- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: October 2010

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

دوستم كه پدر مي‌شود

بابك٬ دوست قديم و نديم و هم‌كلاس دوران راهنمايي و دبيرستانم در استاتوس فيس‌بوكش نوشته است:

فقط 20 ساعت مونده! چه حس عجيبيه!

بسيار خوب٬ اين هم شد سومي‌اش. حالا مي‌توانم بگويم در زندگي من سه واقعه رخ داد كه اگرچه هيچ كدام از آن‌ها به طور مستقيم به من مربوط نمي‌شد و اگرچه هيچ ارتباط منطقي‌اي ميان اين سه واقعه‌ نمي‌توان يافت٬ اما هر كدام به طور شگفتي گذر زمان را به يادم آورد و مانند تلنگري بود كه انگار به‌م مي‌گفت٬ فلاني٬ حواست هست كه چقدرش گذشته است؟ دقيقن مانند همان كلاغ در "بوي كافور٬ عطر ياس" كه به فرمان‌آرا مي‌گفت: حاجي وقتش رسيده!

اولي‌ش 7 سال پيش بود. سال 81 كه محمود٬ از نزديك‌ترين دوستانم از اول ابتدايي تا كنون٬ ازدواج كرد. اين اولين ازدواج در دايره‌ي دوستان نزديك و هم‌سن و سالم بود و هم از اين رو حس عجيبي را برايم به همراه داشت. حسي نظير اين كه من آن‌قدر بزرگ شده‌ام كه هم‌كلاسي اول ابتدايي‌ام دارد ازدواج مي‌كند. بعد از محمود٬ موتور باقي دوستانم هم گرم شد و يك‌به‌يك دم لاي تله‌ي ازدواج دادند و پريدند؛ اما هيچ‌كدام ديگر آن حس عجيب نبودند. تنها تكرار وقايعي بودند كه پيش از آن هم رخ داده بود و حتي عروسي برادرم ميثم هم نتوانست چنين حسي –حس بزرگ شدن- را در من برانگيزاند.

دومي‌ش همين دو سه سال پيش بود كه شهريار٬ پسرِ پسرخاله‌ام كنكور را از سر گذراند و پا به دانشگاه گذاشت. براي من كه تولد شهريار را به خوبي به ياد مي‌آورم٬ براي من كه شهريار چند روزه را در بغلم گرفته بودم و در خانه چرخانده بودم٬ ورودش به دانشگاه تلنگري بود كه حاجي! اگرچه وقتش نرسيده٬ ولي قبول كن كه خيلي‌اش گذشته!

و اين هم سومي‌اش. بابك پدر مي‌شود. از ميان همه‌ي آن دوستانم كه در فاصله‌ي عروسي محمود تا امروز ازدواج كرده‌اند٬ اين اولين دوست نزديكم است كه دارد پدر مي‌شود و من امشب حسي دارم كه مشابه‌ش را تنها دو بار پيش از اين داشته‌ام. گفتم برايتان.


پدر شدن بابك براي من آن‌قدر عجيب و دور از باور است كه دلم مي‌خواهد در اتاق راه بروم و مدام آن را با خودم تكرار كنم تا باورم شود كه هم‌كلاس دوران راهنمايي و دبيرستانم و دوست تمام سال‌هاي بعد از آنم٬ دوستي كه تا همين چند وقت پيش با هم آتش‌هاي آن‌چناني مي‌سوزانديم و پول توجيبي مي‌گرفتيم و خلاف‌هاي كوچكمان را از پدر و مادرمان مخفي مي‌كرديم٬ دارد پدر مي‌شود و ديري نمي‌گذرد كه فسقلي‌اش آتش بسوزاند و از پدرش –كه بابك باشد- پول توجيبي بگيرد و لابد كمي بزرگ‌تر هم كه بشود سعي كند يواشكي‌هايش را از پدرش –كه باز هم بابك باشد- پنهان نگاه دارد. لابد بابك هم جانش براي او در مي‌رود٬ نگرانش مي‌شود٬ سر درس و مشقش به او تشر مي‌زند و چقدر همه‌چيز تكرار مي‌شود.

بابك عزيزم٬ دوست قديم و نديمم٬ مي‌دانم هيچ‌كس حسي عجيب‌تر از آن‌چه را كه تو امشب داري٬ نمي‌تواند داشته باشد. اما فقط اين را بدان كه يكي از دوستانت٬ امشب در خانه‌اش٬ هزاران كيلومتر دور از تو٬ او هم حس عجيبي دارد و همين حس است كه او را واداشته است بنشيند و تمام خاطراتي را كه با تو در اين سال‌ها از سر گذرانده است٬ يك‌به‌يك مرور كند.

بابك٬ مي‌دانم چند ساعتي بيشتر به لحظه‌ي پدر شدنت باقي نمانده است و لابد بايد تمام اين ساعات را در كنار گلناز عزيز باشي تا هم خيال خودت و هم او راحت باشد. اما فقط چند دقيقه از زمانت را هم به من بده. دلم مي‌خواهد پيش از آن‌كه اين فسقلي پا به اين دنيا بگذارد٬ پيش از آن‌كه تو رسمن پدر شوي٬ چند دقيقه‌اي در گرماي شرجي تابستان بابل در خيابان‌ها دوچرخه‌سواري كنيم و وقتي عرق از همه جايمان سرازير شد٬ برويم سه راه اوقاف٬ مغازه‌ي ابرام و نوشابه‌ي يخي‌اي را لاجرعه سر بكشيم. بعد سري بزنيم به منزل آقاي خان‌پور دبير عربي. همان‌جا كه باقي بچه‌ها٬ پيمان و بازيار و داود هم هستند و بنشينيم به هره كره كردن و تو اداي عربي حرف زدن آقاي خان‌پور را در بياوري و ما ريسه برويم. بدو بابك! خيلي كار داريم. بايد برويم باغ‌فردوس. همان جايي كه سال‌هاي دبيرستان٬ هر روز ساعت 7:15 صبح قرار داشتيم تا با هم برويم مدرسه. خوش خوشان راهمان را بكشيم به سمت حمزه‌كلا و وقتي از سر كوچه‌ي مدرسه‌ي دخترانه‌ي رازي گذشتيم٬ زير چشمي نگاهي بيندازيم و ببينيم هيچ‌كدام از دخترهاي آن سال‌ها٬ هنوز آن‌جا هستند كه جواب نگاه پسرهايي را كه 10-12 سال بعد آمده‌اند بدهند. برويم تهران٬ در همان خانه‌ي نيلوفر شما. بنشينيم به تخته بازي كردن. خرمالو بخوريم و دهانمان گس بشود. بيا برويم پارك ملت و موقع رد شدن از جوي آب من بلند بگويم يا ابوا‌لفضل و تو دلت درد بگيرد از خنديدن. بيا شبي نصفه‌شبي در خيابان‌هاي شهر ول بگرديم و حرف‌هاي يواشكي‌مان را بزنيم.

بابك جان٬ مي‌دانم وقتت تنگ است. اما لازم بود اين راه‌ها را يك بار با هم برويم تا يادمان نرود از كجا‌ها آمده‌ايم و از كجاها گذشته‌ايم. بابك٬ اين فسقلي كه دارد مي‌آيد٬ ادامه‌ي ماست. قرار است بزرگ شود٬ دوچرخه‌سواري كند٬ نوشابه‌ي يخي سر بكشد٬ اداي معلم‌ها را دربياورد٬ دخترهاي هم‌سن و سالش را برانداز كند٬ با دوستانش ول بگردد و تو حتي اگر به اقتضاي پدر بودن و براي حفظ ظاهر لازم باشد كه به او سخت بگيري و مراقبش باشي٬ اما حق نداري پيش خودت يادت برود كه ما هم روزگاري همين‌گونه بوديم؛ شايد هم بدتر.

بابك اين فسقلي ادامه‌ي ماست. قرار است همه‌ي آن كارهايي را كه ما كرديم او هم بكند٬ و همه‌ي آن كارهايي را هم كه دلمان مي‌خواست٬ اما جرئت يا فرصت انجامش را نيافتيم٬ باز او بكند. و چقدر خوب است كه اين داستان ادامه دارد و هميشه بچه‌هاي ما هستند و بچه‌هاي بچه‌هاي ما هستند كه نوشابه‌ي يخي بخورند و دخترها را برانداز كنند.

بابك عزيزم٬ مراقب اين فسقلي باش. او ادامه‌ي ماست. او خود ماست.

وسواس

يكي از سوال‌هايي كه هرازگاهي در حين نوشتن برايم پيش مي‌آيد٬ اين است كه با كلمات غير فارسي‌اي كه در فارسي مصطلح شده‌اند چه بايد كرد. غيرفارسي كه مي‌گويم منظورم عربي نيست كه آميختگي و اشتراك لغات ما و آن‌ها بيش از آن است كه من بتوانم راه‌كاري برايش ارائه دهم يا اصلن حرفي درباره‌اش بزنم. ضمن اين‌كه حساسيت زيادي هم در اين باره ندارم و پذيرفته‌ام كه همان‌طور كه اسپانيولي و فرانسوي اشتراكات زيادي دارند و همان‌طور كه هلندي و آلماني بسيار به هم نزديك هستند٬ فارسي و عربي هم قرابت و آميختگي بسياري با هم دارند. ناراحتي هم ندارد. منظورم لغت‌هاي انگليسي و فرانسه و امثال اين‌هاست كه در زبان روزمره‌ي ما به راحتي مورد استفاده قرار مي‌گيرد٬ اما پاي نوشتن كه به ميان مي‌آيد٬ ذهنم را درگير مي‌كند كه چه بلايي بر سرشان بياورم.

در يكي از اين وبلاگ‌ها ديده بودم كه طرف همان كلمه‌ي خارجي را با حروف فارسي مي‌آورد. مثلن Draft را مي‌نويسد درفت و Terms of reference را مي‌نويسد ترمز آو رفرنس. اين هم به هر حال راهي است. راه ديگرش هم اين است كه همان نوشتار انگليسي‌اش را بياوريم. مثال:

قرار شد تا فردا Draft قرارداد آماده شود. البته تا آن موقع شما هم زحمت بكشيد و دستي به سر و گوش اين Terms of reference بكشيد.

من البته تا جايي كه بتوانم سعي‌ام بر اين است كه معادل فارسي آن‌ها را بياورم. به جاي Draft بگويم پيش‌نويس و به جاي TOR بگويم شرح خدمات. اما همه‌ي لغات معادل شناخته‌شده و جا افتاده‌اي در فارسي ندارند و هميشه اين ترديد در ذهن آدم ايجاد مي‌شود كه كدام شيوه درست‌تر است. من خودم هنوز نتوانسته‌ام در فرهنگ لغات شخصي‌ام مثلن بالگرد را جايگزين هلي‌كوپتر كنم و اگر بر سرم هم بزنند حاضر نيستم وقتي مي‌خواهم كسي را پيتزا مهمان كنم٬ به او بگويم بيا برويم كش‌لقمه بخوريم.


معلم رياضي دوران دبيرستانم نقل مي‌كرد كه زماني قبل از انقلاب نهضتي براي بيرون راندن كلمات عربي از دايره‌ي علوم برپا شده بود و دستورالعملي هم برايشان از وزارت فرهنگ آن زمان آمده بود كه مثلن به جاي خط بگويند راست و به جاي دايره بگويند گردي و به مماس شدن بگويند ساييدن و امثال اين‌ها. مي‌خنديد و مي‌گفت با اين تفاصيل نقطه را هم بايد مي‌گفتيم بي‌همه‌چيز! به اين ترتيب ترجمه‌ي عبارت:

از نقطه‌اي خطي بر دايره‌اي مماس شد.

مي‌شد:

از بي‌همه‌چيزي راستي بر گردي ساييده شد.

كه واضح بود ميان بچه‌هاي دبيرستاني كه منتظر كمترين بهانه‌اي براي تخيل و خنده هستند٬ صورت خوشي نداشته است. اين شد كه بساطش را جمع كردند و قرار شد همچنان از نقطه‌اي خطي بر دايره‌اي مماس شود.


حالا مي‌ترسم من هم يك وقتي معادل فارسي لغتي را به كار ببرم و اسباب خنده شوم. حكايت همان بي‌همه‌چيز شوم كه راستي را بر گردي ساييده بود.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

French kiss

اين سايت‌هاي دوست‌يابي را ديده‌ايد كه وقتي در آن‌ها عضو مي‌شويد٬ گير مي‌دهند كه همه‌ي دوستان و تيره و تبار شما را هم به سايتشان دعوت كنند؟ شگردشان هم اين است كه يك جايي از شما اجازه مي‌گيرند كه وارد ايميل‌تان شوند و دعوت‌نامه‌اي را براي هر كه آن‌جا يافت مي‌شود بفرستند. اين كارها را مي‌كنند كه مثلن تعداد اعضايشان را بالا ببرند. دعوت‌نامه‌شان هم جوري است كه به خيال خودشان طرف را در رودربايستي قرار دهند تا دعوت را قبول كند. مثلن ايميل مي‌زنند كه: “Is Reza your friend? If yes, click here!” و يا “Do you want to make Sara happy?” و از اين سياق چيزها. حالا انگار نمي‌شود كه من با رضا دوست باشم و آن‌جا را كليك نكنم يا اين‌كه بايد حتمن سارا را همين‌طوري كه اين‌ها مي‌گويند خوشحال كنم.

اين‌ها كه گفتم زايدات است و چندان مهم نيست. مي‌خواستم اين را بگويم كه ديشب٬ آخر شب كريس‌دي‌برگ گذاشته بودم و نشسته بودم به كارهاي خودم كه ايميلي برايم آمد با اين عنوان كه:

Othman Abdolazim sent you a French kiss.

عثمان عبدالعظيم پسر سوري‌‌اي است كه در سوئد مدت كوتاهي با هم همسايه بوديم٬ با 2 متر قد و نيم من ريش و پشم و باقي واضحات. شنيده‌ايد كه مي‌گويند بهشت و دوزخ در همين دنياست؟ شما را نمي‌دانم٬ ولي براي من يكي كه صحت اين گفته مسجل شد. اين ايميل البته از طرف يكي از همين سايت‌هاي دوست‌يابي بوده است و لابد كاربري‌اش هم قرار بوده اين باشد كه مثلن از طرف فلان دختر به دست من برسد و من هم به هواي Frnech kiss گرفتار اين سايت شوم و يا برعكس٬ تصوير فلان پسر رشيد و رعنا را براي بهمان دختر بفرستند كه بيا عضو شو كه يارو مي‌خواهد تو را ببوسد. اما براي من كه چنين خيري نداشت و تنها نتيجه‌اش همان باور به بهشت و دوزخ در اين دنيا بود.

يعني به نظر شما جهنمي بدتر از اين وجود دارد كه شبي٬ نصفه شبي در سوئيت فسقلي خود در ژنو نشسته باشيد سر كار و بارتان٬ باران نرم‌نرمي بيرون ببارد و موسيقي ملايمي هم پس زمينه‌ي اين لحظات باشد و به ناگاه در خانه باز شود و عثمان عبدالعظيم با همان قد دو متري و ريش و پشم و متعلقاتش پا به خانه بگذارد و بيايد جلو و بي سلام و عليكي شما را فرانسوي ببوسد؟

اگر بهشت و دوزخ در همين دنيا نيست٬ پس كجاست؟

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

از اين ترديد

ديده‌ايد آدم‌هايي را كه وقتي سوالي ازشان مي‌پرسيد٬ آره يا نه را چنان با قطعيت مي‌گويند كه راه را بر هر تشكيك و سوال بيهوده‌ي ديگري مي‌بندند؟

از ميان دوستانم٬ چند تايي هستند كه هميشه در پاسخ به مساله‌ي رفتن از ايران يا ماندن با اطمينان جواب منفي داده و ماندن را به رفتن مقدم دانسته‌اند. من در ذهن خودم براي اين دوستانم احترام رشك‌برانگيزي قايل هستم. البته مبناي اين احترام لزومن همان چيزي نيست كه آن‌ها به خاطرش ماندگار شده‌اند و اصلن ممكن است هيچ دليل متعالي‌اي هم پشت اين تصميم‌شان نبوده باشد. يكي موقعيت شغلي‌اي دارد كه حيفش مي‌آيد رهايش كند٬ ديگري تنها پسر خانواده است و با رفتنش پدر بازاري‌اش دست‌تنها مي‌شود كه نبايد بشود٬ فلاني موقعيت رفتن ندارد٬ يكي ديگر هست كه فكر جيبش را مي‌كند٬ آن ديگري خانواده‌ي زنش همان ابتدا برايش شرط گذاشته‌اند كه دخترشان را راه دور نبرد و هزاران دليل از اين دست كه دور و برمان ديده‌ايم و خودمان هم در آستين‌مان فراوان داريم.

اما گفتم؛ من همه‌ي اين دوستاني را كه با اطمينان نه مي‌گويند٬ به ديده‌ي احترام مي‌نگرم و اين احترام فارغ از دلايل آن نه گفتن‌ها است. به گمانم حتي ارتباط زيادي هم به مقوله‌ي رفتن و ماندن ندارد و در هر داستان ديگري هم مي‌تواند همين حس را در من برانگيزاند. به يك دليل ساده:

خوشم مي‌آيد از آدم‌هايي كه وقتي موضوعي پيش مي‌آيد٬ بررسي‌اش مي‌كنند و اگر جوابش منفي باشد٬ پرونده‌اش را چنان مي‌بندند كه گويي چنين گزينه‌اي اصلن برايشان وجود نداشته است. زندگي‌شان را پي مي‌گيرند٬ بي آن‌كه جايي براي يك ترديد جديد باز كرده باشند. آدم‌هايي كه وقايع برايشان از جنس آره يا نه است٬ نه از جنس "حالا تا ببينيم چه مي‌شود."

همه‌ي ما درگير سبك‌سنگين كردن‌هاي مداوم هستيم. اين خاصيت زندگي است. به گمانم ترديد‌هايي كه در بالا مثالشان را زدم و مواردي از آن دست٬ در زندگي همه‌ي ما كمابيش وجود داشته است و مثلن در همين مقوله‌ي رفتن يا ماندن ما را به نقطه‌اي نظير "حالا اقدام مي‌كنيم٬ شايد رفتني شديم" كشانده است. اين‌جا آن نقطه‌اي است كه مي‌گويم. همان نقطه‌اي كه بعضي‌ها يك حساب و كتاب ساده مي‌كنند و به هر نتيجه‌اي كه برسند٬ سفت و سخت مي‌چسبند.

حالا نگوييد چرا فقط جواب منفي در داستان ماندن و رفتن به نظرم محترم آمده است و جواب مثبت هم اگر با فكر و اطمينان باشد به همان اندازه محترم ‌مي‌شود. اين كه مي‌گوييد درست؛ اما دست‌كم در مثالي كه زدم٬ رفتن معمولن وسوسه‌برانگيزتر به نظر مي‌رسد و هم از اين رو٬ آن‌ها كه با اطمينان نه مي‌گويند احتمالن حساب‌كتابشان شسته‌رفته‌تر است.

آدم‌هايي كه پرونده‌ها را در ذهن‌شان باز نگه نمي‌دارند. ذهن‌شان را پر نمي‌كنند از ترديد‌هاي نيمه‌كاره. خوشم مي‌آيد از آدم‌هايي از اين دست. چه مي‌دانم؛ شايد به اين خاطر كه خودم از اين دست نبوده‌ام.

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

Ghormehsabzi supplementary

دستور عمومي طبخ قرمه‌سبزي هماني است كه اين‌جا و آن‌جا فراوان نوشته‌اند و نمونه‌هاي خوب و تضميني‌اش را هم مي‌توانيد در همين اينترنت به راحتي بيابيد. من فقط چند نكته‌ي تكميلي به نظرم آمده است كه اگر امتحانشان كنيد٬ ضرر نكرده‌ايد.

اول اين‌كه سبزي بايد زياد تفت داده شود. آن‌قدر كه رنگش كاملن تيره شود. معتقدم حتي كمي ته‌گرفتن سبزي مي‌تواند در بهتر شدن طعم خورش در انتهاي كار مؤثر باشد.

دوم٬ بي‌توجه به توصيه‌هاي پزشكي٬ قرمه‌سبزي از آن دسته غذاهاست كه چربش خوشمزه است. در هنگام تفت دادن سبزي در ميزان روغن خست به خرج ندهيد. اگر مي‌خواهيد بدهيد٬ قرمه‌سبزي را حرام نكنيد. چيز ديگري بخوريد.

سوم٬ در هنگام تفت دادن گوشت٬ از زردچوبه‌ي فراوان غافل نشويد.

چهارم٬ لوبيا‌ها را -كه حتمن يك ساعتي خيس داده‌ايد- مستقيم وارد خورش نكنيد. بلكه حتمن آن را هم چند دقيقه‌اي همراه با گوشت تفت دهيد.

پنجم٬ صرف زمان كافي براي جا افتادن شاه‌كليد خوشمزه‌ شدن قرمه‌سبزي است. به كمتر از 4 ساعت اصلن فكر نكنيد.

ششم٬ ديده‌ام بعضي‌ها –كه معتقدند قرمه‌سبزي بيات خوشمزه‌تر است- آن را يك روز زودتر درست كرده٬ در يخچال نگهش مي‌دارند و روز بعد گرمش مي‌كنند و مي‌آورندش سر سفره. به نظرم ايده‌ي درستي است٬ ولي دست كم براي من آماده بودن قرمه‌سبزي و نخوردن آن و صبر كردن تا فردا از محالات است. شما اگر مي‌توانيد ناز شستتان.

هفتم٬ نكته‌ي عمومي در مورد خورش‌ها اين است كه آن را زياد هم نزنيد. با شعله‌ي كم بگذاريدش به حال خودش تا كم كمك جا بيفتد و مطئن باشيد كه گوشت‌ها و لوبياها جايشان امن است. يادتان نرود كه قرمه‌سبزي در انتها نبايد آبكي باشد٬ بلكه بايد روغني باشد و تو چه مي‌داني قرمه‌سبزي جا افتاده‌ي روغني چيست.

هشتم٬ افزودن كمي آب‌غوره -بسته به حجم غذا- پيش از اتمام كار٬ طعم خورش را ديگرگون خواهد كرد. نقش اين آب‌غوره را نه فقط در قرمه‌سبزي٬ كه در بسياري ديگر از غذاهاي ايراني دست‌كم نگيريد.

نهم٬ گول كساني را كه دستور اضافه كردن قارچ و اين‌جور چيزها را به قرمه‌سبزي مي‌دهند نخوريد و دنيا و آخرت خودتان را در معرض خطر قرار ندهيد.

دهم٬ بعضي مازندراني‌ها بادمجان هم در قرمه‌سبزي مي‌اندازند. شيوه‌اش اين است كه بادمجان‌هاي قلمي را به صورت درسته سرخ كرده و كمي قبل از آماده شدن خورش –مثلن 10 دقيقه پيش از آن- در خورش بيندازيد. من خودم اگرچه از طرفدارانش هستم٬ اما چون به واقع حوصله‌ي سرخ كردن بادمجان را ندارم٬ قيدش را مي‌زنم. شما اگر اهلش هستيد و وقتش را داريد٬ بسم‌ا...


يازدهم٬ چه مي‌شد مرا هم دعوت مي‌كرديد؟

مركز زمين؛ بهترين جاي دنيا

مهم نيست در سوييس زندگي كنم يا در سوئد و آمريكا و كانادا يا هر جاي ديگري. بهترين جاي دنيا٬ براي من آن‌جاست كه در اتاقم نشسته باشم و مادرم در را باز كند با ظرف ميوه‌اي٬ چاي و شيريني‌اي چيزي. بگذاردش كنار دستم٬ بعد غرغري بكند كه اتاقم چقدر نامرتب است و بي‌آن‌كه چيزي ازم بپرسد بيفتد به جمع كردن خرت و پرت‌هايم از گوشه و كنار اتاق.

مهم نيست كه 29 سال را هم رد كرده‌ام و در اين سال‌هاي اخير آن‌قدر زندگي تنهايي را تجربه كرده‌ام كه ديگر آرزوي داشتن خانه‌ي مجردي‌اي كه آدم بتواند دست دوستي كسي را بگيرد و راحت با خود به خانه بياورد به خاطره‌اي دور مي‌ماند. مهم نيست كه يك دوجين مدرك تحصيلي رنگ و وارنگ و سابقه‌ي كاري پشت سر خودم رديف كرده‌ام. براي من بهترين جاي دنيا خانه‌اي است كه هنوز اگر علافي‌هايم از حد معيني بگذرد٬ تشرم مي‌زند كه: تو مگر درس و مشق نداري؟ بنشين سر كارت. يا اگر صحبت‌هاي تلفني‌ام زياد شود٬ مي‌نشيند كنار دستم و نرم نرمك نصيحتم مي‌كند كه حواسم را جمع كنم تا مبادا گول اين دخترها را بخورم. كدام دخترها را مي‌گويد٬ نمي‌دانم.

بهترين جاي دنيا آن‌جاست كه وقتي بيرون هستم زنگ بزند و بگويد در راه آمدن به خانه ماستي٬ آب معدني‌اي چيزي بخرم. بعد وقتي رسيدم خانه غر بزند كه چرا عوض واتا مثلن نستله نخريده‌ام يا چرا ماست پرچرب خريده‌ام.

نشسته باشد به تخمه شكستن و جدول حل كردن و از آن سر خانه صدايم كند كه: چهار حرفي٬ شهري در استان فارس چه مي‌شود؟

در آشپزخانه مشغول پخت و پز باشد و با خودش آوازي چيزي زمزمه كند.

وقت بيرون رفتنم از خانه٬ آية‌الكرسي بخواند و فوتم كند.


براي من بهترين جاي دنيا آن‌جاست كه مادرم چيزي بگويد؛ هر چيز كه باشد.


پ.ن. اين عكس را آخرين باري كه ايران بودم شكار كردم:

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

Quick update

اين شيوه‌ي مرغ‌پزون را با مواد جديدي امتحان كرده‌ام و طعمش عالي از آب در آمده است. تغيير بزرگي نيست. فلفل دلمه‌اي و قارچ و كدو را حذف كرده‌ام و به جايش سيب‌زميني‌هاي كوچك (با پوست) و قارچ اضافه كرده‌ام. ضمنن آبغوره را هم جايگزين آب‌نارنج كرده و ميزان فلفل سياه را افزايش داده‌ام. باقي مراحل تغييري نكرده است. اين هم عكسش پس از آماده شدن:

2cqbrec.jpg (420×269)

بدويد مرغ‌پزون راه بيندازيد٬ پيش از آن‌كه دير شود!

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

قهوه‌ي خيلي تلخ

اين نوشته‌ي آخر من در گاهك –همين يادداشت درباره‌ي قهوه‌ي تلخ- گويا كمي بحث‌برانگيز شده است. بعضي نظر مرا تأييد كرده‌اند٬ چند نفري هم البته توضيحاتي داده‌اند و ايرادهايي به نوشتارم گرفته‌اند كه به نظرم منطقي و قابل توجه بوده است. برخي هم كلن كاسه و كوزه را بر سرم شكسته‌اند كه چرا اصلن زبان به نقد اين سريال گشوده‌ام. براي مثال يكي از دوستان برايم نوشته است:

"اويس جان٬ ديگر گير نده! كارش درست است!"

دوست ديگري هم آورده است:

"واقعن فكر نمي‌كردم كساني باشند كه به اين سريال با اين همه حرف و ديالوگ‌هاي قوي كه حتي در گريم‌ها و انتخاب اسامي هم حرف‌هايي براي زدن دارد٬ خرده بگيرند. "

به قول شاملو حكايتي عجب است اين!

نكته‌ي اول اين‌كه نوشتار من چهار بند داشته است. بند دوم و سوم كه اصلن به كيفيت سريال ارتباطي نداشته و صحبتم تنها بر سر نحوه‌ي پخش اين سريال و فقدان امنيت براي توليدكنندگان محصولات فرهنگي بوده است و حتي تأكيد هم كرده‌ام كه بدون در نظر گرفتن كيفيت بالا يا پايين اين مجموعه‌٬ فروش چشمگير آن را به خودي خود بايد دستاورد بسيار ارزشمندي دانست. نكته‌ي آخر هم بيش از آن‌كه نقد كيفيت سريال و بيان ايراد‌هاي آن باشد٬ گلايه‌اي بوده است از مهران مديري بابت عدم ذكر نام علي‌اكبرخان شيدا در تيتراژ ابتدايي سريال٬ به رغم تمام تأكيدهايش بر رعايت حقوق مؤلف يك اثر. مي‌ماند نكته‌ي اول كه در دو خط گفتم از ديدن اين سريال چندان خنده‌اي بر لبم ننشسته است. بعد هم بلافاصله تأكيد كردم كه شايد ايراد از من باشد كه لب‌سنگين شده‌ام. آخرش هم راه را باز گذاشتم كه شايد هم خنده‌هايش از قسمت‌هاي بعدتر شروع شود. همين!

به خدا ديگر بحث بر سر خوب يا بد بودن اين سريال و اين حرف‌ها نيست. صحبتم بر سر تعصبي است كه وقتي بر سر چيزي پيدا مي‌كنيم تاب كمترين نظر مخالفي را نداريم و هيچ نقدي را برنمي‌تابيم. براي دوستم كه بهم گفته بود گير ندهم٬ نوشتم:

"فلاني جان٬ در كاردرست بودن مهران مديري كه شكي نيست. ولي كاردرستي يك نفر كه دليل نمي‌شود او را نقد نكنيم يا معايب كارش را نگوييم! مي‌شود؟"

من به واقع در خلاقيت و كاردرستي مديري ترديدي ندارم. خودم هنوز قسمت‌هايي از ساخته‌هاي پيشين او را –نظير طنز پاورچين- به عنوان نمونه‌هاي موفق و ماندگاري از طنز در تاريخ تلويزيون ايران به ياد دارم و گاهي كه فرصتي پيش مي‌آيد٬ اين‌جا و آن‌جا٬ در جمع دوستانم براي خنده‌ي دوباره و چندباره نقلشان مي‌كنم. در همين سريال قهوه‌ي تلخ‌ هم شايد اگر كمي پيش برويم نظرم برگردد و به جمع طرفداران سريال بپيوندم. حرف و نظرم كه وحي منزل نبوده است؛ شايد عوض شود. اما حتي اگر طرفدار دو آتشه‌ي آن هم شوم٬ يادم نمي‌رود كه مثلن قسمت‌هاي اولش چندان خنده‌دار نبوده است و يا پنهان نمي‌كنم كه عدم ذكر نام خالق تصنيف ابتداي مجموعه كم‌لطفي و اشتباه بزرگي از سوي مديري بوده است. آخر اين‌ها چه منافاتي با هم دارد؟ يعني نمي‌شود چيزي خوب باشد٬ اما ايرادهايي هم داشته باشد؟ نمي‌شود كسي كاردرست باشد٬ اما كارهايش را نقد كنيم؟ نمي‌شود كسي را دوست داشته باشيم٬ اما معايب كارش را هم بگوييم؟

مگر ديكتاتوري از كجا شروع مي‌شود؟ غير از اين است كه چيزي را كه دوست داريم در مصونيتي از نقد قرار دهيم و معايبش را ناديده بگيريم و ديگران را هم از گفتنش بازداريم؟ من با دوستاني كه نظرم را رد كردند و دلايل خودشان را آوردند٬ كمترين مشكلي ندارم و از خواندن نظرهايشان چيزهايي هم ياد گرفته‌ام. اما نمي‌توانم منطق ذهني دوستاني را كه از من بابت نقد اين مجموعه يا هر چيز ديگري گلايه كرده‌اند بفهمم.

اين خاطره را قبلن هم در يكي از يادداشت‌هايم گفتم:

از چند باري كه براي تدريس به دانشجوهاي افغان به كابل رفتم، دوستان افغاني‌اي برايم مانده‌اند. يك‌بار بعد از كلاس، با يكي‌‌شان گپ مي‌زدم. پسر سياه‌چرده‌اي بود به نام محمدعارف. از طالبان برايم نقل كرد و اين كه چه دوران سياهي را از سر گذراندند. اين‌كه مادر و خواهرش چطور در خانه زنداني شده بودند. اين كه چطور يك‌بار با پدرش در بازار بوده و يكي از طالبان سرِ هيچ پدرش را با باطوم زده است و امثال اين حكايت‌ها كه افغان‌ها در سينه‌شان فراوان دارند. پرسيدمش حالا كه طالبان رفته‌اند اوضاع و احوال بهتر شده است؟ گفت:

استاذ، اوضاع كه بهتر شده است. ولي خاك اين ديار طالب‌پرور است. هركدام از ما يك طالب هستيم. طالبان قوه‌اش را داشت، به همه زور مي‌گفت. ما قوه‌مان كمتر است، به آن‌هايي كه بتوانيم زور مي‌گوييم. مگر من در خانه به زنم زور نمي‌گويم؟

آن‌ها كه كتاب بادبادك‌باز را خوانده‌اند، شايد نام سينما زينب را در كابل به ياد بياورند. همان سينمايي كه امير و حسن به آن مي‌رفتند و روياهايشان را بر پرده مي‌ديدند.

از خيابان وزير اكبرخان راه افتاده بوديم و قدم‌زنان مي‌آمديم. نرسيده به سينما زينب بود كه محمدعارف اين را به من گفت. نه سينما زينب را فراموش مي‌كنم، نه حرفي كه آن روز از اين پسرك افغان شنيدم.


واقعن فكر مي‌كنيم ديكتاتوري از كجا شروع مي‌شود؟

پنجشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۹

قهوه‌ي تلخ

چند نكته‌ي كوتاه درباره‌ي سريال قهوه‌ي تلخ:

1. من چند قسمتي از اين سريال را ديدم و تا اين‌جاي كار خنده‌ي جدي و عميقي بر لبانم ننشسته است. حالا يا من لب‌سنگين شده‌ام يا اين مجموعه طنز چندان قوي‌اي ندارد. شايد هم خنده‌اش از قسمت‌هاي بعدتر شروع شود.

2. اين كه مردم در حمايت از مهران مديري و تيمش از كپي كردن اين مجموعه خودداري كردند و كار را به آن‌‌جا رساندند كه حتي خود مديري هم لب به تشكر باز كرد٬ در وهله‌ي اول خبر از مرام و معرفت و هماهنگي نانوشته‌ي اين مردم با يكديگر مي‌دهد و در وهله‌ي دوم نشان از بي‌سر و صاحب بودن بازاري است كه هيچ حدي از امنيت را براي توليدكنندگان محصولات فرهنگي ايجاد نكرده است. بازاري كه در آن كار به مرام‌گير كردن مخاطبان و قسم دادن آن‌ها مي‌كشد و لاجرم براي ناقضين اين رويه هم مجازاتي جز نفرين و حواله‌ي روز قيامت دادن در كار نخواهد بود.

3. اين اولين بار است كه محصول تصويري‌اي كه خارج از مسير صدا و سيما و سروش و رسانه‌هاي تصويري راهي بازار شده است تا اين حد با استقبال رو‌به‌رو شده است. اين را هم شنيده‌ام كه ظاهرن حتي تبليغ اين مجموعه هم در صدا و سيما و جاهاي ديگر با محدوديت‌هايي روبه‌رو بوده است. به اين ترتيب٬ بدون در نظر گرفتن كيفيت بالا يا پايين اين مجموعه‌ي تلويزيوني٬ فروش چشمگير آن را به خودي خود مي‌توان دستاورد بسيار ارزشمندي دانست.

4. نكته‌ي بسيار عجيب و قابل تعمق اين كه مهران مديري -كه در ابتداي مجموعه جد و آباء همه را پيش چشمشان مي‌آورد و به جان تك‌تك عزيزانشان قسمشان مي‌دهد كه به حقوق مادي و معنوي مؤلف احترام بگذارند و اين مجموعه را كپي نكنند- خود كمترين يادي از استاد علي‌اكبرخان شيدا –خالق تصنيف امشب شب مهتابه- نكرده است و حتي در تيتراژ ابتدايي نامي از او هم نبرده است. يادمان باشد كه اين‌جا ديگر بحث پول و اين حرف‌ها نيست. فقط و فقط موضوع همان احترام به حقوق معنوي ديگران است در جامعه‌اي كه هيچ‌كس به هيچ‌ چيزي احترام نمي‌گذارد. چه مي‌دانم. شايد هم همه‌ي حق و حقوق تا آن‌جا كه به جيب خودمان مربوط مي‌شود٬ بايد محترم شمرده شود و بيشتر از آن ديگر اهميتي ندارد كه كي به چي احترام مي‌گذارد يا نمي‌گذارد.

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

از ميان صدها٬ بلكه هزاران نكته‌ي ظريف و بي‌نظيري كه در ديالوگ‌ها٬ بازي‌ها٬ نگاه‌ها و صحنه‌هاي مجموعه‌ي تلويزيوني دايي‌جان‌ ناپلئون مي‌توان يافت و بارها و بارها آن‌ها را ديد و خنديد و لذت برد٬ يكي هم آن صحنه‌ي اعتراف مش‌قاسم به جاسوسي براي انگليسي‌ها و خيانت به دايي‌جان است. آن‌جا كه مش‌قاسم به سفارش اسدا... ميرزا اتهام سنگين خيانت را مي‌پذيرد و هم به توصيه و وساطت همان اسدا... از دايي‌جان طلب عفو و بخشش مي‌كند. دايي‌جان هم اگرچه چشمانش از اشك تر شده است٬ چيزي نمي‌گويد و مي‌گذارد مش‌قاسم دستانش را ببوسد و از گناه ناكرده‌ي خود ابراز ندامت كند.

دعوا و مرافعه كه فيصله مي‌يابد و هر كس سر كار و زندگي خود مي‌رود٬ دايي‌جان كه هنوز رسمن مش‌قاسم را مورد عفو قرار نداده است٬ بالاخره سر و كله‌اش بر روي ايوان پيدا مي‌شود و به گونه‌اي ضمني طلب بخشش مش‌قاسم را مي‌پذيرد. با آن شلوار استرچي چسبان و عباي روي دوشش از پله‌ها پايين مي‌آيد و مش‌قاسم را صدا مي‌زند كه:

- قاسم٬ آن آفتابه را آب كن بذار دمِ مَبال.

اين‌گونه مي‌شود كه مش قاسم بار ديگر به اختيارات پيشين خود نايل مي‌آيد و به نوكري آقا شرف‌ياب مي‌شود.


تكه‌تكه‌هاي اين سريال شاهكار است. بايد ديده باشيدش تا بدانيد چه مي‌گويم.

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

نمایشگاه دفاع مقدس در یاسوج

كسي برايم عكس‌‌هايي فرستاده بود از نمایشگاه دفاع مقدس در یاسوج. لابد به اين عنوان كه ببينمشان و بخندم. اما عكس‌ها را كه ديدم٬ نمي‌دانستم خنده‌ام مي‌آيد يا گريه‌ام. داشتم فكر مي‌كردم آخر آدم‌ها تا چه اندازه مي‌توانند بي‌سليقه و كج‌فهم باشند. بعد هم ياد جمله‌اياز دكتر شريعتي -يا كس ديگري٬ مطمئن نيستم- افتادم با اين مضمون كه اگر مي‌خواهي كسي يا چيزي را خراب كني٬ از آن بد دفاع كن. اول چند تا از اين عكس‌ها را كه اين‌جا مي‌آورم ببينيد.
اول اين‌كه اين مزخرفات كه اين‌جا چپانده‌اند٬ چه ربطي به دفاع مقدس و رشادت‌هاي بهترين و پاك‌ترين بچه‌هاي اين آب و خاك دارد؟

دوم اين كه٬ آخر آدم چقدر مي‌تواند كوته‌فكر باشد. برداشته‌اند يكي را شبيه حيوان درست كرده‌اند با آن آرايش و سر و شكل٬ با انگشتانش كه اين‌جوري بالا گرفته است٬ با قوطي آب‌جو يا نمي‌دانم ويسكي‌اي كه دستش است و دور و برش هم پر از سي‌دي و سيگار و اين چيزها. يك بابايي هم آن طرف‌تر در همين گند و كثافت‌ها و مظاهر فساد مثلن غرق شده و مرده است و من نمي‌دانم اين چه جور مردني است كه سيگارش از دهانش نيفتاده است. حتمن اين هم شاهدي است بر اين‌كه خيلي آدم منحرف بوده است. جلوي اين دو نفر نوشته‌اند "علت بدبختي من..." و "نه با تفنگ نمي‌شه... بايد" كه البته اين جمله‌ي دوم را به گمانم همه‌ي اساتيد ادبيات و فلاسفه هم اگر دور هم جمع شوند نمي‌توانند به معناي واقعي‌ش دست يابند.

اما آن طرف‌تر يك باباي ديگري را هم نشانده‌اند؛ اين‌يكي با يقه‌ي آخوندي و ريش و محاسن مرتب –به زعم خودشان- و اگر به فكرشان مي‌رسيد حتمن عطر مشهد هم به‌ش مي‌زدند. پشت ميزي كه روي آن پر است از كتاب‌هاي كت و كلفت لابد حوزوي و ديني. حالا اين كه كدام آدم عاقلي همه‌ي اين‌ كتاب‌ها را در يك زمان روي ميزش مي‌گذارد خودش سوال علي‌حده‌اي است كه تنها از عهده‌ي طراح اين صحنه بر مي‌آيد. لابد منطقش اين بوده است كه وقتي آن آدم منحرف خودش را در سيگار و مشروب و سي‌دي غرق كرده است٬ اين يكي بايد خودش را پشت ميز و زير كتاب‌ها دفن كند. راه ميانه يا گزينه‌ي ديگري وجود ندارد انگار. جلوي اين يكي نوشته‌ است: "رمز نجات من...". باز هم البته كسي نمي‌داند كه چگونه و با كدام سروش آسماني به اين بابا الهام شده است كه او از رستگاران است و اصولن در شرايطي كه بزرگ‌ترين اولياي خداوند هم به خود جرات چنين جسارتي را نمي‌دهند كه به يقين خود را از رستگاران بدانند٬ اين بابا چه مي‌گويد و از كجا سر و كله‌‌اش پيدا شده است كه چنين ادعايي مي‌كند.

سوم اين‌كه من نمي‌دانم اين‌ طراحان از كدام سياره آمده‌اند كه اين‌قدر گيج و بدسليقه‌اند. آخر در اين روزگار كدام آدم خل و چلي را سراغ داريد كه‌ بر روي ‌سي‌دي پورنو با ماژيك درشت و بدخط بنويسد "سوپر" و اين‌جا و آن‌جا ولوش كند. آدم مگر مغز خر خورده است؟ شانس آورديم كه به جاي سي‌دي نوار VHS نگذاشتند.

چهارم اين كه طراحان صحنه اين ايده را كه بچه‌ي خوب حتمن بايد جوانك با محاسني باشد با يقه‌ي آخوندي و عطر مشهد و كتاب‌هاي حوزوي روي ميز٬ از كجايشان درآورده‌اند؟ يعني نمي‌شود اين بچه‌ي خوب تي‌شرت پوشيده باشد٬ يا كت شلوار به تن كرده باشد با كراوات خوش‌رنگ و برازنده‌اي٬ به جاي ادوكلن Tea Rose هم مثلن Cool Water Davidoff زده باشد و اصلن بگويم كه به جاي اين كه طلبه باشد دانشجوي دكتراي IT باشد؟ البته اثبات شيء، نفي ما عدي نمي‌کند و اين‌ها كه مي‌گويم معني‌ش اين نيست كه اين بنده‌ي خداي با محاسني كه اين‌جا گذاشته‌اند آدم خوبي نيست يا نمي‌تواند باشد. من چه مي‌دانم. من كه نمي‌شناسمش. حرف من هم اين نيست. حرف اين‌جاست كه آيا اين تصوير تنها تصوير مثبت از يك چهره‌ي قابل قبول در روزگار امروز ماست؟

يا حتي آن آدم فاسد و جرثومه‌ي شرارت كه آن‌طرف‌تر ايستاده است٬ نمي‌توانست به جاي آن آرايش و انگشت بالا گرفتن و نشان دادن قوطي مشروبش٬ مثلن آدم ظاهر‌صلاحي باشد كه هزار جور گند و كثافت را زير ظاهر فريبنده‌اش پنهان كرده است؟

پنجم اين كه٬ باز هم همان سوال اول؛ اين‌ها كه اين‌جا گذاشته‌اند٬ چه ربطي به دفاع مقدس و رشادت‌هاي بهترين و پاك‌ترين بچه‌هاي اين آب و خاك دارد؟ آخر هيچ‌كس آن‌جا٬ آن دور و بر نيست كه گوش آن‌ها كه اين بساط مسخره را به راه‌ كرده‌اند٬ بگيرد و بكشد و بگويد مشنگ‌ها! آن‌ها كه روزگاري نه چندان دور جانشان را كف دست‌شان گذاشتند و بي كمترين ادعايي چنان صحنه‌هاي ماندگاري را در تاريخ از خود به جاي گذاشتند كه آدمي هنوز از ديدار آن صحنه‌ها دلش مي‌خواهد از سينه بيرون بيايد و چشمش تر مي‌شود٬ آن‌ بهترين بچه‌هاي اين آب و خاك كه از هر آب و آيينه‌اي زلال‌تر بودند٬ آن جان‌فشاني‌ها و رشادت‌ها را براي اين نكردند كه مشنگ‌هايي چون شما امروز به نام بزرگ و مقدس آن‌ها اسباب خنده‌ي اين و آن را فراهم آورند.

گفته بودم آن دوستم اين را فرستاده بود كه ببينم و لابد بخندم. ديدم بالايش نوشته نمایشگاه دفاع مقدس در یاسوج. نفهميدم گريه‌ام مي‌آيد يا خنده‌ام. به گمانم بيشتر گريه بود كه مي‌آمد.

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

من كه نمي‌توانم نگاه از نگاهش بردارم. با آن گوش‌هاي بزرگ و آويزان و شاخ‌هاي شق كرده‌اش رو به بالا. با آن پيراهن چرك و كثافت و سوراخ‌سوراخي كه تنش كرده است و لابد پيش از آن كه به اين وضع بيفتد و او صاحبش شود٬ زيرپوش يكي از اعضاي خانه بوده است. با مخزني كه آن‌جايش گذاشته‌اند كه مثلن هر جا كه عشقش كشيد نشاشد و زندگي را به نجاست نكشد. با آن بندي كه معلوم نيست كجاي گردنش را به كجاي كپلش وصل كرده است و اصلن به چه درد مي‌خورد. با دمي كه سر بالا ايستاده است و لابد اگر كسي برود پشتش٬ همه‌ي ننگ و ناموسش را مي‌تواند ببيند. پاي جلويي‌اش -سمت راستي- را كمي خم كرده و كج گرفته و انگار به خيالش خواسته است ژستي گرفته و خودي نشان داده باشد. و نگاه مهربان و متواضع و آرامش٬ بي حرف و حديثي٬ يا شايد پر از حرف و حديث. پشت دري كه چفتش را هم انداخته‌اند كه در نرود٬ در نيم‌وجب جايي كه دارد٬تنها ايستاده است٬ بي همدمي. چند وقت است اين‌جاست؟ نمي‌دانم.
مگر چند بار ممكن است در زندگي يك بز پيش بيايد كه عكاس حرفه‌اي‌اي از نشنال جئوگرافيك به سراغش برود و عكسي ازش بگيرد؟ اصلن از هر چند صد هزار بز ممكن است يكي بخت و اقبال بلندي بيابد كه شكار چنين صحنه‌ي پر افتخاري شود؟ گمانم اين است كه هيچ موجود ديگري٬ حتي هيچ انساني نمي‌توانست قدر اين لحظه را آن‌گونه كه اين بز دريافت٬ دريابد. نگاهش كنيد: به جاي آن‌كه لب به شكايت باز كند٬ سر و صدا از خودش در كند و به در و ديوار بزند كه مثلن صاحبش چه بلاها كه بر سرش نياورده٬ كه تنهايش گذاشته و كهنه‌پاره‌هاي اين و آن را رخت تنش كرده٬ بي جفت و همسرش گذاشته و حتي آن‌جايش را هم چپانده‌ است در ظرفي٬ جايي كه شاش راحت را هم ازش گرفته‌ است؛ به جاي همه‌ي اين حرف‌ها نگاهش را دوخته‌ است به دوربين٬ لبخندي زده است٬ يك پايش را كمي بالا گرفته و خم كرده است و بهترين تصوير زندگي‌اش را تقديم عكاس كرده است.
شما را به خدا نگوييد كه لبخند را در صورتش نمي‌بينيد...


پ.ن. اين هم لينك عكس در سايت نشنال جئوگرافيك:

http://photography.nationalgeographic.com/photography/photo-of-the-day/goat-north-india

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

غرض‌ها٬ مرض‌ها

من طنز و ظرافت نهفته در وبلاگ گيس‌طلا و خيلي از وبلاگ‌هاي ديگري را كه براي خودشان اسم و رسمي در كرده‌اند نمي‌توانم بفهمم. اين را كه مي‌گويم٬ لابد آن‌ها كه هنري جز لايك زدن بي‌فكر اين وبلاگ‌ها ندارند٬ مي‌خواهند خودشان را پاره كنند كه چرا چنين حرفي مي‌زنم و اگر من آن‌ها را نمي‌فهمم٬ دليل بر نفهمي من است نه بي‌محتوايي اين وبلاگ‌ها. بسيار خب٬ شما كلاه خودتان را قاضي كنيد و مثلن نگاهي به اين يادداشت بيندازيد كه تا همين لحظه بيش‌تر از 40 لايك براي خودش در گودر دست و پا كرده است. من بارها اين يادداشت را خواندم و نه توانستم طنز قوي‌اي در آن بيابم٬ نه محتواي تكان‌دهنده‌اي٬ نه هيچ چيز ديگر. مي‌توانيد به يادداشت‌هاي ديگر اين وبلاگ هم نگاهي بيندازيد و قضاوتتان را كامل كنيد. مثلن من خواندن اين يادداشت را هم توصيه مي‌كنم كه تا كنون بيش‌تر از 50 لايك خورده است.

روي صحبت من با نويسنده‌ي اين وبلاگ نيست. به نظرم ايشان كاملن آزاد است كه هر ‌آن‌گونه كه دوست دارد و مي‌پسندد بنويسد و اصلن به من يا كس ديگري هم ربطي ندارد كه بخواهيم به نوشته‌هاي ايشان ايرادي بگيريم يا توصيه‌اي بكنيم. من در نهايت مي‌توانم نظرم را درباره‌ي بي‌اعتباري لايك زدن‌ها در گودر ابراز كنم و اين‌كه چقدر خوب است كمي در اين باره دقت و انصاف بيشتري به خرج دهيم.

بحث بر سر شيوه‌ي وبلاگ‌نويسي هم نيست. مثال زنده‌اش هم اين كه خود من٬ به عنوان كسي كه يادداشت‌هاي نسبتن طولاني در گاهك مي‌نويسم٬ اگرچه دل خوشي از اين وبلاگ‌هاي ميني‌مال –كه بلاي جان وبلاگستان و بلاي جان هر چه مطالعه‌ي عميق و هدفمند شده است- ندارم٬ اما اين باعث نمي‌شود كه خودم به اين وبلاگ‌ها سر نزنم و گاهي از ظنز و ظرافت نهفته در آن‌ها به حيرت و شگفتي نيفتم. صحبت بر سر شيوه‌ي وبلاگ‌نويسي نيست كه هر كسي قلم و شيوه‌ي خودش را دارد. صحبت بر سر آدم‌هايي است كه دچار نوعي بيماري شده‌اند كه به صورت هيستريك با ديدن اسم بعضي وبلاگ‌ها دستشان به روي لايك مي‌رود.

حتمن شنيده‌ايد كه يك‌بار مسعود بهنود در حال سر و سامان دادن به وبلاگش بوده است و براي آزمايش كلمه‌ي نامفهوم و بي‌معنايي را منتشر مي‌كند كه مثلن از چيزي مطمئن شود. در فاصله چند ثانيه‌اي كه اين پست بر روي وبلاگش بوده است تا آن را پاك كند٬ 3 لايك دريافت مي‌كند. مثال بهنود را آوردم٬ چون يقين دارم كسي اين شك را نمي‌برد كه در توانمندي و قلم شيواي بهنود كمترين ترديدي داشته باشم.

از باب مثال اين را گفتم. قصدم هرگز مقايسه‌ي وبلاگ بهنود و گيس‌طلا نبوده است كه قدر و تفاوت آن‌ها مشخص‌تر از اين حرف‌هاست كه من چيزي بگويم. صحبت از همان آدم‌هاي بيمار است كه گويا همه‌ي هنر و توان‌شان در اين است كه بي كمترين فكري بر روي اسم‌هاي به‌خصوصي با تعصب لايك بزنند.