- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: December 2010

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹

مدتي است در گودر باب شده است به كرات كلمات ركيك را براي خنداندن و شيريني بيشتر يادداشت به كار مي‌برند. يعني اصلن به نظرم فحش و كلمه‌هاي ناجور عصاي دست برخي يادداشت‌نويس‌هاي كوتاه شده است و خودشان هم آن را نوعي كاردرستي و باحال بودن به حساب مي‌آورند. مثال:

ژانر

اینایی که هر چیز دم دستی و کیـ...ی رو تو یه گفتگوی دونفره می پرسن برای اینکه نشون بدن باهوشن.

(حذف از من است. نويسنده كلمه‌ي كامل را آورده است.)

خواستم بگويم من يكي كه خوشم نمي‌آيد از اين شيوه. حالا نه اين‌كه خودم آدم خيلي مودبي باشم و نازك‌تر از گل از دهانم درنيايد. ولي با هر حساب و كتابي و در هر فرهنگ و مرامي٬ رعايت حدي از عفت كلام زيباتر است. البته اين را هم مي‌فهمم كه گاهي و جايي به واقع مي‌طلبد كه نويسنده كلمه‌ي ركيكي را دقيقن و بدون حاشيه‌روي بياورد. اما وقتي اين گاهي تبديل مي‌شود به هميشه و عادت٬ به نظر مي‌رسد نويسنده مي‌خواهد طنز ضعيف يا نداشته‌اش را با آوردن فحش و اين‌جور چيزها خنده‌دار كند كه البته نتيجه‌اي هم نمي‌دهد.

خواستم بگويم اين حد از بي‌پردگي و شيوه‌اي را كه دارد از پي آن باب مي‌شود٬ من يكي كه نمي‌پسندم.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

سميرا شجريان٬ همايون مخملباف

دو پدر و فرزند را در نظر بگيريد: اولي‌ش شجريان و همايون٬ دومي مخملباف و سميرا.

هر دوي اين‌ پدرها بچه‌هايشان را وارد حيطه‌اي كردند كه خود در آن فعال بودند و دستشان را گرفتند تا براي خود نام و نشاني بيابند. نمونه‌هايي از اين دست در هيچ حرفه و صنعتي كم نيست و اصلن هم چيز بدي نيست كه فرزند آدم٬ از نام و شهرت پدر يا مادر خود جان بگيرد و براي خود سري ميان سرها باز كند. اما تفاوت در شيوه‌ي انجام اين كار است. براي مثال در همين دو نامي كه بردم٬ مي‌توان تفاوت در شيوه و نتيجه را به سادگي مشاهده كرد:

مخملباف ابتدا نام سميرا بر سر زبان‌ها انداخت و بعد هلش داد كه به ياري اين شهرت و نام٬ فيلم‌هاي جشنواره‌پسند بسازد و خود را در قد و قامتي كه معرفي شده بود نشان دهد. همين اسم و رسم زودهنگام و سايه‌ي نام پدر بود كه او را در سال 1998 به عنوان جوان‌ترين کارگردان جهان در بخش رسمی فستیوال کن شگفتي‌ساز كرد. سميرا آن زمان٬ تازه اولين فيلم بلند خود (سيب) را ساخته بود و چه كسي بود باور كند كه او تنها به اعتبار همين يك فيلم راه به آن بالاها يافته است. خاصه اين‌كه اين فيلم هم اما و اگرهاي بسياري را درباره‌ي نقش مخملباف پدر در ساخت آن به دنبال داشت. سه سال بعد (2001) سميرا در همين جشنواره‌ي كن٬ بر كرسي داوري تكيه زد و چنين به نظر مي‌آمد كه دارد پله‌هاي ترقي را يكي پس از ديگري بالا مي‌رود. اهلش مي‌دانند داوري جشنواره‌ي كن چيست و چه موقعيتي به حساب مي‌آيد. حالا اين‌ها كه گفتم حاشيه است و چندان مهم نيست. نكته‌ي مهم و جان كلام اين است كه مخملباف اول سميرا را وارد بازي كرد و بعد تلاش كرد براي او جاي مناسبي بيابد.

شجريان اما خواب ديگري براي همايون ديده بود. همايون٬ اگر چه از همان نوجواني (يعني حدود سال‌هاي 70 كه 15-16 سالش بود) همراه پدرش به اجراهاي مختلف پا مي‌گذاشت و تنبك مي‌نواخت٬ اما هيچ زمان عنواني بيش از يك عضو ساده‌ي گروه نيافت و نامي از او هم بلند نشد و شايد خيلي‌ها هم اصلن نمي‌دانستند كه اين نوجوان ساده كه صدا ازش درنمي‌آيد و سرش به تنبكش گرم است فرزند شجريان است. نام همايون اولين بار زماني بر سر زبان‌ها افتاد كه هم‌خواني او و پدرش در آهنگ وفا در سال 1378 به بازار آمد. آن زمان ديگر همايون نوجوان خامي نبود كه بخواهد از نام پدر وام بگيرد و در مقابل گوش ديگران تمرين آواز كند. همايون به ناگاه در قامت خواننده‌اي ظاهر شد كه موسيقي و آواز ايراني را به بهترين نحوي مي‌شناسد و پدرش هم در مقام معلم سختگيري نشان داد كه تنها زماني رخصت حضور به اين شاگرد خود را داده است كه شايستگي اين مقام را يافته باشد. كساني كه تا حدودي آواز ايراني را مي‌شناسند و همين كاست آهنگ وفا را شنيده‌اند٬ مي‌دانند كه -اگرچه به طور كلي ماهور دستگاه پيچيده‌اي نيست- اما شجريان پدر بي‌كمترين اغماض و جانبداري سخت‌ترين تكه‌هاي آواز و تصنيف‌ها را به همايون سپرد تا گوهر خود را نشان دهد و در سنجه و محك قرار گيرد. كافي‌ست يك بار آواز "گرم باز آمدی محبوب سیم‌اندام سنگین‌دل" را در اين كاست بشنويم تا عمق آمادگي و مهارت همايون –كه در آن زمان بيش از 23 سال نداشت- ما را به حيرت بيندازد. پس از آن همايون پاي ثابت گروه افسانه‌اي عليزاده٬ كلهر٬ شجريان شد و همگام و دوشادوش آن‌ها خود را بالا كشيد و بر مهارت‌هاي خود افزود. در تمام اجراهاي شجريان٬ همايون سخت‌ترين تكه‌هاي آواز و تصنيف را هم‌نفس با پدرش سر داد و چنين به نظر مي‌آمد كه شجريان پدر مي‌خواهد او را نه به ياري نام بزرگ شجريان٬ كه به اعتبار توانمندي‌ها و شايستگي‌هاي خودش به اين و آن معرفي كند.

در سال 82 ٬ همايون هم‌چنان كه در كنسرت‌هاي پدرش حضور داشت٬ اولين كاست مستقل خود (نسيم وصل) را راهي بازار كرد. كاستي كه برخي تصنيف‌هاي آن نظير "نه بسته‌ام به كس دل٬ نه بسته كس به من دل" هنوز در خاطرهاي بسياري ماندگار است. همايون حتي در بسياري از اجراهاي خود از روابط بي‌شمار پدرش با آهنگ‌سازان و نوازنده‌ها بهره‌ي چنداني نگرفت و تلاش كرد همكاري با چهره‌هاي جوان‌تر و هم‌سال خود را پي بگيرد و نام‌هاي جديدي را به موسيقي ايراني معرفي كند.

حالا اگر ايراد بگيريد كه چرا توضيحات مربوط به همايون اين‌قدر مبسوط و كامل است و بخش مربوط به سميرا از چند خط فزوني نگرفته است٬ جوابم مشخص است: مسيري كه همايون و پدرش طي كردند تا او به اين‌جا برسد كه امروز هست٬ مسير كامل‌تر٬ اصولي‌تر و منصفانه‌تري بوده است تا مسيري كه سميرا و پدرش پيمودند. سميرا در 19 سالگي و زير نام پدرش در جشنواره‌ي كن نام و نشان فراواني يافت و اگر اين را نقطه‌ي شروع براي او در نظر بگيريم٬ انتظار اين مي‌رفت كه تا امروز به يكي از بزرگ‌ترين چهره‌هاي سينمايي جهان بدل شده باشد٬ كه نشد. همايون از 15-16 سالگي بي سر و صدا در اجراهاي پدرش تنبك مي‌زد و در 20 سالگي هم هم‌چنان تنبك مي‌زد و در تمام اين دوران پيش پدرش و اين و آن مشق موسيقي مي‌نوشت و در 24 ساگي٬ زماني صدايش در آمد كه از خود حرفي براي گفتن داشت.

نتيجه‌ي اين تفاوت‌ها اين شد كه سميرا –دست‌كم تا اين لحظه- نتوانست جاي چندان مستقل و نام جداگانه‌اي براي خود در سينما بيابد و به نظر نمي‌آيد سينمادوست‌هاي زيادي باشند كه مثلن به طور مشخص از سميرا مخملباف به عنوان كارگردان محبوب و مورد علاقه‌ي خود نام ببرند. اما بسيارند كساني كه همايون را خواننده‌ي محبوب خود مي‌دانند و اين هيچ ارتباطي با نام بزرگ پدرش ندارد. گو اين‌كه بعضي از همين‌ همايون‌دوست‌ها كه من مي‌شناسم٬ اصلن شجريان پدر را گوش نمي‌دهند و خوش نمي‌دارند٬ اما نام همايون را در فيس‌بوك لايك مي‌زنند و در ماشين‌شان به آن گوش مي‌دهند و به كنسرت‌هايش مي‌روند و دوستش دارند.

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

اين كفار فرنگي - 3

دو هفته‌ي مداوم بود كه آخر هفته –زماني كه مدير ساختمان حضور نداشت- رادياتورها و آب ساختمان سرد مي‌شد و برايمان دردسر درست مي‌كرد. مشكل البته سابقه‌دار بود و اوايل نوامبر هم يك بار پيش آمده بود كه به مدير ساختمان اعتراض كرديم و قول داد ديگر تكرار نشود. اما اين سرماي آخر دسامبر ديگر شوخي‌بردار نبود. هوا سرد بود و در اتاق ناچار با دو شلوار و پليور و ژاكت مي‌چرخيدم.

برداشتم نامه‌ي تند و تيزي براي مدير ساختمان نوشتم و تمام تعهدات قراردادي في‌مابين را به‌ش ياد‌آور شدم. گفتم كه من به عنوان مستأجر وظيفه‌ام را كه پرداخت به‌هنگام مال‌الاجاره بوده است انجام داده‌ام؛ اما چنين به نظر مي‌رسد كه او تمام تعهدات خود را -از جمله گرماي خانه و آب-فراهم نكرده است و بايد در اين باره جوابگو باشد. گفتم كه اين مشكل چندين بار پيش از اين هم پيش آمد و من هر بار به آن اعتراض كرده و خواستار رفع آن شده‌ام و در واقع تذكرهاي لازم را قبلن داده‌ام. برايش حكمي از دادگاه سوييس را رو كردم كه در آن قاضي در دعواي مشابهي٬ دماي كمتر از 22 را در طول روز و دماي كمتر از 19 را در طول شب غير قابل قبول دانست و عكسي هم از دماسنج اتاقم را الصاق ايميل كردم كه دماي اتاق مرا در ساعت 2 نيمه‌شب حدود 16 –يعني پايين‌تر از حد مجاز- نشان مي‌داد. بعد از ارسال ايميل هم كاغذي را چسباندم روي تابلوي اعلانات ورودي ساختمان و از همه‌ي ساكنان خواستم كه اگر آن‌ها هم مشكل مشابهي دارند و از اتاق سرد و نبود آب گرم در مضيقه‌اند به مدير ساختمان اعتراض كنند تا مشكل را سريعن حل كند. كلي هم هوا و زمين را به هم بافتم كه مدير ساختمان تعهداتش را درست انجام نمي‌دهد و اين حرف‌ها. آخرش هم شماره‌ي تلفن همراه و آدرس ايميل مدير را گذاشتم پايين كاغذ.

حقيقت اين است كه موضوع اين‌قدري كه من بزرگش كردم٬ بزرگ نبود. چيزي كه بود٬ بيشتر دلم مي‌خواست بدانم اگر سر چيزي كه محق هستم و قانون هم حق را به من مي‌دهد صدايم را بالا ببرم٬ طرف تا چه اندازه دستِ زير را مي‌گيرد و خلاصه اين كه قدرت قانون تا چه اندازه در روابط خرده‌ريزي نظير مشكل من و صاحبخانه‌ام مي‌تواند طرفين را به انجام تعهداتشان وادار كند.

جواب بسيار بهتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي‌كردم. صبح دوشنبه٬ اول وقت صاحبخانه آمد در خانه‌ام. اول عذرخواهي كرد و گفت آخر هفته را در سفر بوده و ايميل‌هايش را چك نكرده است كه زودتر مشكل را حل كند. گفت كه صبح به محض ديدن ايميل من و باقي ساكنان ساختمان از شركت تأسيساتي طرف قرارداد خواسته است بيايند و مشكل را به طور دقيق پيگيري و حل كنند. گفت قرار است تا ظهر بيايند و بنابراين مشكل چند ساعتي بيشتر ادامه نخواهد داشت. سعي كرد توجيه كند كه رخداد مشكل در دو آخر هفته‌ي متوالي٬ تنها بك تصادف و بدشانسي بوده است و اين‌ها ارتباطي به هم نداشته است. گفت كه ديگر چنين چيزي پيش نخواهد آمد و بابت همين دو بار هم متأسف است. گفت تصميم دارد با شركت طرف قرارداد هماهنگ كند كه من‌بعد در صورت بروز مشكل در تعطيلات٬ خود ساكنان بتوانند با آن‌ها تماس بگيرند و درخواست حل مشكل را بكنند. گفت اصلن نيازي به ذكر قانون و رويه‌ي قضايي نبوده است و او خودش مي‌داند كه حق با من و ساير ساكنان است. خلاصه كم مانده بود بگويد غلط كردم. (لطفن توجه داشته باشيد كه من يك خارجي هستم و او يك سوييسي است كه در خاك و ديار خودش ايستاده و دارد با من صحبت مي‌كند.)

عصر دوباره سر و كله‌اش پيدا شد. مي‌خواست مطمئن شود مشكل حل شده است كه حل شده بود. هم رادياتورها و هم آب گرم بود. كمي شوخي كرد و مزه ريخت كه مثلن جو خودماني شود و رفاقتمان برقرار باشد. بعدِ اين شوخي‌ها و دل به دست آوردن‌ها٬ فكر مي‌كنيد چه خواهشي ازم كرد؟ يك حدسي بزنيد. باورتان نمي‌شود.

خواهش كرد اگر مشكل حل شده است و ديگر موردي براي اعتراض وجود ندارد٬ آن كاغذي را كه روي تابلوي اعلانات زده‌ام بردارم. گفت نمي‌خواست خودش دست به آن بزند كه متهم به حذف و سانسور اعتراض‌ها در مورد مديريتش شود. گفت اگر من برش دارم چنين شائبه‌اي پيش نمي‌آيد. بعد هم بلافاصله تأكيد كرد البته اگر مايل هستم.

مي‌دانم تهِ دلش به من فحش مي‌داد كه تعطيلات آخر هفته‌اش را از دماغش در آوردم و مي‌خواست سر به تنم نباشد. اما اين قانون بود كه او را وامي‌داشت لبخند بزند و از اشكال پيش‌آمده عذر بخواهد و تلاش كند دل مرا به دست بياورد. قانون بود كه پس گردنش مي‌زد تا سرش را مقابل يك دانشجوي خارجي پايين بياورد و قول بدهد ديگر مشكلي اين‌چنين پيش نخواهد آمد. قانون بود كه به او اجازه نمي‌داد دستش را به سوي آن كاغذ اعتراض روي تابلو ببرد و برش دارد.

مي‌توانستم به‌ش بگويم بي‌خيال برادر! من از جايي مي‌آيم كه اگر الان به جاي اين‌حرف‌ها دستت را به كمرت مي‌زدي و مي‌گفتي "همين است كه هست" هم هيچ غلطي نمي‌توانستم بكنم. من از جايي مي‌آيم كه ممكن بود براي چسباندن اين كاغذ اعتراض٬ در نهايت من مجبور به عذرخواهي از تو و جلب رضايتت شوم. البته اين‌ها را بهش نگفتم. عوضش سري تكان دادم٬ قيافه‌ي جدي‌اي گرفتم و با لحن آدمي كه دارد بزرگواري و گذشت مي‌كند٬ گفتم: بسيار خب٬ حالا هروقت آمدم پايين برش مي‌دارم!

پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹

با تو هستم

با تو هستم. تو كه لابه‌لاي شلوغي رويت را كرده‌اي طرف ديگري و داري جايي آن دورترها را نگاه مي‌كني. با تو هستم. من نگاهت را ديدم و از لحظه‌اي كه ديدمش٬ نمي‌توانم از آن بگذرم. داشتم عكس‌هايي را از شلوغي خودپردازها در روزهاي اخير مي‌ديدم كه ناگهان چشمم به تو افتاد و نگاهت كه به آن دورترها خيره شده است و لبخند محوي كه در صورتت هست. نمي‌توانم بگذرم از اين عكس و نگاه. خل شده‌ام به گمانم.

چند ساعت است اين‌جا در صف ايستاده‌اي؟ چقدر قرار است از اين خودپرداز دستت را بگيرد؟ كار و بار و زندگي‌ات چگونه است؟ مادرت٬ پدرت٬ خواهر و برادرت٬ اوضاع و احوالتان چگونه مي‌گذرد؟ مي‌شناسمت. از نگاهت هم پيداست آن‌قدر غرور و مناعت و شرم و حيا داري كه بگويي خدا را شكر. همه‌چيز خوب است. اما من كه مي‌دانم از صبح علي‌الطلوع آمده‌اي اين‌جا٬ در اين صف وامانده٬ تا اين شندرغاز را بگيري و به زخمي بزني. من كه مي‌دانم براي همين دوزار هزار چاله كنده‌اي و به خانه نرسيده همه‌اش خرج شده است. من كه مي‌دانم اين پول‌خرد نه جواب آرزوهاي خودت است٬ نه خرج مدرسه‌ي خواهرت٬ نه درمان كمردرد مادرت و نه كفش برادرت. پدر بيچاره‌ات هم كه براي خودش حكايتي‌ست.

مي‌دانم نه جوانيِ آن‌چناني كرده‌اي٬ نه كار و باري برايت فراهم است و نه مي‌تواني به اين سادگي‌ها زن بگيري و نه خرج دانشگاهت با دخل خانه جور در مي‌آيد. اين‌ها را مي‌دانم. آن كه نمي‌دانم اين است كه اين همه حيا و بزرگواري و مناعت را از كجا آورده‌اي كه با اين همه مصيبت هنوز لبخند مي‌زني و سرت را بالا گرفته‌اي. نه شكوه‌اي مي‌كني و نه شكايتي. ساعت‌هاست اين‌جا لابه‌لاي جمعيت ايستاده‌اي و بوي عرق تن اين و آن حالت را گرفته و پاهايت را خسته كرده است. براي پولي كه هيچ زخمي از زندگي‌ت را باز نمي‌كند و هيچ كدام از آرزوهاي تو را جواب نمي‌دهد. نه كار مي‌شود برايت٬ نه شهريه‌ي دانشگاه٬ نه بيمه و درمان. نه كفاف آب و برق و گاز را مي‌دهد و نه هيچ كوفت ديگري. اما همچنان منتظر ايستاده‌اي در صف. نه دشنام مي‌دهي٬ نه ابرو درهم مي‌كشي و رو ترش مي‌كني٬ نه هل مي‌دهي و داد و بيداد راه مي‌اندازي. تنها ايستاده‌اي و انتظار مي‌كشي. تازه لبخند هم مي‌زني.

من به قربانِ سادگي و نگاه آرزومند و مظلومت٬ من فداي آن غرور و مناعت و لبخندت٬ كاش مي‌توانستم كاري برايت بكنم. كاش مي‌توانستم يكي از آرزوهايت را پاسخ دهم. كاش دستم به جايي بند بود تا زخمي از زندگي‌ت بردارم.

كاش مي‌توانستم بيايم كنار دستت٬ بگويم خسته شدي پسر٬ بس كه ايستادي. برو استراحت كن٬ من جايت را نگه مي‌دارم. كاش مي‌توانستم بغلت كنم و ببوسمت. خدا را چه ديدي. شايد بعدش بغض هردومان مي‌تركيد و روي شانه‌ي هم دلِ سير گريه مي‌كرديم. از آن‌چه بر سرمان آمد.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

اين كفار فرنگي - 2

حالا ترافيك و نظم و ترتيب و امنيت و بيمه و درمان پدرمادردار و احترام به حقوق شهروندي و اين حرف‌ها را كه بگذاريم كنار٬ دست كم براي كسي كه از يك فضاي دانشگاهي در ايران به اين‌جا آمده و در دانشگاهي موسسه‌اي مشغول تحصيل شده است٬ چيزي كه بيشتر از همه به چشم مي‌آيد٬ نحوه‌ي تعامل استاد با دانشجو است. دست‌كم دو مثال ساده و دم‌دستي در اين باره دارم كه برايتان مي‌آورم.

اولي‌ش اين‌كه در ايران باب است وقتي دانشجو مقاله‌اي چيزي مي‌نويسد٬ نام استاد راهنمايش را هم به عنوان نويسنده در كنار نام خود و بلكه بالاتر از آن مي‌آورد. اهميتي هم ندارد كه آيا به واقع استاد مذكور نقشي در نگارش اين مقاله يا تحقيق علمي داشته است يا نه. انگار نوعي توافق نانوشته است كه اگر دانشجو اين‌كار را نكند٬ امنيت تحصيلي خود را در آينده تا حدودي به مخاطره انداخته است. اگر استاد راهنماي پايان‌نامه‌اش باشد سر دفاع برايش شاخ خواهد شد و اگر استاد درسي باشد و مقاله به عنوان تحقيق كلاسي انجام شده باشد٬ سر نمره‌ي درس جبران خواهد كرد. من شخصن نمونه‌هايي را ديده‌ام و مي‌شناسم كه استاد دفاع از پايان‌نامه و يا دادن نمره‌ي دانشجو را موكول به انتشار مقاله با ذكر نام خود به عنوان نويسنده‌ي اول كرده است. اين‌طور مي‌شود كه يك وقتي مي‌بينيم استادي كه به بي‌سوادي شهره است كرور كرور مقاله دارد و دانشيار و استاد تمام هم شده است.

اين‌جا چطور كار مي‌كند؟ فرمول مشخص و ساده‌اي دارد و چيزي غير از اين هم در مخيله‌ي كسي وارد نمي‌شود:

- اگر مقاله‌ي ياد شده به عنوان تحقيق درسي و يا در حاشيه‌ي انجام پايان‌نامه نگاشته شده باشد و استاد هم تنها راهنمايي‌هاي متعارفي را براي نگارش آن به دانشجو داده باشد٬ هيچ‌ نامي از استاد برده نمي‌شود. آن راهنمايي‌ها هم وظيفه‌ي استاد تلقي مي‌شود كه اصلن كار استاد راهنمايي دانشجو است و براي همين هم از دانشگاه حقوق مي‌گيرد.

- اگر راهنمايي‌هاي استاد از حد متعارف فراتر رود و از چارچوب معمولي كه يك استاد براي دانشجويش وقت مي‌گذارد بيشتر شود٬ ادب و اخلاق دانشگاهي حكم مي‌كند كه دانشجو در صفحه‌ي اول مقاله و در زيرنويس از استاد مربوطه تشكر كند. همين. نامي از استاد به عنوان نويسنده آورده نمي‌شود.

- نام استاد تنها زماني به عنوان نويسنده‌ي مقاله ذكر مي‌شود كه بخش قابل توجهي از مقاله (Substantial part of the article) را خودش شخصن نوشته باشد. در اين حالت هم اين گونه نيست كه تنها به اعتبار استاد و شاگردي نام استاد اول آورده شود. بلكه كلمات مقاله شمارش شده و سهم هر كس مشخص مي‌شود و كسي كه بخش بيشتري از كار را به خود اختصاص داده باشد٬ نامش اول مي‌نشيند.

گفته بودم دو مثال دم دستم دارم. مثال دوم را مي‌گذارم براي يادداشت ديگري. دريا به‌م توصيه كرده است پست‌هاي طولاني ننويسم. من هم دارم تمرين كوتاه‌نويسي مي‌كنم!

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

يادداشت 7 پاراگرافي‌اي كه چهار ساعت براي نوشتنش زمان گذاشته‌ام و كلي فسفر سوزانده‌ام٬ روزها مي‌ماند و كسي لايك‌ش نمي‌زند. آن وقت پستي كه براي تست هوا كرده‌ام و تويش هم نوشته‌ام "اين براي تست است"٬ پيش از آن‌كه پاكش كنم٬ در كمتر از 5 دقيقه 3 تا لايك خورده است.

واقعن الان نمي‌طلبد بگويم مملكته داريم؟

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹

I beg your pardon

برداشته برايم نوشته است چرا اين‌بار كه به ايران آمدم٬ خبري ندادم و بي‌خبر هم برگشتم. گلايه‌ي فراوان كرده است و اين كه آدم بي‌معرفتي هستم و چه و چه. راست مي‌گويد؟ حق با اوست؟ حق با من است؟ آدم بي‌معرفتي هستم؟ او آدم پرتوقعي است؟

ايراد كار اين‌جاست كه هر كدام تنها خودمان را مي‌بينيم. او خودش را مي‌بيند كه مدت‌ها منتظر مانده است برگردم و حالا كه برگشته‌ام خبري چيزي نداده‌ام. من هم خودم را مي‌بينم كه صد تا كار را ليست كرده بودم براي يك سفر كوتاه يك‌هفته ده‌روزه به ايران و بعد هم كه از راه رسيدم٬ مشكلات خانوادگي‌اي رخ داد كه حتي فرصت نكردم نگاهي به آن ليست صدتايي‌ام بيندازم. كارم شد در خدمت خانه و خانواده بودن كه وظيفه‌ام بوده است٬ به عنوان كسي كه زمان زيادي از سال را حضور ندارد و حالا كه آمده است بايد گوشه‌اي از كار را بگيرد و دستي برساند. روز برگشتم نگاهي به ليستم كردم و ديدم بيشتر آن‌چه را نوشته بودم٬ نرسيدم پي بگيرم. حواله‌اش دادم به بار بعدي كه مي‌آيم. يعني سخت است قبول اين كه تو هم يكي از اين كارهاي مهم بودي كه به نيت انجام و ديدارش آمدم ايران و دست نداد؟

مي‌گويد يعني حتي به اندازه‌ي يك تماس تلفني هم فرصت نداشتي؟ مي‌گويم داشتم. اما نمي‌شد زنگ بزنم و بگويم خداحافظ. بايد قراري مي‌گذاشتيم كه به خدا براي آن وقتي نداشتم. همه‌ي كار و زندگي‌ام در اين ده روز شده بود همان دغدغه‌ي خانوادگي و حتي فرصت نكردم به قدر يك روز بابل بروم. و اين را ديگر همه مي‌دانند كه هواي بابل براي من از واجبات است و اين اولين بار بود كه آمدم و برگشتم بي‌آن‌كه سري به شهرم زده باشم. ماندم در هواي كثافت تهران و در آن آلودگي و سرب و سرطان وول‌وول زدم تا وقت رفتنم برسد. پيمان و محسن٬ دوستان نزديكم را هم نديدم. قرار بود براي يكي از دوستان آلماني‌ام كتاب عكسي از ايران ببرم كه آن را هم فرصت نكردم. به قدر يك ساعت كه بروم كريم‌خان٬ نشرچشمه و كتاب را بخرم فرصت نشد. باقي كارها هم همه‌اش ماند.

حالا لابد من بايد بگويم ببخشيد كه اين‌طور شد٬ شرمنده‌ام. تو هم بگويي خواهش مي‌كنم٬ ايرادي ندارد. در حالي كه نه من واقعن منظورم اين است كه شرمنده‌ام و مرا ببخشي و نه از نظر تو قضيه واقعن ايرادي نداشته است. اين را مي‌گوييم كه خيال خودمان را راحت كنيم. من خيالم راحت شود كه براي بدقولي و بي‌معرفتي‌ام عذرخواهي‌اي كرده‌ام و تو هم خيالت راحت شود كه در برابر عذرخواهي من تواضع و بخششي به خرج داده‌اي. وگرنه خودمان كه مي‌دانيم اين وسط يك جاي كار مي‌لنگد. حتي كجايش را هم مي‌دانيم كه مي‌لنگد.

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

هم‌كلاسي‌هايم اغلب مي‌پرسيدند چطور توانسته بودم اين‌قدر سريع زبان فرانسه را ياد بگيرم. به آن‌ها مي‌گفتم اين بايد يك ربطي داشته باشد به ناتواني‌ام در چرخُ‌فلك زدن٬ پرتاب توپ توي سبد بسكتبال٬ يا اسكيت‌بازي. خدا بايد يك جايي جبران مي‌كرد.


عطر سنبل عطر كاج / فيروزه جزايري دوما / محمد سليماني‌نيا

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

نوبتِ ما

نوبتي هم كه باشد٬ وقت آن است كه دلم بگيرد٬ كه گرفت. چيزهاي ديگر را ممكن است يادش برود٬ اما اين يكي را نه كه مانند ساعت حواسش هست كه كي و كجا بايد بگيرد و مي‌گيرد. شرح و مثالش را پيشتر اين‌جا نوشتم. اين در و آن در زدم كه باز شود و نشد. رفتم خريد٬ باز نشد. با دوستانم قرار اسكي براي هفته‌ي بعد گذاشتيم و باز نشد. شعر و دعا خواندم و باز نشد. يك بار فقط سرش را بالا آورد و نگاهم كرد كه يعني كي را مي‌خواهي گول بزني؟ تو كه خودت مي‌داني مرگت چيست. اين بازي‌ها را بگذار كنار. راست مي‌گفت. خودم كه مي‌دانم مرگم چيست.


دست‌كم 4 دليل قرص و قايم و محكمه‌پسند دارم كه هر دلي را مي‌گيراند٬ چه برسد دل مستعدي مانند دل بي‌صاحب مرا.

اول اين‌كه شوهر عمه‌ام ديروز نه٬ پريروز به رحمت خدا رفت. رفتنش را كه البته مدت‌ها بود همه باور كرده بودند كه بعد از آن سكته‌ي مغزي يكي دو سال پيش٬ ديگر اوضاع و احوالش روبه‌راه نبود. آدم دست و دلباز و خوش‌خلق و مهرباني بود. البته عقايد مذهبي‌ و تعصب‌هاي عجيب و غريبي داشت و آن زمان كه زورش به بچه‌هايش مي‌رسيد و حرفش در خانه برو داشت٬ به حد كفايت زورش را گفت. مثلن مائده٬ دخترعمه‌ي بزرگم را كه باهوش و درسخوان بود٬ در خانه نگه داشت و نگذاشت بيشتر از ابتدايي بخواند كه اصلن چه معني دارد دختر بخواهد مدرسه برود. بعدها كه مائده شوهر كرد و بچه‌دار شد٬ درس را از سر گرفت و خودش را بالا كشيد٬ اثبات اين‌كه آدم لايق و پيگير راهش را مي‌يابد٬ حتي اگر سال‌ها از زمانش گذشته باشد. حالا اين‌ها چه اهميتي دارد. مهم اين است كه ما خاطرات خوبي از اين شوهر‌عمه‌مان داريم كه تا يادمان مي‌آيد رويش گشاده بود و در خانه‌اش باز. خوش‌صحبت و خوش مشرب بود و مهمان‌دوست. هميشه٬ در فراخي و تنگدستي٬ روضه‌ي ابي‌عبدالله‌ش به راه بود و دلش به اميد خدا گرم. مادرم هم خاطرات خوبي از او به ياد دارد و نامش را هميشه به نيكي مي‌برد كه آن زمان كه درِ خانه‌ي پدربزرگم به روي ما باز نبود٬ خانه‌ي عمه‌ام جاي آن را برايمان پر كرده بود.

خاطرات قديمي‌اي كه از اين شوهرعمه در يادم مانده است٬ بيشترشان برمي‌گردد به حدود 20 سال پيش٬ آن زمان‌ها كه خانه‌شان در محله‌ي سنگ‌پل بابل بود. تصوير كامل و دقيق خانه‌ي پدري با ايوان و حوض و انباري تودرتو و آشپرخانه و مبالي در گوشه‌ي حياط. خودش را هم به ياد دارم كه هميشه دست‌پر به خانه مي‌آمد و پايش را كه به خانه مي‌گذاشت صدا مي‌زد ملوك. عمه‌ام را مي‌گفت كه بيايد و اسباب و وسايلش را از دست و بالش بگيرد. عمه‌ام هم كه آن زمان‌ها تپل بود و نمونه‌ي كاملي از تصوير يك عمه‌ي چاق و مهريان كه قربان صدقه‌ي برادرزاده‌هايش مي‌رود و در خانه‌اش همه شيطنتي آزاد است. تابستان‌هاي خانه‌شان را به ياد دارم كه من و محمد (نوه‌ي عمه‌ام٬ پسر همان مائده كه گفتم) در حوض آب‌بازي مي‌كرديم و دختر‌عمه‌هايم كنار حوض ظرف مي‌شستند و عمه‌ام لنگي٬ لچكي مي‌آورد كه ما را با آن خشك كند سرما نخوريم. عمه‌ي تپلم٬ كه ديگر لاغر شده است٬ اما هنوز مهربان است. پير شده است ديگر. نه فقط او٬ همه پير شده‌اند. شوهر‌عمه‌ام هم كه رفت به رحمت خدا. اي حسين‌آقا جان٬ خدا بيامرزدت.

دوم اين‌كه اين داستان انفجار در چابهار ديگر چه مصيبتي بود. البته اين را بگويم كه من براي كساني كه مي‌روند كربلا و آن‌جا بمبي چيزي ناكارشان مي‌كند و يا مرضي وبايي مي‌گيرند و برمي‌گردند٬ دلم نمي‌سوزد. آخر آدم عاقل جايي كه خطر داشته باشد٬ نمي‌رود. خود امام حسين هم راضي نيست زوارش براي زيارت خودشان را ناكار كنند. اين از اين. اما اين‌ها كه در چابهار از دست رفتند چه؟ اين‌ها كه ديگر نرفته بودند كربلا. يارو جلوي در منزلش يا دو قدم آن‌طرف‌تر داشت راز و نياز مي‌كرد كه يكهو زمين و آسمان به هم پيچيد و همه‌چيز بر باد رفت. يكي دو نفر هم نبوده‌اند. 30-40 نفر را كشته و نزديك صد نفر را زخمي كرده‌اند. بزرگ و كوچك و زن و مرد هم كه نداشته است برايشان. بر پدر و مادرشان لعنت.

سومي‌اش وضعيت نوري‌زاد است و اخباري كه ازش مي‌رسد و نگراني‌هايي كه براي سلامتش وجود دارد. امروز شنيدم خانواده‌اش را هم گرفتند كه رفته بودند مقابل اوين تا خبري از او دستشان را بگيرد. راست و دروغش را نمي‌دانم. اما ديشب نامه‌اي را كه براي همسرش نوشته بود خواندم و عجيب برم اثر كرد. نفس گيرا و قلم دلنشيني دارد و از اين مهم‌تر صداقتي در كلامش هست كه خواننده را همراه و هم‌داستان خود مي‌كند. خاطراتي از زندگي مشترك خود را با همسرش مرور كرد و از اميد و آرزوهايي گفت –كه به قول حميد مصدق- تبه گشت و گذشت و پيوندهايي كه به آساني يك رشته گسست.

آخرينش هم اين داستان پناهجويان ايراني و عراقي و كرد بود كه در سواحل استراليا گرفتار طوفان شدند و به فنا رفتند. مصيبت پشت مصيبت. بليه از عقب بليه. كجا مي‌رفتيد آخر با اين وضع و فلاكت؟ چه كسي به‌تان گفت راهش اين است؟ از كجا و چه مي‌گريختيد؟ به چه اميدي دل‌تان را گرم كرده بوديد؟ گمان كرده بوديد پايتان كه برسد آن‌جا٬ فرش قرمز مي‌گذارند پيش پايتان و مقدمتان را گرامي مي‌دارند؟ حالا آن‌ها كه فنا شدند هيچ٬ اما آن‌هايي هم كه ماندند روز خوشي پيش رويشان نيست. نشنيده‌ايد مگر حكايت آن پناهجويان را كه در تركيه و يونان گرفتار شده‌اند و نه راه پس دارند و نه راه پيش؟ مي‌گويند دست‌كم 40-50 نفر جان باخته‌اند كه تعدادي كودك هم در ميان آن‌ها بوده است. اين‌ها لابد خانواده بوده‌اند. پدر و مادري٬ با يكي دو بچه‌ي قد و نيم‌قد٬ به اميد هواي تازه٬ به اميد همه‌ي آن چيزهايي كه بايد مي‌داشتند و نداشتند٬ حق‌شان بود و ازشان دريغ شده بود٬ زندگي‌شان را فروختند٬ از اين‌جا و آن‌جا هم قرض و قوله كردند و دادند دست كارچاق‌كني كسي كه آن‌ها را به سرزميني ديگر ببرد. كجا؟ چه فرقي مي‌كند. به قول اخوان هر جا كه اين‌جا نيست. آن بابا هم لابد اميدوارشان كرد. از خطرهاي سفر برايشان نگفت. نگفت كه مسايل ايمني را رعايت نكرده است. نگفت كه راه امني پيش رويشان نيست. عوضش گفت آن‌جا كه مي‌رويد آزادي هست و احترام و تحصيل و دوا و درمان و هزار چيز ديگر كه اگر در خاك خودتان بمانيد بايد آرزويشان را به گور ببريد. اين‌چيزها را گفت لابد و تيرشان كرد كه زندگي‌شان را پول كنند و از اين و آن هم دستي بگيرند و تقديم آقا كنند كه ببرد و در درياي طوفاني به اميد خدا رهاشان كند. تو گويي اين قوم٬ مرغ‌هايي هستند كه در عزا و عروسي سرشان را مي‌برند. بمانند يا بروند٬ بايد آرزو‌هاشان را به گور ببرند.


دل است ديگر. چاه ويل كه نيست هرچه در آن بريزيد توفيري نداشته باشد. كافي‌ست دو سه تا از اين خبرها به گوش آدم برسد كه حال آدم را ديگرگون كند. بعد اين‌ها را بگذاريد كنار اين‌كه ديگر شوهرعمه‌اي هم در كار نيست كه شب‌ها دست‌پر به خانه بيايد و داد بزند ملوك٬ و محرم كه مي‌شود روضه‌ي ابي‌عبدالله بگيرد. خودتان هم آن‌قدر بزرگ شده‌ايد كه ديگر پيش نمي‌آيد با نوه‌ي عمه‌تان برويد توي حوض به آب‌بازي و عمه‌تان با لنگ بيايد خشك‌تان كند. يعني اين‌ها كم چيزي است براي گرفتن دلي كه منتظر بهانه است؟ خاصه اين‌كه امشب شام غريبان هم باشد. امشب چه شام غريباني باشد.

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

Supercook

اين سايت آشپزي را ببينيد. چيز جالبي است. ليست موادي را كه در خانه داريد مي‌گيرد و تمام غذاهايي را كه با آن‌ها مي‌توانيد درست كنيد٬ معرفي مي‌كند.

نسبت به سايت‌هاي مشابهي كه قبلن ديده بودم بهتر كار مي‌كند. اولن پيش‌فرض‌هاي منطقي‌اي دارد. يعني لازم نيست وقتي مي‌خواهيد مواد غذايي موجود در خانه را ليست كنيد٬ آب و نمك و شكر و اين‌جور چيزها را هم بياوريد. پيش‌فرضش اين است كه اين‌چيزها در هر آشپزخانه‌اي وجود دارد. دوم اين‌كه خودش هم پيشنهادهايي مي‌دهد و گاهي هم مي‌پرسد كه فلان چيز را هم داريد يا نه كه اينش خيلي خوب است. آدم ممكن است داشته باشد و يادش رفته باشد بنويسد. سوم اين كه مي‌توانيد بگوييد مي‌خواهم فلان غذا را درست كنم و او هم ليست خريدي مي‌دهد دستتان كه اين‌ها را بخريد و بياوريد. بالاي ليست خريد هم علامت پرينتر دارد كه يعني زحمت نوشتن را هم از سر باز كرده است. خدا آخر و عاقبت ما تنبل‌ها را به خير كند. تنوع غذايي‌اش هم بسيار بسيار بالا است. فكر كنم اگر قرار باشد آدم هر روز هم يكي از غذاهايش را امتحان كند٬ عمر بي‌بقا كفاف چشيدن همه‌ي غذاهايش را ندهد.

ايراد اولش اين است كه توضيح طبخ غذاهايش چندان مبسوط نيست. يعني اين‌جوري نيست كه بگويد پياز را آن‌قدر تفت بدهيد كه طلايي شود٬ ولي نگذاريد بسوزد. همين‌جور كلي مي‌گويد و رد مي‌شود و تحليلش را به عهده‌ي خودتان مي‌گذارد. خارجي هستند ديگر. چه مي‌فهمند اين نكات ريز چه اهميتي در آشپزي دارد. چه مي‌فهمند تفاوت آبليمو و آب‌نارنج و آب‌غوره در چيست. ما بايد نسبت به خارجي‌ها در اين زمينه‌ها گذشت و بزرگواري داشته باشيم.

ايراد دومش اين‌كه براي تمام غذاهايش عكس نگذاشته است. آدم بايد تصوير غذا را داشته باشد تا ببيند اشتهايش مي‌كشد آن را درست كند يا نه.

سومي هم اين كه غذاهاي ايراني را ندارد. البته انتظاري هم نبود داشته باشد. ولي گفتم شايد ايده‌اي شود در ذهن كسي تا نمونه‌ي ايراني‌اش را –البته با در نظر گرفتن ظرافت و ريزه‌كاري‌هاي آشپزي ايراني- راه‌اندازي كند. تا آن زمان كه سايت فارسي‌اش راه بيفتد٬ ما خودمان را با همين غذاهاي خارجي سرگرم مي‌كنيم. به شرط اين‌كه خيلي معطل‌مان نكنند. نمي‌شود كه همه‌ي عمر غذاي خارجي بخوريم.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

حرف بزن پدرآمرزيده

مي‌گويم: خب چرا همين حرف‌ها را –كه داري به من مي‌گويي- مستقيم به خود سيامك نزدي كه از ناراحتي‌ات باخبر شود؟
مي‌گويد: چرا! اتفاقن من هم از طريق آقاي علي‌زاده كه با برادر سيامك رفاقت دارد٬ به برادرش پيغام دادم به سيامك بگويد كه فلاني از شما مكدر است. (فلاني كه مي‌گويد٬ منظور خودش است.)

بعضي آدم‌ها هيچ حدي از صراحت و رودررويي در ذهنشان وجود ندارد. پيچيده‌اند و گمان مي‌كنند هرچه پيچيده‌تر باشند اوضاع و احوال بهتر خواهد شد. بلد نيستند مستقيم حرفشان را بزنند٬ يا بلدند و گمان مي‌كنند بهتر است با واسطه پيامشان را برسانند. يارو حاضر است از طريق آقاي عليزاده به برادر سيامك پيغام بدهد كه به خود سيامك بگويد فلاني ازش دلگير است٬ ولي خودش رودررو اين را به سيامك نگويد. ده نفر اين وسط از اين كدورت و دلخوري باخبر شوند كه چه؟ آقا نمي‌خواهد حرفش را مستقيم بزند. آخرش هم معلوم نيست پيام اصلن به سيامك برسد يا نه. شايد علي‌زاده نتواند پيام را درست به برادر سيامك برساند. شايد هم برادر سيامك يادش برود به سيامك بگويد. هزار تا شايد ديگر.

بابا٬ پاشو برو حرفت را بزن. زورت مي‌آيد خودت را تكان بدهي؟ زنگ بزن و بگو. نامه بده. ايميل بده. تلگراف و تلكس بزن. خلاصه اين كه حرف خودت را خودت بزن.

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

بوهاي آشنا

شما خواننده‌ي عزيز گاهك مي‌توانيد صاحب اين وبلاگ را موش كوري فرض كنيد كه تنها به ياري قواي شامه‌اش در زير زمين تاريكي زندگي خود را پي مي‌گيرد و راه خود را بازمي‌شناسد. مي‌توانيد حتي پا را از اين هم فراتر بگذاريد و نگارنده را با سگ شكاري‌اي مقايسه كنيد كه كاري جز اين ندارد كه اين‌جا و آن‌جا بو بكشد و بوهاي آشنا و ناآشنا را از هم تميز بدهد. اما اين تصورات شما و اين قياس‌هايي كه به كار مي‌بنديد٬ كمترين تغييري در اين واقعيت نخواهد داد كه بخش بزرگي از زندگي من را همين بوها معنا مي‌دهند و خاطرات آشنا را به يادم مي‌آورند.

بسيار محتمل است كه من چهره٬ صدا٬ و يا حتي نام آدم‌هايي را كه در زندگي‌ام ديده‌ام يا جاهايي را كه رفته‌ام فراموش كنم؛ اما تقريبن محال است بوي آن‌ها از يادم برود. حالا نه اين‌كه وقتي كسي را مي‌بينم سرم را جلو ببرم و بو بكشم و بعد بگويم سلام آقاي فلاني يا خانم بهماني. در اين حد هم نه. ولي اگر قرار باشد چيزي از كسي يا جايي در يادم بماند٬ بوي اوست٬ بوي آن‌جاست.

مثال دم‌دستي‌اش اين كه اوايل امسال كه به پراگ رفته بودم٬ به مجرد اين‌كه پايم را به اتاق هتل گذاشتم٬ بوي آشنايي را بازشناختم. بوي اتاق تنگ و تاريك آقاي صفري٬ معلم خصوصي دوران راهنمايي‌ام كه حوالي سال‌هاي 73-74 هفته‌اي دو بار به خانه‌اش مي‌رفتم و مشق رياضي مي‌نوشتم. حالا اين كه چه عنصري در هر دوي اين جاها –Cloister Inn Hotel در پراگ و منزل آقاي صفري در چهارشنبه‌پيش بابل- بوي مشتركي توليد مي‌كرده است را نمي‌دانم. اين‌ها كار من نيست. كار من فقط باز‌شناسايي بوهاي آشنا است. تشخيص تركيبات اين بوها را مي‌سپارم به شيمي‌دان‌ها و كساني كه كارشان اين است.

هيچ بويي نيست كه از يادم رفته باشد. بوي ادوكلن Futurity كه ميثم در سال‌هاي اول دوم دبيرستان مي‌زد٬ بوي Herera و Eternity كه بعدها مي‌زد و بوي Jean Paul Gaultier كه حالا ديگر سال‌هاست مي‌زند. بوي دست‌هاي مادرم كه هميشه ته‌مايه‌اي از وايتكس مي‌دهد –از بس كه هميشه مشغول رفت و روب است- و گاهي هم بوي پياز داغ. بوي خيابان‌هاي بابل كه هر فصلش با هر فصلش فرق مي‌كند: بهارها عطر بهارنارنج مي‌دهد و پاييز كه مي‌شود٬ غروبش بوي اسپند سوخته مي‌دهد و ذرت بو داده و بوي بچه‌هاي دبستاني‌اي كه در كوچه و خيابان‌ها ولو شده‌اند و به خانه‌هايشان بر مي‌گردند. بوي اذان مغرب مي‌دهد به افق ساري. زمستان‌هايش هم بوي لباس‌هاي نفتالين‌زده‌اي را مي‌دهد كه از كاناپه و صندوقچه بيرونشان كشيده‌اند.

حيابان‌هاي پاريس بوي اسپرسو مي‌دهد و خيابان‌هاي ژنو بوي پنير و فاندو. استكهلم برايم بوي lappis مي‌دهد و زندگي ساده‌ي دانشجويي و Kebab med bröd و صداي زني كه مي‌گويد: NÄSTA T-CENTRALEN. پراگ بوي بلوط كبابي مي‌دهد و اتاق شماره 121 هتل Cloister بوي منزل آقاي صفري. خيابان‌هاي كابل بوي كباب بره مي‌دهد و پس‌كوچه‌هاي فلورانس بوي بستني و گاهي هم بوي لازانيا.

همه‌ي اين‌ها را مي‌شناسم. بوي دانشگاه علم و صنعت را مي‌شناسم و بوي دانشكده‌ي صنايعش را. بوي دانشگاه پيام‌نور واحد پرند را مي‌شناسم. بوي مدرسه‌هايي را كه رفتم مي‌شناسم و و بوي هم‌كلاسي‌هايم را. من حتي بوي آن دختري را كه سال‌هاي اول دوم دبيرستان با هم دوست شده بوديم و غروب‌ها كه هوا تاريك مي‌شد٬ پشت خانه‌ي هندي‌نژاد٬ دبير رياضي٬ يواشكي و با ترس همديگر را مي‌ديديم٬ به ياد مي‌آورم كه اسپري ويوا مي‌زد و خودم را هم به خاطر دارم كه آن دوران ادوكلن ديويدفZino از خاله‌ام كادو گرفته بودم و خودم و دور و بري‌هايم را خفه كرده بودم بس كه مي‌زدمش. كدام خاله‌ام؟ همان كه هميشه بوي شير‌پاك‌كن مي‌داد و استوني كه با آن لاك ناخن‌هايش را پاك مي‌كرد. اين را گفتم كه اشتباه نگيريدش با آن خاله‌ي ديگرم كه خانه‌شان زمستان‌ها بوي چراغ علاالدين مي‌داد و تابستان‌ها بوي گل شمعداني.

شايد يادتان بيايد چند سال پيش مسابقه‌اي در تلويزيون ايران ترتيب داده بودند كه هر كس در هر رشته و مهارتي كه داشت٬ مي‌توانست در مسابقه شركت كند و به سوالاتي مرتبط با تخصصش پاسخ دهد. نمي‌دانم هنوز هم برقرار است يا نه و نمي‌دانم آيا اصلن مي‌پذيرند كه آدمي به عنوان متخصص بوشناسي در آن شركت كند يا نه. حتمن نمي‌پذيرند. حق هم دارند. يك بابايي را بنشانند جلوي 70 ميليون آدم و از او مثلن بپرسند كه فلان آدم چه بويي را به ياد تو مي‌آورد و او هم بگويد بوي سير داغ كه چه؟ خل كه نيستند تهيه‌كنندگان برنامه. حالا آن را بي‌خيال. ولي شما كه داريد اين يادداشت را مي‌خوانيد٬ اگر جايي در زندگي من داشته‌ايد و دوراني را با هم گذرانده‌ايم٬ بدانيد كه حتي اگر خودتان را فراموش كنم٬ اسمتان را٬ قيافه‌تان را و همه‌چيزهاي ديگرتان را از ياد ببرم٬ بويتان را فراموش نخواهم كرد. اگر روزي به من زنگ زديد و صدا و اسمتان را به ياد نياوردم٬ دلگير نشويد. نا‌اميد هم نشويد. كافي‌ست به يادم بياوريد كه شما همان هستيد كه مثلن بوي شكلات فندقي مي‌داديد و يا ادوكلن‌تان ته‌بويي از آويشن داشت و بعد مي‌بينيد كه چطور همه‌چيز جان خواهد گرفت و چطور همه‌چيز را به خاطر خواهم آورد. نشاني‌هاي خيلي عمومي ندهيد. نگوييد روزي كه هم را ديديم٬ باران گرفته بود و بوي خاك باران خورده همه جا را پر كرده بود. چون اين بو هزاران ياد و خاطره را در من زنده مي‌كند. نشاني‌هاي مشخض‌تر بدهيد و خجالت نكشيد. بگوييد آن روز كه هم را ديديم٬ پياز و سبزي خورده بوديد و تندتند هم آدامس اربيت مي‌جويديد كه مثلن بوي پياز را بپوشانيد. بگوييد چه ادوكلني مي‌زديد. بگوييد آن‌جا كه هم را ديديم چه بويي مي‌داد. و آن وقت مي‌بينيد كه من بهتر از هر شركت‌كننده‌ي آن مسابقه‌ي كذايي جوابتان را مي‌دهم و به‌تان مي‌گويم كه كي هستيد و چه بوهاي ديگري را به ياد من مي‌آوريد.

امتحان كنيد. مرد است و حرفش.