "اندي" از اولين ها بود. داريوش و ابي و سياوش قميشي و امثال اين‌ها بعدها آمدند كه ديگر دبيرستاني شده بوديم و خيلي چيزها را مي‌دانستيم و فيلم‌ها و تصاوير هم كم‌كمك جايشان را در ويديوهاي مخفي خانگي مان باز كرده بودند. ديگر اين‌كه هيچ‌كدام از آن‌ها كه بعدها آمدند، مانند اندي هميشه شاد نبودند. (اين آمار البته بعدها دستخوش تغيير شد و اندي هم با خواندن چند ترانه با ريتم آرام و مضمون غمگين شانس خود را در اين حيطه هم آزمود.) اندي (و شهرام شب‌پره) جز شادي چيزي برايمان نمي‌آوردند و جز يك نوار كاست و يك ضبط صوت چيزي از ما نمي خواستند.
وقتي شنيدم اندي در فلورانس كنسرت دارد، با خودم فكر كردم چرا نبايد چند ساعت راهِ ژنو تا فلورانس را بر خود هموار كنم تا او را از نزديك ببينم و براي همه‌ي شادي‌هايي كه در زمانه‌ي عسرت (آن زمان كه شاد بودن جرم بود) به خانه‌هاي كوچكمان آورد از او تشكر كنم؟
وقتي النور مرا هل داد كه بروم و با اندي دست بدهم، با خودم فكر كردم حالا كه اندي از آن نوار ماكسل قرمز و ضبط‌صوت سوني زوار در رفته بيرون آمده و روبه‌روي من ايستاده است، چرا نبايد به شكرانه‌ي همه‌ي شادي‌هايي كه –بي توقعِ كمترين اجرتي- براي كودكي‌هاي كم‌رنگمان به ارمغان آورد، لابه‌لاي جمعيت دستم را دراز كنم تا دستش را بگيرم و در صف بايستم تا عكسي در كنارش داشته باشم؟

نور به قبرت ببارد، علي حاتمي.

ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می‌داند، هر ساله دچار قحطی است...


هزاردستان، علی حاتمی

دل صاب مردة ما

دلم گرفته است و عجيب است. نه اين‌كه دل گرفتن عجيب باشد. دل كه داشته باشي، مي‌گيرد. اما اين‌كه مي‌فهمد وقتي از ايران دور شده‌اي و جايي ديگر، گوشه‌اي ديگر از اين خاك مأوا گزيده‌اي، بايد به جاي غروب جمعه‌ها، غروب يكشنبه‌ها بگيرد، جاي عجب دارد.

پيمان برايم گفته بود كه بچه‌گي‌هايش، هر جمعه با خانواده مي‌رفتند ده، خانة پدربزرگش، به رسم ادب و ديدار. باقي عمه‌ها و عموها هم مي‌آمدند با اهل و عيالشان و خلاصه به بهانة پدربزرگ و مادربزرگي كه آن‌جا بودند و چراغ خانه‌اي كه روشن بود، هرهفته ديدارها تازه مي‌شد. در باغ پدربزرگ كه درندشت بود، علاوه بر مرغ و خروس و سگ و اردك و باقي ماكيان و چارپايان، الاغي هم بود كه پير شده بود و در گوشه‌اي از باغ ايام بازنشستگي را از سر مي‌گذراند تا كي اجلش از راه برسد. باقي حيوانات كه همان مرغ و خروس و سگ و اردك بودند، جوان بودند و تازه نفس و دست بچه‌ها به آن‌ها نمي‌رسيد. مي‌ماند همين يك الاغ پير كه ناي گريز نداشت و مي‌شد اسباب بازي بچه‌ها. روزهاي جمعه عروسي بچه‌ها بود و عزاي حيوان. سواري دادن و دواندن و ترساندنش كافي نبود، كه بايد چوبي را هم در ماتحتش مي‌كردند و دمش را مي‌كشيدند تا عيش و كيف‌شان كامل شود. آزار و ايذاهاي ديگر هم بود كه تنها از ذهن خلاق و مردم‌آزار كودكانه بر مي‌آمد و حيوان همه را با بزرگواري تحمل مي‌كرد.

چه كسي فكرش را مي‌كرد كه آزار بچه‌ها حيوان را وادارد كه روزهاي هفته را شماره كند و جمعه‌ها را از باقي ايام تميز دهد؟ اما شماره كرد و تميز داد.

پيمان مي‌گفت بعد از چند ماه جمعه‌هاي پرآزار براي حيوان و پر تفريح براي ما، حيوان اين روزها را شناخت و جمعه‌ها، صبح زود خود را در گوشه‌اي، كنجي، سوراخي مخفي مي‌كرد و تا غروب سر و كله‌اش پيدا نمي‌شد. باغ بزرگ و درندشت بود و چه كسي مي‌دانست كه كجا خود را گم و گور كرده است. هرچه بود، ديگر صبح جمعه‌ها كه ما مي‌رسيديم به باغ، خبري از حيوان نبود و جايي هم پيدايش نمي‌كرديم. پدربزرگم مي‌گفت غروب جمعه‌ها كه ما مي‌رفتيم و سر و صداها مي‌خوابيد، حيوان هم از جايي سر و كله‌اش پيدا مي‌شد كه سلانه سلانه راهش را مي‌كشيد و مي‌رفت به خانه‌اش، اصطبل. مادر بزرگم هم پشت‌بندش مي‌گفت از اين همه آزار كه اين حيوان را داده‌ايم، اگر توبه نكنيم، خداگير خواهيم شد.

حيوان خدا روزها را شناخت و فهميد كدام روز هفته بايد گم‌وگور شود كه در امن و امان باشد. دل از خر كه كمتر نيست. مي‌داند كي بايد بگيرد كه وقتش باشد. جمعه و يك‌شنبه هم ندارد. وقتش كه باشد، مي‌گيرد.

ملودي

ملودي نام دختر فرانسوي‌اي است كه در يكي از واحدهاي طبقه‌ي زيرين زندگي مي‌كند. از مادري ايراني و پدري فرانسوي. سال‌ها در شيكاگو درس خوانده و هم از اين رو انگليسي را مانند زبان مادري‌اش (فرانسوي) روان حرف مي‌زند. سه چهار سال پيش، براي اولين و آخرين بار ده دوازده روزي همراه مادرش به ايران رفت و به همين مناسبت هر بار كه مرا مي‌بيند معدود كلماتي را كه در فارسي مي‌داند، به كار مي‌گيرد كه: "سلام. چطوري؟ خوبي؟ خوبم..."

همه‌ي وجودش لبالب از انرژي است. لحظه‌اي نمي‌‌يابيش كه پنج دقيقه‌ي پياپي بيكار باشد. هميشه همين الان از جايي رسيده است و همين الان هم بايد برود جايي. تعارف هم مي‌زند كه: "بيا برويم!"

- Hey Melodie! How are you doing?

- I`m doing great! Just arrived to Geneva. I went to Lausanne this morning to visit a friend. Wow, the weather was great… we had lots of fun there!

- Cool! Where are you going now?

- I`m going to pool for swimming. Then I have a plan with Marie to have dinner together. بيا بريم!


با همين انرژي تمام‌نشدني و خل‌بازي‌هايش بوده است كه تصميم گرفت فارسي ياد بگيرد. منطقش هم اين بود كه حالا كه چند كلمه‌اي در فارسي مي‌داند (كه بي اغراق تعدادش از 20 كلمه فراتر نمي‌رود)، چرا از اين مزيت استفاده نكند و باقي زبان را هم ياد نگيرد:

- I’m already done with the first half in Farsi! Why shouldn`t I do the next half?

- Melodi! You are not done with the half! You are not even done with the first tenth of that! You are barely done with any tiny part in Farsi!

- Who cares? Let`s give it a try!

به اين ترتيب قرار شد هفته‌اي دو ساعت با هم بنشينيم و تبادل زباني كنيم. او اشكالات فرانسه‌ي مرا برطرف كند و من هم بهش فارسي ياد بدهم. اما چه درسي؟ چه كتابي؟ به تعبير قديمي‌ها، انگار نشيمنش ميخ دارد. روي صندلي بند نمي‌شود. به مجرد اين‌كه يك كلام ياد مي‌گيرد، از جا مي‌پرد.

- Where are you going?

-خيلي باحالي. I`ll just come!

در جريان همين كلاس‌ها بود كه توجه‌ام به نكات ظريفي جلب شد كه تنها در يادگيري يك زبان جديد مي‌تواند به چشم بيايد. اين كه چقدر ظرايف عجيبي در زبان وجود دارد كه شايد هيچ گاه شخصي در زبان مادري خود با آن‌ها به عنوان يك مشكل مواجه نشود و يا آن‌چنان برايش بديهي باشد كه حتي به آن‌ها فكر هم نكند. اما براي كسي كه در حال يادگيري آن زبان است، مشكلي لاينحل به شمار آيد. به عنوان شاهد، نمونه‌اي را از هر دو سوي داستان به كار مي‌گيرم:

"un peu" در فرانسه به معناي "مقدار كم و ناچيز" است. از سوي ديگر "on peut " كه به غم تفاوت‌هاي نوشتاري‌ش تلفظ نسبتن مشابهي با لغت اول دارد، به معناي "ما مي‌توانيم" است. به اين ترتيب، اگر از كسي بپرسيد آيا مي‌توانيم با هم حرف بزنيم و او يكي از اين‌ها را در جواب به كار ببرد، تشخيص اين‌كه كدام‌يك از اين‌ها را گفته است، كار راحتي نيست. آيا منظورش اين بود كه مي‌توانيم حرف بزنيم يا اين‌كه خيلي كم مي‌توانيم حرف بزنيم؟ ملودي مي‌گويد تميز آن‌ها بسيار ساده است و كافي است به تلفط آن‌ها دقت كنم. بار ديگر آن‌ها را بر زبان مي‌آورد و من باز هيچ تفاوتي ميان آن‌ها نمي‌بينم.

براي من تشخيص اين تفاوت همان‌قدر دشوار است كه براي ملودي تشخيص تفاوت دو كلمه‌ي "سوال" و "سال" در فارسي. با تعجب از من مي‌پرسد چطور شما اين‌ها را از هم تميز مي‌دهيد. مي‌گويم به همان راحتي كه تو "un peu" را از "on peut" تشخيص مي‌دهي. كمي نگاهم مي‌كند و انگار يكهو يادش مي‌آيد كه بيش از دو دقيقه است از جايش تكان نخورده است، از جا مي‌پرد.

- Where are you going?

- خيلي باحالي. I`ll come in a minute!


مي‌گويم: ملودي. سوالي نداري؟

مي‌ايستد. چشمانش را تيز مي‌كند. تمركز مي‌كند. آهسته و با دقت، ولي با اعتماد به نفس مي‌گويد: 22 سال دارم.

به همين سادگي

اواخر آبان 86 براي يك ماموريت كاري به اليگودرز رفته بودم. دم‌دماي غروب بود كه به آنجا رسيديم. آفتاب كم‌كمك راهش را مي‌كشيد كه برود. بچه‌هاي مدرسه‌اي در كوچه‌ها و خيابان‌ها به سمت خانه روانه بودند. هواي ملس پاييزي بود و آفتابي كه ديگر جانِ چنداني نداشت. مردي در گوشه‌ي خيابان ذرت بوداده مي‌فروخت. كمي آن طرف‌تر چند بچه‌ي 10-12 ساله جلوي گيم‌نتي صف كشيده بودند تا نوبتشان برسد و بازي كنند. مردي زنبيل خريد به دست در پياده‌رو قدم برمي‌داشت و زني آن‌طرف‌تر، چادر به دندان، بچه‌ي كوچكي را كنار جوي آب سرِپا نگاه مي‌داشت كه جيش كند.

نمي‌دانم تأثير كدام‌يك از اين تابلوها بود؛ ليكن تصويري كه در همان چند دقيقه‌ي ابتداييِ ورودم به شهر در ذهنم ايجاد شد و براي هميشه در ذهنم ماند، تصوير نوستالژيك و حزن‌آلودي از سادگيِ يك غروبِ پاييزي در يك شهرستان دور افتاده بود.

ديروز عصر براي كاري به Annemasse – يكي از شهرهاي مرزي فرانسه كه تا ژنو كمتر از 20 دقيقه فاصله دارد- رفتم. شايد حسي كه مي‌خواهم از آن سخن بگويم، آن‌قدر شخصي و غيرقابل درك باشد كه حتي تلاش براي توصيف آن هم احمقانه به نظر بيايد. اما وقتي به آن‌جا رسيدم، وقتي آفتاب كم‌جان پاييزي را ديدم و بچه‌هاي مدرسه‌اي را كه به سوي خانه روانه بودند، وقتي مردمي را ديدم كه زنبيل خريد به دست اين سو آن سو مي‌رفتند، وقتي مردي را ديدم كه كنار خيابان ويلن‌سل مي‌زد، حسي در درونم جوشيد و من تصويري را به ياد آوردم كه دو سال پيش در اليگودرز در يادم نقش بسته بود.

مي‌دانم كه استانداردهاي زندگي، فرهنگ، سطح رفاه و اصولا همه ‌چيزِ زندگي در اين دو شهر - Annemasse و اليگودرز- آن‌چنان از يكديگر متفاوت و دور است كه كسبِ حسِ مشتركي از ديدار آن‌ها به يك شوخيِ بي‌مزه مي‌ماند. اما در نظرِ من، هر شهرِ كوچكي در پاييز، آن زمان كه آفتابِ كم‌جان مي‌رود كه غروب كند، آن زمان كه بچه‌ها از مدرسه به خانه بازمي‌گردند، آن زمان كه مردي گوشه‌ِ خيابان چسِ‌فيل مي‌فروشد يا سازش را كوك كرده و همراه با آن صدايش را سر داده است، مي‌تواند تصوير نوستالژيك و حزن‌آلودي از سادگيِ يك غروبِ پاييزي در يك شهرستان دور افتاده باشد كه مرا به گذشته‌هاي دور پيوند مي‌دهد.

سلام گاهك دات بلاگ‌اسپات دات كام

در اولين روز از سال 89 ٬ آخرين يادداشتم را در بلاگفا نوشتم و براي هميشه از آن‌جا به اين‌جا كوچ كردم. اين مهاجرت دليل ساده‌اي داشت.

از حدود دو ماه پيش مشكلاتي در ويرايش قالب وبلاگم به وجود آمده بود. به اين ترتيب كه قالب وبلاگ بي‌دليل به حالت پيش‌فرض بازمي‌گشت و وامي‌داشتم كه هر روز چندين بار آن را بازبيني و اصلاح كنم. نامه‌اي براي بلاگفا نوشتم و از آنان درخواست كمك و حل مشكل كردم. به اين نامه هيچ‌گاه جوابي داده نشد. اين اولين نقطه‌اي بود كه مرا دچار ترديد كرد. با خودم فكر كردم حالا كه بحث بر سر موضوع ساده‌اي همچون قالب وبلاگ است٬ دسترسي‌اي به آن‌ها ندارم و براي حل مشكل به دردسر افتاده‌ام. فردا اگر مشكل بزرگ‌تري مثلا براي نوشته‌هاي وبلاگم رخ دهد٬ به كجا بايد دست دراز كنم و از چه‌كسي جواب بخواهم؟ ضمن اين‌كه اصولا پاسخ ندادن به ايميل يك كاربر را چيزي از جنس بي‌احترامي و بي‌اهميت‌شماري مي‌دانم. اين شيوة برخورد بلاگفا را مقايسه كنيد با نمونه‌اي از برخورد وردپرس با كاربرانش كه مدام يادآور مي‌شود كه مثلا:

چنان‌چه با مشكلي مواجه شديد، لطفا با پشتیبانی تماس بگیرید، و ما همه چیز را درست می‌کنیم.

هنوز مطمئن به اين جابه‌جايي نبودم و تنها به قصد كنجكاوي و كسب اطلاع از شيوة كار سرويس‌دهنده‌هاي ديگر به وردپرس و بلاگ‌اسپات سري زدم. بعد تلاش كردم كه با برون ريزي وبلاگم از بلاگفا و درون‌ريزي آن در بلاگ‌اسپات مقايسه‌اي ميان آن‌ها و كارايي‌شان صورت دهم و تصميم نهايي‌ام را بگيرم. اين‌جا بود كه فهميدم بلاگفا مدتي است در پي افزايش مهاجرت كاربرانش به سرويس‌دهنده‌هاي ديگر٬ به صورت غيررسمي و بدون اطلاع‌رساني٬ سيستم برون‌ريزي‌اش را غيرفعال و به ديگركلام كاربرانش را به گونه‌اي زنداني كرده است.

اگر چه با اين اقدام بلاگفا٬ امكان مقايسه ميان دو سرويس‌دهنده را از دست داده بودم٬ اما چه باك كه ديگر نيازي به اين مقايسه نبود. آن‌جا كه كمترين ارزش و احترامي براي كاربرانش قايل نباشد و پايين‌ترين سطحي از امنيت را برايشان فراهم نياورد٬ چه مقايسه‌اي؟

يك نكته مي‌ماند:

با توجه به اين‌كه برون‌ريزي از بلاگفا برايم وجود ندارد٬ برخي از نوشته‌هايم را كه دوست دارم در وبلاگم موجود و در دسترس باشد٬ اين‌جا دوباره منتشر خواهم كرد. پيشاپيش از انتشار دوبارة آن‌ها عذرخواهي و نيز هرگونه شايعه‌اي مبني بر خوردن كف‌گير به ته ديگ و روي آوردن به نوشته‌هاي پيشين را تكذيب مي‌كنم.

خداحافظ گاهك دات بلاگفا دات كام.

سلام گاهك دات بلاگ‌اسپات دات كام.