- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: September 2010

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

اين روزها كه تولد ماست

قضيه خيلي ساده است. بگذار يك بار براي هميشه سنگ‌هايمان را با هم وا بكنيم: من از آن‌چه رخ داده است٬ پشيمان نيستم. گيرم كه دوره‌اي از زندگي‌م به اين گذشت كه هر فرصتي٬ هر آخر هفته‌اي را بهانه كنم و از بابل به تهران بيايم و خودم را در پس‌كوچه‌هاي يوسف‌آباد٬ ابن‌سينا٬ همان دور و بر خانه‌تان ولو كنم تا باد بويي از تو را به من برساند. هوا را به درون ريه‌هايم بكشم و مانند خل و چل‌ها با خودم بگويم اين هوايي كه فرو مي‌دهم٬ چيزي از تو را با خود دارد. بعد هم مثل كارگري كه مزدش را گرفته است٬ خوشحال راهم را بكشم و برگردم بابل٬ سر كار و زندگي‌م. منتظر بمانم تا تعطيلي‌ ديگري٬ آخر هفته‌اي كه دست دهد و دوباره به تهران بيايم. به محله‌تان بيايم براي هواخوري. هواي تو خوري.

***

يكي دو روز ديگر تولد من است؛ 6 مهر. از روز تولد آدم كه مهم‌تر وجود ندارد. اما من سال‌هاست عادت كرده‌ام روز پيش از تولدم را بيشتر به ياد داشته باشم. 5 مهر كه روز تولد توست. انگار شرطي شده باشم و حتي حالا هم كه سال‌ها از آن روزگار خل‌مشنگي من گذشته و از آن‌همه سوز و گداز و تمنا جز ردي كم‌رنگ در خاطري دور به جاي نمانده است٬ وقتي پا به مهر مي‌گذارم٬ اول تولد تو را به ياد مي‌آورم و بعد خودم را. تو بگذارش به حساب اين‌كه تولدت يك روز قبل از تولد من است و آدم عاقل وقايع را به ترتيب زماني‌شان به ياد مي‌آورد: اول 5 مهر٬ بعد 6 مهر. تو بگذارش به اين حساب٬ من هم مي‌گذارمش به يك حساب ديگر. چه اهميتي دارد؟ ما هميشه حسابمان از هم جدا بود.

[حالا كه دارم اين چند سطر را مي‌نويسم٬ كم‌كمك دارد حالم از خودم به‌هم مي‌خورد كه مانند دخترهاي دبيرستاني نشسته‌ام به بيرون كشيدن مرده از گور و بازگويي خاطرات يك عشق دور از دست رفته. اما برايت كه گفتم؛]

مي‌خواهم يك بار براي هميشه سنگ‌هايم را با تو وا بكنم تا بداني من از آن‌چه رخ داده است٬ پشيمان نيستم. حتي معتقدم با اين‌كه هميشه من آويزان تو بودم و تو مرا هر جور كه مي‌خواستي بازي مي‌دادي و اين‌جا و آن‌جا مي‌كشاندي٬ اما در نهايت من سود بيشتري از اين بازي بردم. اين را مي‌گويم٬ چون كاملا محتمل بود كه بزرگ بشوم٬ براي خودم كسي بشوم٬ زن بگيرم و بچه پس بيندازم و حتي بچه‌هايم هم ننه و بابا شوند و من پدربزرگ بچه‌هايشان شوم٬ اما در تمام زندگي‌م بويي از يك ماجراي عاشقانه٬ آن‌گونه كه دل آدم را تكان دهد٬ نبرده باشم. درازگوشي شوم كنار درازگوشان ديگر. حكايت آن ابوالمشنگ شوم در داستان جامي كه در زندگي‌ش هرگز عاشق نشده بود و خطيب مجلس دستش را گرفت و سپردش به خر‌گم‌كرده‌اي تا عوض خرش با خود ببردش خانه. اين را واقعا مي‌گويم كه من با آن ابو‌المشنگ فاصله‌ي زيادي نداشتم و اگر داستان عاشقي‌م به تو 10-12 سال پيش رخ نمي‌داد٬ شايد خود او مي‌شدم.

تصويري كه من الان از خودِ آن زمانم دارم٬ پسر بچه‌ي شهرستاني 15-16 ساله‌ي گيج و گولي است كه هفته‌اي يك‌بار مي‌كوبيد و از بابل به تهران مي‌آمد و دل در گروي نمي‌دانم چه چيز دختري بسته بود كه هم از او دور بود –جايش را مي‌گويم- و هم از او دور بود -دلش را مي‌گويم. تو هم كه سرت گرم اين‌جا و آن‌جا بود و من بيشتر برايت نوعي شاخ شده بودم كه نمي‌دانستي با‌هام چه كني. انگشت ششمي بودم كه نه مي‌توانستي بكني‌م بيندازي دور و نه مي‌توانستي نگهم داري. گوشه‌ي دوري از ذهنت جا داشتم٬ يا شايد هم اصلا نداشتم. اين شد كه نه رشته را رها كردي و نه نگهش داشتي. گذاشتي‌ش تا ببيني من با آن چه مي‌كنم. گمانم بعدها همين را هم فراموش كردي و اصلا خبردار نشدي كه من هم بالاخره يك روز سر رشته را رها كردم. كي و كجايش چه فرقي مي‌كند.

نه با تو خوابيدم٬ نه بوسيدمت٬ نه دستت را گرفتم و نه حتي تعداد ديدارهايمان از انگشتان يك دست فراتر رفت. اما بي آن‌كه خبردار شوي٬ كامي از تو گرفتم كه تا آخر عمرم از خر شدن –آن گونه كه جامي مي‌گويد- جستم. ساده است گفتنش٬ اما تو ساده نبين كه هنوز بعد از گذر 12-13 سال از آن روزگار٬ حتي شماره‌ي منزلتان را هم به ياد دارم كه به 452 ختم مي‌شد. زنگ مي‌زدم و حرف نمي‌زدم كه صداي تو را بشنوم. زنگ مي‌زدم و قطع مي‌كردم. چه كارهايي كه نمي‌كردم.

برايت نامه مي‌دادم و روزها و –باورت نمي‌شود- ساعت‌ها را مي‌شمردم تا كي جواب نامه‌ام را بدهي. جوابي چند خطي‌ در پاسخ نامه‌هاي چند صفحه‌اي‌م. همان چند خط را صدبار٬ هزار بار مي‌خواندم. گمان مي‌كردم در پس هر كلام و سطر اين نامه رازي نهفته است. مي‌گفتم لابد حرفي را كه رو‌به‌رو نمي‌خواهي بزني٬ پشت اين كلمه‌ها پنهان كرده‌اي و من هم رسالتي جز اين ندارم كه اين پيام پنهان را از لابه‌لاي اين سطور دريابم. به جان خودم همين الان هم كه دارم اين‌ها را مي‌نويسم از شدت خل بودن خودم به عجب افتاده‌ام.

***

چه شد كه اين يادداشت به اين‌جا كشيد؟ نمي‌دانم. مي‌خواستم چيزي درباره‌ي تولدم كه نزديك است بنويسم. اما مگر مي‌شود تولد خودم را به ياد بياورم٬ بي آن‌كه يادي از تو كرده باشم؟ تولدت مبارك. تولد من هم مبارك. و چند خبر كوتاه:

1- نامه‌هاي اندكي كه آن سال‌ها در پاسخ نامه‌هاي بسيارم فرستادي٬ جايشان امن است. امن‌ترين جايي است كه در زندگي‌م سراغ دارم.

2- چند سال بعد از آن دوران٬ حدود سال‌هاي 81-82 ٬ يكي از دوستانم در همان كوچه‌ي شما٬ كوچه‌ي شهيد شادمهر طالبي٬ خانه‌اي گرفت. حضور من در آن كوچه همان و گريزم به خاطرات همان. ارديبهشت 82 شب‌هاي زيادي را در همان كوچه با دوستم قدم زديم و شرح دلباختگي و شيدايي‌هايم را برايش گفتم. مانند زخم قديمي‌اي بود كه سر باز كرده باشد. آن‌جا بود كه فهميدم زخم‌ها خوب نمي‌شوند؛ تنها كهنه مي‌شوند. آن سال‌ها ديگر شما از آن كوچه رفته بوديد و داستان عاشقي من هم ديري بود كه به پايان رسيده بود. نه از هم خبري داشتيم و نه از هم سراغي مي‌گرفتيم. اين‌طور شد كه تو از اين زخم كهنه‌ي سربازكرده خبردار نشدي. فرقي هم نمي‌كرد. گيرم خبردار مي‌شدي كه مثلا چه كار بكني؟ مگر آن زمان كه تازه بود چه كردي؟

3- در همان دوران –ارديبهشت 82- يك‌بار به كتابفروشي پدرت رفتم تا سراغي از تو بگيرم. پدرت نبود. كس ديگري بود كه نمي‌شناختمش. كتابي خريدم و زدم بيرون٬ بي آن‌كه چيزي از تو دستم را گرفته باشد. دستم را كتابي گرفت كه به هواي تو خريده بودم: تفريحات سالم از عمران صلاحي.

4- پاييز 85 يك بار در ظفر ديدمت. تو مرا نديدي؛ يا ديدي و نشناختي. اما من تا ديدمت٬ شناختم. از كنار هم گذر كرديم٬ بي سلامي؛ بي هيچ صحبتي.


حالا تنها نشاني از خاطره‌اي دور در يادم مانده است با طعمي از دوست داشتن كه برايت گفتم خوش‌شانس بودم در زندگي تجربه‌اش كردم. ديگر چه مانده است؟ هيچ. جز اين كه در فيس‌بوك با هم دوست هستيم٬ تو ازدواج كرده‌اي و گاهي كه من لينكي چيزي را به اشتراك مي‌گذارم٬ مي‌آيي و لايك مي‌زني و من هم از همه‌ي آن سوز و گداز و تمنا همين مقدار برايم به جا مانده است كه آرزو دارم روزي دختري داشته باشم تا نام تو را بر او بگذارم.

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

مرغ‌پزون 2

براي آن وقت‌هايي كه دلتان مي‌خواهد همه‌چيز را با هم قاطي كنيد و دست آخر چيز خوشمزه‌اي از آب در بيايد٬ براي آن وقت‌هايي كه دلتان مي‌خواهد همين چيزهاي قر و قاطي را هم به حال خود رها كنيد و برويد دنبال كار و زندگي‌تان و نيم ساعت بعد بياييد و غذا را حاضر و آماده تحويل بگيريد٬ اين يكي را امتحان كنيد:

دو عدد ران مرغ و بالايش* را در يك ظرف پيركس بگذاريد. من معمولن پوست مرغ را مي‌كشم. شما صاحب‌اختياريد.** فلفل دلمه‌اي را رويش به صورت نوار‌هاي دراز ببريد و همه‌ جاي ظرف ولو كنيد. يك عدد كدوي قلمي متوسط را حلقه‌حلقه كرده و همان بلايي را كه بر سر فلفل دلمه‌اي آورديد٬ بر سر آن هم بياوريد. دوعدد گوجه فرنگي و دو عدد پياز كوچك را هم از وسط نصف كرده و رهايش كنيد در ظرف به امان خدا. من روزهايي كه برنامه‌ي جدي يا ملاقات آن‌چناني ندارم كه نگران بوي سير باشم٬ چند حبه سير را هم در آن تكه‌تكه مي‌كنم. در هر صورت سير از مستحبات است و بدون آن هم كارتان راه مي‌افتد. نمك و فلفل (هم قرمز و هم سياه بسته به ميزان تندي‌اي كه دوست داريد) و زردچوبه و آب‌نارنج و روغن زيتون را اضافه كرده و در ظرف را بگذاريد (يا اگر در ندارد با آلومينوم رويش را بپوشانيد) و در فر كه از قبل درجه‌اش را روي 200 تنظيم كرده‌ايد و گرم شده است٬ بگذاريد. بعدش برويد و تا نيم ساعت سر و كله‌تان آن دور و برها پيدا نشود.

http://www.irupload.ir/images/5bep6znjl0vb9z1itw7.jpg

http://www.irupload.ir/images/ncjcr1ap05ev45c7updg.jpg

پ.ن. اين شيوه‌ي طبخ غذا را به صورت كاملن آبدار و مرغ‌ها را به صورت پخته در مي‌آورد. اگر مثل من دوست داريد كه مرغ‌ها كمي برشته شوند٬ كافي است پس از نيم ساعت كه برگشتيد٬ درب ظرف را برداريد٬ درجه فر را روي 250 قرار دهيد و 5 دقيقه‌ي ديگر هم صبر كنيد تا آب ظرف كشيده و روي مرغ‌ها كمي طلايي يا سرخ شود. اگر بدانيد چقدر خوشمزه مي‌شود.


* من نمي‌دانم اسم اين پكيج ران مرغ و بالايش چيست. منظورم اين است كه فقط ران فسقلي خالي نباشد.

** قبول دارم با پوست خوشمزه‌تر مي‌شود. ولي مي‌گويند خوردن پوست مرغ درد و مرض مي‌آورد. چه مي‌دانم. شايد هم بي‌خود مي‌گويند.

*** براي مرغ‌پزون 1 لطفن به اين‌جا مراجعه كنيد.

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

چارديواري٬ نه اختياري

به شمشير دولبه مي‌ماند. از يك سو آدم دلش مي‌خواهد وبلاگش ننه‌بابايي داشته باشد٬ اسم و رسمي داشته باشد و در يك كلام هويتي كه بتواند نقش شناسنامه‌ي آدم را بازي كند. جوري كه مثلن اگر كسي بخواهد آدم را بشناسد و از نظرات او سر در بياورد٬ به وبلاگش سري بزند و چند تا از يادداشت‌هايش را از نظر بگذراند. چيزي باشد مانند رزومه‌ي فكري آدم در گذر زمان كه نه فقط ديگران٬ كه خود آدم هم بتواند گاهي نوشته‌هاي قديمي‌تر خود را بخواند و ببيند كه مثلن در اين سال‌ها چه چيزهايي در ذهنش تغيير كرده است و در مورد فلان موضوع كه سه سال پيش اين‌گونه فكر مي‌كرد٬ الان چه نظري دارد. اين يك روي داستان است.

لبه‌ي ديگر شمشير٬ اين است كه به مجرد اين‌كه وبلاگ براي خودش هويتي پيدا مي‌كند و آدم اسمش را مي‌گذارد آن بالا٬ ملاحظه‌كاري‌ها و خودسانسوري‌ها از راه مي‌رسند. تبديل مي‌شود به آدمي كه در مهماني همه او را مي‌شناسند و ديگر نه مي‌تواند دستش را در دماغش كند٬ نه به كسي در مهماني نظر داشته باشد و نه شوخي خارج از نزاكتي بكند. بايد حواسش به همه‌چيز و همه كس باشد تا حرفي كه مي‌زند به كسي برنخورد و با مزاق فلان‌بن‌فلان ناساز در نيايد.

نتيجه‌ي خود سانسوري اين مي‌شود كه اولن آدمي كه نمي‌تواند هر حرفي را بر زبان بياورد٬ لاجرم ايده‌هاي بسياري را در اين ميان فنا مي‌كند و نانوشته باقي مي‌گذارد. دوم اين‌كه تمايل ذاتي آدم به بروز چهره‌اي خوب و قابل‌قبول از خود سبب مي‌شود كه كم‌كمك از خود واقعي‌ش فاصله بگيرد. بشود كس ديگري كه –خوب يا بد- با خود آدم متفاوت است.

نمي‌دانم عريان بودن چه طعم و حسي دارد. اصلن نمي‌دانم خوب است يا نه كه آدم همه چيز را بكند و بيندازد دور و لخت و عور خودش را٬ فكرش را نمايش دهد. اما اي‌كاش شرايط زندگي٬ اقتضائات سياسي و اجتماعي و قضاوت‌هاي ديگران به‌گونه‌اي بود كه هر كس در هر زمان كه اراده مي‌كرد٬ مي‌توانست اين كار را بكند. اگر به دلش نشست٬ همچنان عريان بماند؛ اگر هم طعمش را دوست نداشت٬ خم شود٬ لباس‌هايش را بردارد و دوباره بپوشدشان.

در كل خوب مي‌شد اگر آدم اختيارش دست خودش بود.

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

اين كفار فرنگي بي پدر و مادر

يعني من جان مي‌دهم براي ديدن آن لحظه‌اي كه در يكي از لاين‌هاي خيابان ترافيك مي‌شود و باقي مسيرها باز است؛ اما هيچ‌كدام از آن‌ها كه در راه‌بندان گير كرده‌اند به خود اجازه نمي‌دهند سر خر را كج كنند و بپيچند در لاين كناري و شر ترافيك را از سر خود باز كنند؛ گازش را بگيرند و بروند پي كارشان. منتظر مي‌مانند تا راهي كه در آن هستند باز شود. اين تنها كاري‌ست كه مي‌كنند.

يعني من زنده مي‌شوم وقتي پايم را بر روي خط عابر پياده مي‌گذارم و ماشيني كه از آن دور دارد با سرعت مي‌آيد٬ سرعتش را كم مي‌كند و سه متر مانده به خط عابر مي‌ايستد. انتظار تشكر و سر تكان‌دادني هم ندارد كه وظيفه‌اش بوده است. كرمم مي‌گيرد كه آرام‌آرام و شلان‌شلان مسير را طي كنم. نه بوق مي‌زند كه زودتر شرت بكن و نه عصباني مي‌شود. منتظر مي‌ماند تا وقتي آخرين گام را از روي خط عابر برداشتم٬ گازش را بگيرد و برود.

يعني لذتي دارد ديدار اين صحنه در سوپر ماركت كه كسي كه دو تا چرخ دستي را پر كرده است و بالاي 500 فرانك خريد كرده است٬ در صف پشت آدمي مي‌ايستد كه يك نصفه زنجبيل دستش است كه نيم فرانك هم نمي‌ارزد. بعد هم مي‌خواهد همين نيم فرانك را با كارت پرداخت كند كه خود زمان بيشتري مي‌طلبد. اما نه فروشنده ذره‌اي از لبخند و احترامش كم مي‌شود و نه آن آدم 500 فرانكي پشت‌سر صدايش درمي‌آيد كه برو عمو جان! وقت ما را گرفتي!

اين گونه‌اند اين كفار فرنگي بي پدر و مادر...


--------------------------

پ.ن. تا همين‌جا دو تا از نظرهايي كه بر اين پست گذاشته شده است٬ اشاره دارد به عنوان "اين كفار فرنگي بي پدر و مادر." گفتم شايد واضح نبوده است كه منظورم از اين عنوان كنايه به كساني بوده است كه چنين عناويني را به كار مي‌گيرند. گفتم شايد اين‌طور برداشت شده كه اين عنوان عقيده‌ي خودم بوده است. گفتم كه اشتباه نشود.

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

Friends

اين‌طور نيست كه سريال Friends صرفن چيزي براي ديدن و خنديدن و تمام شدن باشد. دست‌كم براي من كه اين‌گونه نبوده است.

من ديدن اين مجموعه‌ي آمريكايي را در ماه‌هاي اوليه‌اي كه در خارج از ايران مستقر شدم٬ با هدف بهبود زبان انگليسي‌ام شروع كردم و هم او بود كه در كنار ياد دادن زبان٬ لحظات خوش و خنده‌آوري را برايم فراهم آورد و هم او بود كه به زيباترين شكلي روابط انساني و اخلاقي را –براي اولين بار نه به عنوان يك درس٬ كه به عنوان يك واقعيت ملموس- پيش چشمانم گرفت. گفتم كه من آن موقع چند ماهي مي‌شد كه زندگي‌ام را خارج از ايران شروع كرده بودم؛ اما تنها پس از ديدن اين سريال بود كه توانستم آرام آرام روابط خودم را با آدم‌هاي اطرافم به شيوه‌ي درستي شكل داده و دايره‌ي دوستانم را گسترش دهم. حد و مرز شوخي‌هايآن‌طرفي را بشناسم و از نقاط ناخوشايند دوري كنم.

Friends دست شما را مي‌گيرد و ذره ذره شما را با وقايع٬ افراد و روابطي آشنا مي‌كند كه آشنايي در شرايط عادي و براي يك آدم خارجي٬ جز در گذر زماني طولاني و پس از طي آزمون و خطاهاي بسيار امكان‌پذير نيست. روابطي كه در اين سريال تصوير شده است٬ اگرچه خود آمريكايي‌ها آن را كمي اغراق‌گونه و دور از زندگي واقعي آمريكايي مي‌دانند٬ اما براي كسي كه مي‌خواهد در يك تور كوتاه و فشرده‌ي آشنايي با شيوه‌ي زندگي آمريكايي شركت كند و در پايان گيج‌گيجي نخورد٬ عالي است؛ بي‌نظير است.

در همين مجموعه است كه شما مي‌بينيد اين 6 دختر و پسر تا چه اندازه براي دوستي‌اي كه ميان‌شان شكل گرفته است٬ اهميت قايل هستند و با وجود تمام اختلاف‌هاي فكري و رفتاري‌اي كه با هم دارند چگونه با چنگ و دندان از دوستي‌شان محافظت مي‌كنند؛ تو گويي در دنيا چيزي مهم‌تر از حفظ اين دوستي برايشان وجود ندارد. در همين سريال است كه مي‌بينيم دوستان مي‌توانند تا چه اندازه به يكديگر نزديك باشند٬ اما حريم‌هاي خصوصي يكديگر را محترم بشمارند. در اوج صميميت باشند٬ اما تا زماني كه درخواستي ازشان نشده است ديگري را نقد نكنند و عيوب كارش را به رخش نكشند و نصيحت‌هاي صدمن‌يك‌غاز تحويلش ندهند. به عالي‌ترين شكلي همديگر را دوست داشته باشند و شب و روز با هم باشند٬ اما با هم نخوابند. با هم بخوابند٬ اما اين را در دوستي‌شان دخالت ندهند. از هم جدا شوند٬ اما دوستي‌شان تحت تأثير آن قرار نگيرد. دو نفر از دوست‌ها با هم دعوا كنند٬ اما اين هيچ اثري بر روي مجموعه‌ي دوستي نگذارد. از شادي هم به واقع خوشحال شوند و در اندوه به حقيقت شريك هم باشند. و اين‌طور مي‌شود كه يك‌زمان ناخودآگاه به خود مي‌آييد و مي‌بينيد كه شما هم جزئي از اين 6 نفر شده‌ايد. با آن‌ها مي‌خنديد٬ اندوهگين و نگران مي‌شويد٬ بغض مي‌كنيد و از همه مهم‌تر٬ هيچ زمان به خود اجازه نمي‌دهيد هيچ كدام از آن‌ها‌ را نقد يا نصيحت كنيد.

يك‌بار در يكي از اين وبلاگ‌هاي مينيمال جمله‌اي خواندم با اين مضمون كه: "اگر Friends ديده‌ايد٬ با كسي ازدواج كنيد كه Friends ديده باشد." نمي‌خواهم اين جمله را به عنوان يك اصل قبول كنم. اما بي كمترين ترديدي تأييد مي‌كنم كه ديدار اين مجموعه٬ بيش از ده‌ها جلسه‌ي مشاوره و آمادگي قبل از ازدواج و اين حرف‌ها مي‌تواند دو طرف را به هم نزديك كند و سلايق آن‌ها را به هم بشناساند.

من ماه‌هاي متوالي هر شب يكي-دو قسمت از اين مجموعه را مي‌ديدم و اواسط نوامبر سال پيش بود كه به آخرين قسمتش رسيدم. به خوبي به ياد مي‌آورم كه آخرين دقايق سريال را گويي مي‌مكيدم. دقيقن همان ‌جايي كه قبل از ترك خانه –براي هميشه- جويي با تعجب پرسيد: "ديوار اين خانه هميشه رنگش ارغواني بوده است؟" و من از خنده ريسه رفتم٬ آن‌جا كه چندلر به دوقلوهايشان گفت: " اين‌جا٬ اين خانه‌ي اول شما بود. خانه‌اي شاد٬ پر از عشق و خنده..." و من بغض كردم٬ آنجا كه قرار شد براي آخرين بار بروند كافه‌اي با هم بخورند و چندلر پرسيد: "كجا؟" و باز من دلم را گرفتم و ريسه رفتم؛ همان جا بود كه سريال تمام شد و من مانند كسي كه عزيزي را از دست داده باشد٬ و جدا از غم و اندوه اين فقدان٬ نداند بايد بعد از اين چه‌كار بكند و چگونه زندگي‌اش را از سر بگيرد٬ كمي به دور و بر خودم نگاه كردم و همان كاري را كردم كه هر Friendsباز ديگري مي‌كند: سريال را از اول شروع كردم.

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

متهم شماره يك: يوسف سعادت

اين مطلب آخرم در گاهك -توضيحي بر يك نقل‌قول- بازتاب‌هاي جالب و بعضن عجيب و غريبي را از پي داشته است. چند تايي از دوستانم هم برايم پيغام‌هايي فرستادند و پيشنهادها و حرف و حديث‌هايي را مطرح كردند. يوسف٬ يكي از دوستان قديم و نديم و از هم‌دانشگاهي‌هاي علم و صنعت برايم ايميلي زده است كه در بخشي از آن نوشته است:

"... به‌لحاظ منطقی این دست نظرها قابلِ‌اعتنا هستند. نظر دوستان باهوش، هر یک نیشتری‌ست برای جرّاحی بدنۀ واقعیّت و تبدیل و تعبیر آن، به‌جهت ساختن مدلی از بینش که با اطمینان بالاتری قدم از قدم در این وانفسا بتوان برداشت. به نظر من همۀ چیزهای خوب هم ارزش‌گذاری می‌توانند شوند. جدای از ارزش‌گذاری، طبقه‌بندی‌هایی مانند باحال و کم‌ترباحال و ... نیز طرح می‌توانند شوند! چه‌بسا مطلب‌های ارزش‌تمامی که زیادباحال نیستند. ما هم که عادت داریم از اویس‌جان مطلب‌های باحال بشنویم و بخوانیم، آن هم از نوعِ نوی از-فرنگ-گذشته (به‌قیاس چیز از-آب-گذشته که دیگر خیال آدم از آن راحت است). فکر می‌کنم چیزهایی مانند این «ضمیمه» را ننویسی، یا گوشه‌ای، کناری، طاقچه‌ای و لینکچه‌ای برایش تدارک ببینی بهتر باشد. به هر حال، صلاح وب‌نوشت خویش خسروان دانند..."

اين يادداشت –كه حيفم آمد شما را در لذت خواندنش شريك نكنم- بهانه‌اي شد تا برايتان بگويم كه اين يوسف هم از آن جانورهاي روزگار است كه نمونه‌اش را نمي‌توان به اين سادگي‌ها يافت. او هم يكي از آن‌هايي بود كه از مهندسي صنايع به عوالم ديگر راه باز كرد. مهندسي‌اش را كه از علم و صنعت گرفت٬ راهي دانشگاه تهران شد تا كارشناسي ارشد فرهنگ و زبان‌های باستانی ايران بخواند و خواند. چند وقت پيش كه براي سوالي درباره‌ي يك كلمه‌ي بسيار ناشناخته و مهجور به‌اش تلفن زدم٬ از اين‌كه بدون هيچ‌زمينه‌ي قبلي آشنايي خوبي با آن كلمه داشت و در مجموع از دايره‌ي اطلاعاتش به حيرت افتادم. خاطرم مي‌آيد كه كل نتايج جستجو براي آن كلمه در سايت گوگل 42 مورد بوده است و گوگل‌بازها مي‌دانند كه 42 مورد نتيجه‌ي جستجو يعني اين كه كلمه‌اي بسيار مهجور و ناشناخته است و اطلاعات زيادي درباره‌اش وجود ندارد.

نامبرده در سال‌هاي اخير با توسل به انحاء روش‌هاي متقلبانه تلاش نمود هويت مهندسي خود را مخفي نموده و خود را به عنوان يك زبان‌شناس معرفي نمايد. وي براي تحقق اين هدف زمينه را براي حضور خود در فرهنگستان زبان و ادب پارسي فراهم نمود و در همين راستا با تغيير مدل ريش خود از مدل مهندسي به مدل اديبانه موجب گمراهي و فريب اطرافيان خود شد. وي با همين هويت مزورانه در خرداد امسال٬ به همراه چهار نفر از همدستانش در منطقه‌ي فرحزاد موفق به صرف يك عدد ديزي شد.

با وجود پرهيز فراوان نامبرده از افشاي تصويري از وي در مجامع عمومي٬ جاسوس ويژه‌ي گاهك در تلاش‌هاي شبانه‌روزي خود موفق به كشف دو تصوير از وي شد كه براي تنوير افكار عمومي به خوانندگان فهيم گاهك تقديم مي‌شود.

اولين عكس از نامبرده به تاريخ سال 82 در محل كافه ترياي دانشگاه علم و صنعت؛ حالت ريش٬ دهان نيمه‌باز و همچنين نگاه مزورانه‌ي وي از پشت شيشه‌هاي عينك به نقطه‌اي نامعلوم٬ خود گوياي حقايق بسياري است:


دومين عكس٬ به تاريخ خرداد 89 ٬ در منطقه‌ي فرحزاد در حال صرف ديزي (دومين نفر از سمت چپ)؛ توجه خوانندگان محترم به تغيير حالت ريش نامبرده نسبت به 7 سال پيش و همچنين تلألوي غيرقابل انكار گوشت‌كوب نامبرده نسبت به گوشت‌كوب ساير حاضران موجب امتنان است:


بديهي است هرگونه شباهت ظاهري نفر اول از سمت راست با صاحب اين وبلاگ تصادفي بوده و وجود هرگونه تباني در اين زمينه تكذيب مي‌شود. ليكن گاهك وظيفه‌ي خود مي‌داند تحقيقات مفصلي را در خصوص ماهيت و هويت نفر دوم از سمت راست به عمل آورده و نتايج تحقيقات خود را در اسرع وقت به اطلاع خوانندگان محترم برساند.


پ.ن. همه‌ي اين آسمان و ريسمان‌ها را به هم بافتم تا بگويم چقدر داشتن دوستان آدم‌حسابي خوب است. چقدر دوستِ خوب٬ خوب است.

توضيحي بر يك نقل‌قول

كسي برايم ايميلي فرستاده بود كه در آن نقل عبارتي شده بود از آيت‌ا... خميني كه:

"شما ياوه گويان با زندگاني معنوي و سعادت اجتماعي يك گروه انبوه صدها هزار ميليون نفري بازي ميكنيد." (كشف الاسرار، صفحه 74)

بعد هم طرف زيرش حاشيه‌اي نوشته بود كه:

" صد هزار ميليون مي‌شود صد ميليارد نفر، صدها هزار ميليون را خودتون حساب كنيد. جمعيت جهان چند نفره؟"

بعدن همين نقل قول و مشابه اين هجويه‌ها را در فيس‌بوك و جاهاي ديگر هم ديدم و تمامي آن‌ها هم اشاره به تعداد صدها هزار ميليون نفري دارند كه عدد غيرواقعي‌اي به نظر مي‌آيد.


به نظرم منطق استدلالي اين هجويه‌ها نادرست است و در واقع جمله‌اي كه از ايشان نقل شده است از منظر گفتاري و مفهومي ايرادي ندارد؛ به سه دليل زير:

اولن٬ عدد در بسياري مواقع مفهوم عددي خود را ندارد. به ديگر كلام٬ در علوم انساني و كلامي عدد بيش از آن‌كه مفهوم شمارشي داشته باشد٬ در مقام بيان كثرت يا قلت به كار مي‌رود. بر همين اساس است كه وقتي حافظ مي‌فرمايد: "صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست" كسي ظن اين را نمي‌برد كه دقيقن تعداد صد هزاران گل –نه يكي كمتر و نه يكي بيشتر- شكفته باشد و حافظ هم اين‌قدر بيكار و عاطل و باطل بوده كه آن‌ها را تك‌به‌تك شمرده باشد. بلكه همگان بر اين نكته اتفاق دارند كه منظور خواجه بيان تعداد گل‌ها نبوده و در واقع به دنبال تاكيد بر تعداد زياد گل‌ها بوده است. از اين رو مي‌توان صد هزاران را در مقام قيد كثرت در نظر گرفت.

دوم اين كه٬ در اصول فقه عدد مفهوم ندارد٬ مگر در جايي كه قرينه‌اي براي آن وجود داشته باشد. به ديگر كلام به نظر اصوليين تنها زماني مي‌توان براي عدد حجيت قايل شد كه با قرينه‌اي يقين حاصل شود كه گوينده درصدد بيان حد و اندازه‌ي حكم بوده است. بهترين مثال براي حجيت داشتن عدد را مي‌توان در انواع حدود جستجو كرد كه مثلن آن‌جا كه حد شرب خمر را 80 تازيانه مي‌داند٬ منظور دقيقن همان 80 تازيانه –نه كمتر و نه بيشتر- است. مثال ديگر ماده‌ي 808 قانون مدني است كه حق شفعه را ميان دو نفر فرض مي‌كند و منظورش هم اين است كه اگر اين دو تبديل به سه شود٬ ديگر حق شفعه‌اي وجود نخواهد داشت. در هر دوي اين مثال‌ها قرينه‌هاي مشخصي وجود دارد كه قصد گوينده را در بيان دقيق حد و اندازه آشكار مي‌كند. از آن سو٬ نمونه‌هاي فراواني مي‌توان يافت كه كه عدد به دليل عدم وجود قرينه حجيت خود را از دست مي‌دهد. براي مثال در حديث نبوي "انت بالخيار ثلاث ليال" با آن‌كه از عدد 3 نام برده است٬ ليكن چون قرينه‌اي براي اين عدد در كار نيست٬ بيشتر فقها براي اين عدد حجيت قايل نبوده و لذا خيار شرط را محدود به 3 روز نمي‌دانند.

در جمله‌ي آيت‌ا... خميني هيچ قرينه‌اي وجود ندارد كه ايشان در صدد بيان مقدار دقيق و حكمي چيزي بوده است و لذا عدد به كار برده توسط ايشان حجيت ندارد و همچنان كه در توضيح اول گفته شد٬ تنها در مقام بيان كثرت بوده است.

نكته‌ي سوم -و با فرض اين‌كه هيچ‌يك از توضيحات بالا كارساز نباشد- اين كه از كجا معلوم گوينده تنها جمعيت فعلي جهان را در نظر داشته است؟ شايد منظور ايشان از صدها هزار ميليون نفر جمعيت ابناء بشر در تمام ادوار تاريخ بوده است و با اين نگاه عدد ياد شده چندان غيرواقعي به نظر نمي‌آيد.

جان كلام اين‌كه عبارت نقل شده از ايشان و به طور مشخص عدد به كار برده شده٬ از منظر گفتاري و مفهومي ايرادي ندارد و هجويه‌ها جملگي ناصحيح هستند.

جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹

دوست عزيزي كه به ژنو مي‌آيي

اگر روزي روزگاري يكي از دوستانم به ژنو بيايد كه ناهاري٬ شامي چيزي مهمان من باشد٬ او را به گران‌ترين رستوران ژنو نمي‌برم. اين درست كه پولش را ندارم ببرمش؛ اما اين همه‌ي داستان نيست. اگر پولش را هم داشتم٬ نمي‌بردمش. حتي به يك رستوران متوسط هم نمي‌بردمش. برايش پيشنهاد بهتري داشتم.

او را به يكي از رستوران‌هاي پايين شهر مي‌بردم تا به چشم خودش ببيند كه چگونه فرهنگ و نزاكت حتي در پايين‌ترين سطوح يك جامعه نيز مي‌تواند جاي خود را باز كند. او را به يكي از همين رستوران‌هاي چيني و عربي مي‌بردم تا ببيند كه چطور فروشنده حتي براي مشتري‌اي كه مثلن يك كباب تركي 8 فرانكي مي‌خواهد و نوشابه هم نمي‌خورد كه خرجش بالا نرود٬ با احترام ميز را مي‌آرايد٬ سه رنگ سس روي ميز رديف مي‌كند و وقتي هم كه غذا را مي‌آورد٬ لبخند فراموشش نمي‌شود كه: Bon appétit!؛ به فرانسوي يعني نوش جان. به دوستم نشان مي‌دادم كه اگر كسي نوشابه‌اش را جاي ديگري خريده باشد و با خودش سر ناهار ببرد٬ فروشنده اخم و تخم نمي‌كند كه برو غذايت را همان‌جايي كه نوشابه‌اش را خريده‌اي بخور. سر آخر هم دوستم را سيخونك مي‌زدم كه ببيند فروشنده چطور بابت همان 8 فرانكِ كباب تركي با احترام تشكر مي‌كند و مي‌دانم كه چشم دوستم گرد مي‌شد اگر مي‌ديد كه فروشنده از ظرفي كه روي پيشخوانش است٬ شكلات هم تعارفمان مي‌كند.

اگر روزي روزگاري يكي از دوستانم به ژنو بيايد كه ناهاري٬ شامي چيزي مهمان من باشد٬ او را به گران‌ترين رستوران‌هاي ژنو نمي‌برم. به نظرم تفاوت گران‌ترين رستوران‌هاي ژنو و تهران چندان فاحش نيست. در تهران هم اگر به رستوران پدر‌مادر‌دار برويد٬ غذا و سرويس خوبي در انتظارتان است؛ مانند اين‌جا. تفاوت رستوران‌هاي خوب اين‌جا و آن‌جا آن‌قدر چشم‌گير نيست يا دست‌كم آن‌قدر به چشم من نمي‌آيد. اما تفاوت زمين تا آسمان است ميان يك فلافلي حوالي ميدان شوش با يك كباب تركي در Rue des Pâquis.

نمي‌خواهم حكم كلي‌اي بدهم كه درش بمانم. نه جامعه‌شناس هستم و نه تخصص و مطالعه‌ي جدي‌اي در اين‌باره دارم. اما به نظرم اگر قرار است تفاوت‌هاي فرهنگي دو جامعه را زير ذره‌بين بگيرند و با هم مقايسه كنند٬ بايد از سطوح پايين‌تر جامعه شروع كنند يا دست كم وزن بيشتري به آن بدهند. مقايسه‌ي آدم‌هاي تحصيل‌كرده و فرهيخته در دو جامعه كار چندان جامعي نيست. آن‌ها به اقتضاي سواد و معلوماتي كه دارند٬ شبا‌هت‌هايي به يكديگر پيدا مي‌كنند كه روايي مقايسه را زير سوال مي‌برد؛ مانند رستوران‌هاي سطح بالاي ژنو و تهران. بايد مقايسه را در پايين‌دست‌ها جاري كنند؛ آن‌جا كه تحصيلات و امكانات هنوز آن‌قدر موثر نشده است كه هويت‌هاي رفتاري آدم‌ها را ديگرگون كند.

شايد اگر دوستم كمي بيشتر پيشم بماند٬ او را به يك رستوران درست‌درمان هم ببرم. اما شك ندارم كه بار اول او را به يك رستوران گران نمي‌برم. حتي به يك رستوران متوسط هم نمي‌برمش. برايش پيشنهاد بهتري دارم.