- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: December 2011

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

ياد روزهاي خجالت نكشيدن

همين‌طور بيخودي و بي دليل٬ يكهو يادم افتاد زمان رياست جمهوري خاتمي٬ وقتي به سفري جايي مي‌رفت٬ حين پرواز٬ پيام‌هاي صلح و دوستي براي رؤساي جمهور كشورهايي مي‌فرستاد كه هواپيمايش از فراز آسمان آن‌ها گذر مي‌كرد.

چيزي از جنس حسرت و نوستالژي آن روزهاي طلايي. روزهايي كه مي‌توانستيم سرمان را بالا بگيريم و بگوييم اين مرد٬ با اين فهم و كمال٬ با اين منش صلح‌جو و آزادي‌خواه٬ با اين رفتار موقر و سنجيده٬ با اين بيان و زبان و سخن گفتن پاكيزه٬ با اين آرايش و  لباس و محاسني كه از تميزي و برازندگي برق مي‌زند٬ رييس جمهور من است.
دلم تنگ شد براي مردي كه در اوج قدرت هيچ زمان مردم كشورش را تحقير نكرد. هميشه در برابرشان فروتن بود و هيچ‌گاه با عتاب و درشتي سخن نگفت. هيچ زمان و هيچ جا اسباب خجالت و سرشكستگي مردمش را فراهم نياورد. مردي كه علم و فرهنگ و تاريخ و هنر را مي‌شناخت و پيام نوروزي‌اش را با غزلي از حافظ آغاز مي‌كرد.
دلم تنگ شد برايش. براي آن روزها؛ روزهاي خجالت نكشيدن.


پ.ن. با تمام گلايه‌هايي كه هست و مي‌دانيم.

شنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۰

آزمون وكالت 90 و باقي قضايا


اين نامه را سه هفته پيش و همزمان با انتشار كليد اختلافي و پرغلط آزمون وكالت 90 از سوي كانون وكلا به رشته‌ي تحرير درآورده و براي جناب آقاي كشاورز ارسال كردم.

به‌نام خدا

جناب آقاي دكتر كشاورز٬
رييس محترم اتحاديه‌ي سراسري كانون‌هاي وكلاي دادگستري ايران
با سلام و احترام.
چندي پيش كانون‌هاي وكلاي دادگستري كشور در نامه‌اي به رييس محترم قوه‌ي قضاييه نارضايتي خود را از برگزاري دوباره‌ي آزمون مركز مشاوران و كارشناسان قوه‌ي قضائيه ابراز داشته و از اين مقام عالي خواستار متوقف كردن چنين اقدامي شدند. علاوه بر اين٬ خود جنابعالي هم چندي پيش در يادداشتي در روزنامه‌ي شرق از برگزاري اين آزمون و تبعات ناگزير آن ابراز نگراني فرموديد و با تذكار پاره‌اي موارد حقوقي و قانوني٬ در اجراي اصل هشتم قانون اساسي (وظيفه‌ي همگاني امر به معروف و نهي از منكر) خود را مكلف به سخن گفتن در اين باره دانستيد.
در اين‌كه برگزاري چنين آزموني يا هر آزمون مشابه ديگري كه به موازات كانون وكلا در صدد صدور پروانه‌ي مشاوره‌ي حقوقي يا وكالت باشد٬ فاقد وجاهت قانوني بوده و با اصل استقلال وكلاي دادگستري منافات دارد٬ ترديدي نيست. اما سوال اين‌جاست كه آيا كانون وكلا توانسته است در سال‌هاي اخير فرايند گزينش مناسب و قابل اعتمادي را براي انتخاب كار‌آموزان وكالت تدارك ببيند؟ آيا كانون وكلا كه –به حق و حقيقت- هر رويه‌ي موازي‌اي را براي انتخاب متقاضيان پروانه‌ي وكالت برنمي‌تابد٬ خود در چند سال اخير عملكرد بي‌نقص و قابل دفاعي براي انتخاب كارآموزان وكالت داشته است؟ آيا همچنان كه سوزني به اين و آن مي‌زند و به نقد و رد عملكرد ديگران مي‌پردازد٬ جوالدوزي هم براي خود در نظر گرفته است تا با نقد منصفانه‌ي كارنامه‌ي خود٬ سهم خود را در پديد آمدن فرايندهاي موازي اين‌چنيني و استقبال داوطلبان از اين فرايندها بپذيرد؟
آقاي دكتر٬
بحث بر سر ظرفيت‌هاي ناچيز پذيرش داوطلبان نيست كه همه‌مان تا حد زيادي از محدوديت‌هاي كانون در اين خصوص آگاه هستيم و ملامتي را از اين بابت روا نمي‌داريم. بلكه بحث بر سر نحوه‌ي انتخاب داوطلبان و طراحي سوال‌هاي آزمون و برگزاري آن است. جنابعالي كه نمي‌خواهيد بگوييد حتي در زمينه‌ي طراحي سوال‌ها هم دست و بال كانون را بسته‌اند و امكان برگزاري آزموني منصفانه٬ متعادل و استاندارد را از شما گرفته‌اند؟ جنابعالي كه قصد مزاح با داوطلبان را نداريد كه بگوييد حتي براي انتشار پاسخ‌نامه‌ي درست و بي‌غلط آزمون هم دچار محدوديت هستيد؟
نگارنده به عنوان كسي كه سال‌هاست در مقاطع مختلف دانشگاهي –در داخل و خارج ايران- به تحصيل مشغول است٬ شهادت مي‌دهد كه آزمون‌هاي وكالت دو سال اخير كانون در مجموع از وضعيت استاندارد فاصله داشته و حاوي نقايص ساختاري و علمي متعددي بوده‌اند. شاهد اين مدعا٬ تعداد قابل توجه سوال‌هاي حذف شده در امتحان سال 89 است و همچنين تغيير برخي پاسخ‌ها پس از انتشار كليد كه نشان از ترديد حتي طراحان سوال‌ها در پاسخ به آن‌ها داشت. گواه ديگر٬ اختلاف نظر اساتيد و صاحب‌نظران بر سر پاره‌اي از سوال‌هاست كه تا كنون نيز ادامه يافته و به نتيجه‌ي قطعي‌اي منجر نشده است. شاهد ديگر٬ كليد آزمون امسال است كه در آن پاسخ برخي سوال‌ها به طرز شگفت‌آوري مغاير با نظر تمام شركت‌كنندگان و اساتيد و صاحب‌نظران است. چنين مغايرتي يا نشان از كم‌دقتي طراحان كليد دارد و يا خبر از درك متفاوت آنان از مباحث متعارف حقوقي مي‌دهد. احتمال ديگري نيز البته وجود دارد كه سوال‌ها آن‌قدر اختلافي و شبهه‌ناك است كه اصولا امكان اجماع در خصوص آن‌ها وجود ندارد. علت٬ هر كدام از اين‌ها كه باشد٬ نشانه‌ي صريحي‌ست بر اين كه اين سوال‌ها از چارچوب استانداردي كه متعارف چنين آزموني‌ست به دور بوده‌اند.
آقاي كشاورز٬
اين توجيه قديمي كه "سختي و راحتي امتحان٬ هرچه باشد٬ براي همه است" چيزي از مسئوليت طراحان سؤال كم نمي‌كند. جنابعالي و همكاران محترمتان كه عمر شريف و پربارتان را در دفاع از عدالت سپري كرده‌ايد٬ خوب مي‌دانيد كه اشتباه‌هايي از اين دست در آزمون‌هاي رقابتي٬ اگر چه متوجه تمامي داوطلبان است٬ اما به سادگي مي‌تواند نتايج غيرمنصفانه‌اي را برخي از آن‌ها به دنبال داشته باشد.  دانشجويي كه زمان زيادي را صرف پاسخ‌گويي به يك سوال اشتباه مي‌كند –و اين سوال بعدها در پاسخ‌نامه حذف مي‌شود- نسبت به دانشجويي كه در پاسخ به اين سوال بي صرف زمان چنداني گزينه‌اي را انتخاب مي‌كند٬ مورد ظلم قرار گرفته است. اين هر دو٬ با وجود هزينه‌هاي متفاوتي كه براي پاسخ به اين سوال پرداخته‌اند٬ در پايان نتيجه‌ي مشابهي را حاصل كرده‌اند كه تناسبي با آن زحمت و هزينه ندارد و تنها نتيجه‌ي بي‌مبالاتي و كم دقتي طراحان بوده است. در مثال ديگر٬ دانشجويي كه با استناد به يك ماده‌ي حقوقي –يا نظر يك استاد برجسته- گزينه‌اي را به درستي انتخاب مي‌كند و بعد مشخص مي‌شود كه نظر طراحان سوال به ماده‌ي حقوقي ديگري – يا نظر استاد صاحب‌نظر ديگري- بوده است٬ امتياز سوال را نه از بابت كم‌سوادي و بي‌دقتي٬ كه تنها از بابت شبهه‌ناك بودن و اختلاف نظر در پاسخ سوال از دست داده است. سوال اين‌جاست كه آيا واقعا لزومي دارد كه از درياي مطالب حقوقي٬ انگشت بر روي مطالب اختلافي و مورد ترديد گذاشته شود و در نتيجه٬ معيار ارزيابي داوطلبان در آزموني تا اين حد حساس٬ به جاي سواد و درك حقوقي آن‌ها به شانس و اقبالشان بسته شود؟
آقاي دكتر عزيز٬
راحت بگويم: بچه‌هاي اين آب و خاك٬ جوانان اين مرز و بوم٬ چوب‌خط‌شان پر است. هر كس از هر جا كه دست و زورش رسيد و مي‌رسد٬ آن‌هارا به تركه‌ي خود مي‌راند و بازي مي‌دهد. از مدارس بي‌سر و سامان و آموزش ناقص و غير اصولي گرفته تا كنكور كابوس‌وار ورود به دانشگاه‌ها؛ از مؤسسه‌هاي دروغين آمادگي براي كنكور تا واسطه‌ها و كارچاق‌كن‌هاي بي‌انصاف؛ از دانشگاه‌هاي بي‌استاد تا استاد‌هاي بي‌سواد؛ از سنجش‌هاي غيرمرتبط و غيرعلمي تا گزينش‌هاي بي حساب و كتاب؛ از برخوردهاي سليقه‌اي تا بالا و پايين شدن‌هاي نه بر اساس شايستگي و صدها داستان از اين دست؛ هر يك به قدر زور و انصاف نداشته‌ي خود اين نسل سوخته را سيلي مي‌زند و به دلخواه خود سر مي‌دواند. باور نداريد٬ نگاهي به موج فزاينده‌ي فرار نخبگان از سرزمين پدري خود بيندازيد تا عمق فاجعه دستگيرتان شود.
خواهشم اين است كه دست‌كم شما يكي از حلقه‌هاي اين زنجير نباشيد. شما ديگر دردي بر اين دردها نيفزاييد. نمي‌گويم همه‌ي داوطلبان را پذيرش كنيد و به همه پروانه‌ي وكالت بدهيد. حتي نمي‌گويم ظرفيت پذيرش را بالا ببريد تا تعداد بيشتري هر ساله خوشحال شوند. كه شما هم محدوديت‌هاي بسياري داريد و بايد همه‌ي آن‌ها را در نظر بگيريد. اما مي‌توانم از شما بخواهم كه در حدود همين مقدورات٬ نظمي به كارتان بدهيد كه امنيت خاطري به داوطلبان بدهد و اطمينان‌شان را فزوني بخشد.
شما كه هميشه دغدغه‌ي عدالت را داشته‌ايد٬ با شجاعت٬ در وهله‌ي اول دستور بازبيني كليد سؤالات امسال را بدهيد و در وهله‌ي دوم ترتيبي را اتخاذ فرماييد كه سؤال‌هاي سال‌هاي آتي به شيوه‌ي متعادل‌تري طراحي شود. هنر اين نيست كه با طراحي سؤال‌هاي اختلافي و مورد ترديد بر وزن شانس و اقبال در قبولي داوطلبان بيفزاييد. هنر آن است كه سوال‌ها٬ بي كمترين شيطنت و آزاري٬ توان علمي و سواد دانشجويان را محك بزند و اصولا كسي انتظاري جز اين هم از شما ندارد.
آقاي كشاورز٬
بياييد و شما يكي از آن كساني نباشيد كه جوانان نخبه‌ي اين آب و خاك را با سرخوردگي از خاك و ديار خود فراري مي‌دهند. در شرايطي كه هيچ‌كس كار خود را درست انجام نمي‌دهد و پاسخگوي كار نادرست خود هم نيست٬ بياييد و شما كار خود را درست انجام دهيد. بياييد و استثنا شويد.

با عرض احترام‌ها
اويس رضوانيان
11 آذر 90

پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۰

بيماري وصل‌بيني

من اسمش را گذاشته‌ام بيماري وصل‌بيني.
وصل‌بيني نوعي بيماري‌ست كه در ميان ايراني‌هاي خارج از كشور –به خصوص آن‌هايي كه ايران را با بغض و كينه يا از سر ناچاري ترك كرده‌اند- به وفور يافت مي‌شود. مهم‌ترين علامت بيماري هم اين است كه فرد بيمار به مجرد اين‌كه كمترين كلامي در دفاع يا حمايت از هر يك از سياست‌هاي فعلي ايران به گوشش مي‌رسد٬ برآشفته شده و بي كمترين بحث و استدلالي٬ گوينده را به "وصل بودن به حاكميت و نظام"٬ "مزدور بودن" و چيزهايي از اين دست متهم مي‌كند. خوب كه فكرش را بكنيم٬ مي‌بينيم اين‌ بيماري نسخه‌ي خارجي شده همان بيماري‌اي‌ست كه برخي در داخل ايران دچارش شده‌اند و به دليل منافع شخصي يا تعصب‌هاي جهالت‌بار٬ چشم و گوش خود را به روي تمام واقعيت‌ها بسته‌اند و هر آن‌چه را كه در ايران رخ مي‌دهد٬ بي كمترين تحليلي مي‌پذيرند و ازش دفاع مي‌كنند. جان‌مايه‌ي هر دوي اين بيماري‌ها يكي است: تعصب.
حالا چرا اين را گفتم؟ چند وقت پيش من يادداشتي در روزنامه‌ي اعتماد نوشتم درباره‌ي اتهام اخير آمريكا به ايران در خصوص ترور سفير عربستان. در آن يادداشت به اين نكته اشاره كردم كه حواشي و ظواهر اين اتهام آن‌قدر ناشيانه و احمقانه و غيرواقعي است كه كمتر عقل سليمي باورش مي‌كند و بعد به چند نكته‌اي اشاره كردم كه به نظرم ايران بايد در مواجهه با اين اتهام مورد توجه قرار دهد. از همان روز انتشار اين يادداشت٬ انواع تهمت‌ها و حمله‌هاي مستقيم و غيرمستقيم به من شروع شد كه نقطه‌ي اشتراك همه‌شان اتهام وصل بودن به حاكميت و مزدور بودن و حقوق‌بگير بودن و امثال اين‌ها بود. عجيب اين‌كه برخي از اين افراد عصباني مرا و نوشته‌هايم را خوب مي‌شناختند و مي‌دانستند كه تا چه اندازه با رويه‌هاي فعلي و موجود در ايران مخالف هستم و آرزوي روزي را دارم كه وضعيت فعلي كشورمان بهبود يابد. برخي حتي از دوستان نزديكي بودند كه با هم بارها پاي ميز چاي و قليان نشسته و گپ زده بوديم. اما هيچ‌كدام از اين آشنايي‌ها و سوابق سبب نشد كه وقتي يك كلام مخالف ميلشان از دهانم شنيدند٬ عنان از كفشان خارج نشود و تعصب جلوي چشمشان را نگيرد. طرفه آن‌كه در ميان اين‌همه اتهام و بد و بيراه٬ حتي يك مورد نقد و انتقاد و تحليل بر روي يادداشتم نديدم كه بتوانم با گوينده‌اش به بحث بنشينم.
حالا مشابه اين داستان براي يكي ديگر از دوستانم پيش آمده است. رضا نصري٬ دوست و همكلاسي‌ام در دانشگاه ژنو٬ چند روز پيش يادداشتي نوشت درباره‌ي اين ادعاي اخير آقاي رضا پهلوي در خصوص طرح شكايت از رهبر ايران در دادگاه بين‌المللي كيفري. در اين يادداشت رضا به خوبي توضيح داد كه طرح اين ادعا تا چه اندازه خام‌دستانه بوده و اصولا در نگاه كسي كه كمترين آشنايي با اصول حقوق بين‌الملل داشته باشد٬ به شوخي خنده‌داري مي‌ماند. رضا در تحليلي مستدل ابعاد حقوقي اين ادعا را مورد بررسي قرار داد و بي‌پايه بودن آن را به تصوير كشيد.
حالا از روز انتشار اين يادداشت تا كنون٬ ناسزا و هجمه است كه از زمين و زمان دارد برايش مي‌بارد. شدت فشارها تا حدي بوده است در همين چند روز ناچار به انتشار دو يادداشت متعاقب آن شد تا بتواند موضوع را بازتر كرده و توضيحات خود را ساده‌تر بيان كند تا شايد بتواند از شدت اتهام‌زني‌ها و بدگويي‌ها بكاهد. بنده‌ي خدا گمان مي‌كرد اشكال كار در اين بوده كه كه توضيح كافي نداده است. نمي‌دانست مشكل جاي ديگر است. مشكل آدم‌هايي هستند كه حتي يادداشت را كامل نخواندند٬ اما همين كه ماحصل كلام را بر خلاف ذايقه و طبع خود يافتند٬ به خود اجازه دادند سيل اتهام و بد و بيراه را روانه‌ي نويسنده يا گوينده‌اش كنند.
اين هم لينك يادداشت‌هايش:
يادداشت اول: http://www.rahesabz.net/story/46495
يادداشت دوم: http://www.rahesabz.net/story/46567
يادداشت سوم: http://iranissues.wordpress.com/2011/12/21/meandcarlos
براي من كه رضا را از نزديك مي‌شناسم و بارها نگاه سبز و نگران -و بسيار منطقي و واقع‌بينانه‌اش- را به ايران و آينده‌ي اين آب و خاك ديده‌ام و مي‌دانم براي همين سبز بودنش چه هزينه‌هايي را پرداخته است٬ بسيار سخت و ناگوار است كه حالا ببينم تنها براي بيان يك كلام مخالف -و البته مستدل و حقوقي- تا اين حد مورد هجمه و بي‌انصافي قرار گرفته است.
اشتباه نكنيم. تعصب و جهالت شاخ و دم ندارد. اين‌كه خارج از ايران زندگي مي‌كنيم و در فلان دانشگاه معتبر دنيا درس مي‌خوانيم٬ به خودي خود شأني به ما اضافه نمي‌كند. مادامي كه تحمل شنيدن كمترين كلام مخالفي را نداريم و جواب منطق و استدلال را با اتهام‌زني و فحش و بد و بيراه مي‌دهيم و به سادگي و بدون كمترين ملاحظه‌اي بدترين انگ‌ها را به گوينده‌اش مي‌چسبانيم٬ فرقي با آن شعبان بي‌مخ‌هايي كه در خيابان‌هاي تهران باطوم به دست مي‌گيرند و همه جا را به كثافت مي‌كشند نداريم.
فرقمان شايد اين باشد كه نسخه‌ي خارجي شده‌ي همان‌ها هستيم. خوش آب و رنگ‌تر و البته با كلاس‌تر.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۰

يار دستنبو به دستم داد

شام كتلت درست كردم و حالا همه‌ي جانم بوي كتلت و روغن مانده مي‌دهد. مثال همان شعر مولانا كه پدرم بچگي‌ها هميشه برامان مي‌خواند:
يار دستنبو به دستم داد و دستم بو گرفت
وه چه دستنبو که دستم بوی دست او گرفت
حالا من هم كتلت سرخ كرده‌ام و نه فقط دستم٬ كه سرتاپايم بوي روغن مانده مي‌‌دهد و اين بو نه وه گفتن دارد و نه مرا و هيچ‌كس را ياد هيچ ياري مي‌اندازد. ولو شده‌ام روي مبل و دلم مي‌خواهد يكي بيايد همين‌طور٬ در همين حال ولو شدن٬ برداردم ببرد حمام. هزينه هم حاضرم برايش بكنم. در حال عادي –با جيب خالي دانشجويي- پول اضافه ندارم بدهم دلاك ببردم حمام. ولي اين لحظه اگر آدمش پيدا شود٬ حاضرم هزينه كنم مرا همين‌طور كه هستم٬ بي آن‌كه تغييري در وضعم دهد٬ ببرد بشويد و دوباره با همين وضع برم گرداند روي همين مبل.


يار دستنبو به دستم داد و دستم بو گرفت
الان كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم پدرم سال‌هاست ديگر اين شعر را برامان نخوانده است. يعني اصلا يادم نمي‌آيد آخرين باري كه خواند٬ كي بود. خيلي سال از آن روزها گذشته است. مي‌بينيد؟ اين فقط بچه‌ها نيستند كه با گذشت زمان وظايف خود را در برابر  پدر مادرشان فراموش مي‌كنند. پدر مادرها هم گاهي يادشان مي‌رود چيزهايي را. شايد هم يادشان نمي‌رود٬ ولي تصورشان اين است كه بچه‌ها بزرگ شده‌اند و ديگر آن حرف‌ها و شوخي‌هاي قديم شيريني چنداني ندارد براشان.
پدرم آهو درست مي‌كرد برامان روي ديوار. آن سال‌ها –دوران جنگ- كه برق زياد مي‌رفت و شمع روشن مي‌كرديم٬ با سايه برامان آهو و كفتر درست مي‌كرد. يكبارش را كه اصلا يادم است. برق رفته بود و نشسته بوديم زير نور چراغ گازي به شام خوردن. شام نمي‌دانم چه بود كه خيارشور هم داشتيم. حرف شايد 25 سال پيش است كه مي‌زنم. من نمي‌دانم بچگي‌هام چه وياري داشتم كه خيارشور را فشار دهم تا آبش بچكد توي قاشقم. اول آبش را جدا مي‌خوردم٬ بعد هم ترتيب لاشه‌ي خيارشور را -كه با چلاندن‌هايم منظره‌ي رقت‌آور و ناخوشايندي پيدا كرده بود- مي‌دادم. عشقم اين بود كه دستم را لرزان كنم و انگار دارم داروي تلخي مي‌خورم٬ قاشق پر از آب خيارشور را به دهان ببرم و بگويم پير شده‌ايم ديگر. كه با اين حرف مادرم قربان صدقه‌ام مي‌رفت و ميثم مي‌خنديد. آمدم آب خيارشور را بچكانم در قاشق كه پريد در چشمم. من هم از بچگي ترسو بودم. جان‌دوست بودم. فكرم هميشه مي‌رفت بدترين جاها. كه نكند بميرم٬ كور شوم٬ فلج شوم يا چه. آب خيارشور كه پريد در چشمم از ترس كور شدن بود يا نمي‌دانم واقعا چشمم مي‌سوخت٬ خانه را گذاشتم روي سرم. گريه‌ام بند نمي‌آمد. شام را كه به همه كوفت كردم. مادرم بغلم كرد برد دستشويي كه چشمانم را آب بزند و پدرم هم چراغ گازي را برداشت آورد جلوي در دستشويي كه نور بدهد بهمان. همه‌چيز آن‌قدر واضح در يادم مانده است كه انگار فيلمش را ضبط كرده و همين اواخر نشانم داده باشند. مادرم همان‌طور كه چشمم را مي‌شست٬ غر مي‌زد كه هي آن خيارشور را مي‌چلاني و دستمالي مي‌كني٬ آخرش همين مي‌شود كه مي‌پرد در چشم و چارت. هق‌هق مي‌كردم و اشك مي‌ريختم٬ بيشتر از ترس كور شدن به گمانم. بعد پدرم براي اين‌كه حواسم را پرت كند٬ همان‌طور كه چراغ در يك دستش بود٬ با دست ديگرش شكل آهو درست كرد روي ديوار برايم. حواسم رفت پي آن. ديد خوشم آمده است٬ چراغ را گذاشت زمين و دو دستي كفتر درست كرد. گريه‌ام بند آمد و محو سايه‌هاي روي ديوار شدم. چشمم ديگر نمي‌سوخت. كور نشدم.


يار دستنبو به دستم داد
پدر مادرها بايد بعضي كارها را تا ابد ادامه دهند. فوقش تخفيف دهيم و بگوييم وقتي سن بچه‌ها بالا رفت و بزرگ شدند٬ اجازه دارند فراواني اين كارها را كم كنند و مثلا به جاي اين‌كه هر شب روي ديوار سايه درست كنند يا به هر مناسبتي شعر دستنبو را براي بچه‌ها بخوانند٬ ماهي يا سالي يك‌بار اين‌كار را انجام دهند. ولي به هر حال قطع نبايد بشود. هيچ سنتي در اين دنيا نبايد قطع شود. بايد قانوني در كار باشد كه هر خانواده‌اي مثلا سالي يك‌بار سنت‌هاي ديرينه‌ي خود را تجديد كند. در مثال ما٬ سالي يك‌بار دور هم جمع شويم كه پدرم روي ديوار كفتر بسازد و دستنبو بخواند و من با دست لرزان آب خيارشور بخورم و مادرم قربان صدقه‌ام برود. ميثم بايستد وسط چارچوب در و پاهايش را بچسباند به دو طرف و بگيردش برود بالا. سوده برامان با كاغذ كاردستي درست كند؛ نمكدان و قايق درست كند. اين سنت‌ها بايد هر سال برگزار شود كه از ياد نرود. بايد قانون بگذارند و اجباري‌اش كنند. اين نمايندگان پس چه غلطي مي‌كنند٬ من نمي‌دانم.


وه چه دستنبو كه دستم بوي دست او گرفت
اين‌جا روي مبل ولو شده‌ام و همه‌ي جانم بوي كتلت مي‌دهد. مانند همان دستنبو كه يار به دست آن بابا داد. بايد بروم حمام كه حوصله ندارم. حالا اگر آن سنت‌هايي كه گفتم سرجايش بود و قطع نمي‌شد٬ اگر همه چيز همان‌طوري پيش مي‌رفت كه دوست داشتم٬ بايد يكهو بابا و ميثم پيداشان مي‌شد و سه‌تايي با هم مي‌رفتيم حمام. بايد همه چيز همان مي‌بود: همان لگن قرمز و آبي كه من و ميثم مي‌نشستيم توش٬ همان شامپو زرد پاوه٬ همان صابون‌هاي بزرگ و ليف‌هاي مامان‌دوز كه بادش مي‌كرديم و كف مي‌كرد. اگر چيزي از سنت‌ها باقي مانده بود٬ بابا بايد هنوز به جاي شامپو صابون به سرش مي‌زد. من آن زمان‌ها هيچ‌وقت نديدم بابا شامپو استفاده كند. سرش را با همان صابون مي‌شست و به نظرم علت زود ريختن موهايش هم همين بود. اگرچه خودش اين ريزش را به زمانه و مشكلاتش وصل مي‌كرد. الان را ديگر نمي‌دانم. چون سال‌هاست هر كس خودش تنهايي حمام مي‌رود. چون سال‌ها از آن روزها گذشته و ما بچه‌هاي 4-5 ساله‌ي آن زمان٬ ديگر شتري شده‌ايم براي خودمان.


اگر بابا و ميثم يكهو سر و كله‌شان پيدا مي‌شد با رخت و حوله‌ و ليف مامان‌دوز كه سه‌تايي برويم حمام٬ بلند مي‌شدم و بغلشان مي‌كردم. آن‌قدر مي‌بوسيدمشان تا دلم آرام شود. هر دوشان را. ميثم كوچك را. پدر جوانم را.

من و ميثم در حمام٬ 26-27 سال پيش

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰

من٬ بهروز٬ ابراهيم گلستان

1.    به نظرم نعمت بزرگي‌ست كه آدم دوست و رفيق‌هايي دور و برش داشته باشد كه حواسشان به كار و بار آدم باشد. حالا نه اين‌كه هر لحظه و همه‌جا سايه به سايه آدم را دنبال كنند و در مستراح هم تنهايش نگذارند٬ كه اين البته توقع نابه‌جايي‌ست و آزاردهنده هم مي‌شود در بلند مدت. اما همين كه كسي –يا كساني- دورادور حواسشان به آدم باشد و گاه‌گداري روند كلي جلو رفتن‌هاي آدم را نگاهي بيندازند و اگر چيزي به نظرشان آمد كه بايد بابتش گوشي كشيده شود و عتاب و خطابي شود٬ دريغ نكنند٬ نعمتي‌ست كه –دست‌كم در نظر من- كمتر چيزي با آن برابري مي‌كند.
2.    يكي از دوستانم٬ بهروز٬ از باهوش‌ترين آدم‌هايي‌ست كه در زندگي‌ام شناخته‌ام. باهوش كه مي‌گويم٬ نه به معناي عام آن كه مثلا وقتي كسي كلكي سوار مي‌كند يا راه ميان‌بري مي‌يابد يا معمايي را حل مي‌كند٬ مي‌گوييم آدم باهوشي‌ست. باهوش به معناي دقيق كلمه و البته به عنوان يك صفت دايم براي يك انسان. در مثال من٬ منظور آدمي‌ست كه از قوه‌ي ادراك و تحليل بالايي برخوردار باشد٬ وقايع و رويدادها را –از هر نوع كه باشند- در جاي درست خود ببيند و  به مدد همين نگاه منطقي و قوه‌ي تحليل بالا٬ براي درك مسائل –حتي از نوع پبچيده‌اش- نياز به توضيح و شرح و بسط چنداني نداشته باشد. در تمام اين سال‌هاي دوستي و رفاقتم با بهروز٬ هميشه اين حس را داشته‌ام كه براي صحبت با او نياز به هيچ پيش‌زمينه‌اي ندارم. اين‌كه در هر موضوعي –از عاشقانه تا اقتصادي و خانوادگي و تحصيلي و هرچه- مي‌توان با او سر صحبت را باز كرد و يقين داشت با مختصر توضيحي كنه مطلب را درمي‌يابد و يا اگر درنيابد٬ با اولين سوال سنجيده‌اي كه مي‌كند٬ خيال آدم راحت مي‌شود كه در مسير درست درك موضوع قرارگرفته است. كافي‌ست چند سوالي را كه در ذهن دارد٬ بپرسد و پاسخش را بگيرد تا ديگر همه‌ي آن‌چه را كه بايد بداند٬ دريافته باشد. گمانم اين است كه همه‌ي آدم‌هايي كه اين مجال را يافته‌اند تا از نچسبي و يبوست اوليه‌ي بهروز عبور كرده و سطح نزديك‌تري از دوستي و هم‌صحبتي را با او تجربه كنند٬ با من در اين‌باره هم‌عقيده خواهند بود كه هوشمندي غالب‌ترين وجه مشخصه‌ي اوست و اصلا همين هوشمندي‌ست كه او را در زمينه‌هاي ديگر هم سرپا نگه داشته است.
3.    اين دو مقدمه را چيدم تا بگويم براي من سعادتي‌ست كه آدمي مانند بهروز٬ به هر دليلي٬ حواسش به كارم جمع شده است و دورادور نگاهي به امورم دارد تا آن‌جا كه نيازي باشد٬ تعريفي كند ياتشري بزند.
4.    گاهي آدم خيلي تلخ و گندي مي‌شوم. از گاهي هم بيش‌تر. يعني خوب كه فكرش را مي‌كنم٬ مي‌بينم حواسم اگر به خودم نباشد٬ اين احتمال در موردم وجود دارد كه يك روز تبديل شوم به آدمي كه همه از خودش و زبانش فرار مي‌كنند و هر جا پا مي‌گذارد همه ابرو در هم مي‌كشند كه باز فلاني آمد كه زر زر كند و كار بقيه را زير سوال ببرد و ايراد بگيرد و از اين حرف‌ها. بشوم آدمي نظير ابراهيم گلستان –حالا نه با آن دانش و كمالات درياوار٬ ولي- به همان تلخي و گزندگي و نچسبي و البته تنهايي.
كافي‌ست در همين فضاي مجازي نگاهي به مجادله‌هاي چند وقت اخيرم با ملت بيندازيد تا ببينيد چطور به هر چرت و پرت نادرستي كه سر راهم سبز مي‌شود گير داده‌ام و با اين و آن سرشاخ شده‌ام. يكي هم نيست از من بپرسد مگر تو ناظم مدرسه هستي كه در هر سوراخي انگشت مي‌كني؟ گيرم حق هم با تو باشد؛ اما آيا اين دليلي مي‌شود بر اين‌كه در اين فضاي بي‌در و پيكر كه سگ صاحبش را نمي‌شناسد٬ ذره‌بين دستت بگيري و به خودت اجازه دهي هر چيز و هر كسي را نقد كني؟ تو اصلا چه‌كاره‌اي؟
براي اين‌كه نمونه‌اي از اين گيردادن‌ها دستتان بيايد تا بدانيد از چه سخن مي‌گويم٬ چندتاييش را اين‌جا برايتان مثال مي‌زنم:
-       گير دادن به عكسي از آنجلينا جولي و برادپيت كه زيرش ملت را سركار گذاشته  و نوشته بودند به ازاي هر بار شير كردن اين عكس٬ يك پولي نمي‌دانم به گرسنگان سومالي يا جاي ديگري داده مي‌شود كه متعاقب آن خلق‌الله حمله آورده بودند به شير كردن عكس و شريك شدن در اين ثواب اخروي و مجاني و البته دروغين و مسخره؛
-         گير دادن به شعر سست و بي‌مايه‌اي كه كسي به نام شاملو ولش داده بود در فضاي مجازي و خدا نفر -به گمانم بالاي 2000 نفر- پايش را لايك زده و با هر لايك روح شاملوي بدبخت را در قبر لرزانده بودند؛
-         اعتراض‌هاي متعدد به انتساب مطالب دروغين و مسخره به دكتر شريعتي و مرحوم حسابي و كوروش كبير و امثال اين‌ها؛ 
-         اعتراض‌هاي پراكنده به شيوع عكس‌هاي رقت‌آور و ناخوشايند در فضاي مجازي –نظير پاي كپك‌زده‌ي فلان آدم كراكي يا تصوير يك جنين مرده در سطل آشغال؛ 
و مواردي از اين دست. آخرين مورد اين گيردادن‌هايم هم همين پريروز بود كه دوستي عكسي از چند كودك فقير را به اشتراك گذاشته بود با جمله‌اي زيرش كه: " من از کودکان فقیر و بی سرپرست وطنم حمایت می کنم ..."  من هم رفتم زيرش نوشتم چگونه؟ آيا با شير كردن عكسشان در فيس‌بوك اين حمايت را انجام مي‌دهيد يا اقدام عملي‌اي براشان در نظر گرفته‌ايد و از اين حرف‌ها كه البته معلوم بود اصل حرفم گيردادن است.
5.    به نظرم شدت گيردادن‌ها و گزندگي‌هايم اين اواخر بالا رفته بود. وگرنه دليلي نداشت امروز كه ايميلم را باز كردم٬ پيام كوتاهي از بهروز ببينم به اين شرح:

اویس عزیز٬ 
در زندگی گاهی ما خطوطی را رد می‌کنیم. دوستانی به ما تذکر می‌دهند. اینها می‌شوند دوستان خیرخواهگاهی هم داریم راه درستی را می‌رویم، دوستانی زر می‌زنند. اینها می‌شوند مثلاً دوستان الدنگخلاصه این‌که من الان می‌خواهم در مقام یک دوست خیرخواه یا الدنگ نکته‌ای را بگویم.
این که آدم نگاهش اسیر عادت نشده باشد و ورای چارچوب ساده‌گیری و سهل‌انگاری به همه چیز نگاه کند یک امتیاز است. این که شروع کند به گیر دادن به همه چیز و همه کس، نه چندان.
کامنت تو درباره‌ی" از کودکان فلان حمایت می‌کنم" به نظر من عبور از این خط بود.
کلام معترضه:
گاهی اصلاً آدم دلش می‌خواهد عمداً به همه چیز گیر بدهد و دقیقاً همان آدمی باشد که مطلوب سایرین نیست. نمی‌شود گفت چرا دلت می‌خواهد این جوری باشی. به قول خودم «اگر دوست ندارید، با من دوست نباشید.»
6.    گفته بودم سعادتي‌ست داشتن دوست‌هايي از اين دست كه گاهي گوش آدم را بگيرند و همچنان كه مي‌پيچاننندش٬ بپرسند: چه مرگته؟ كجا داري مي‌ري؟
7.    اگر چرت و پرت‌هايي از قبيل شعر منسوب به شاملو و شير كردن عكس آنجلينا جولي براي كمك به گرسنگان سومالي و خاطرات سفره‌ي هفت‌سين دكتر حسابي آزارم مي‌دهد٬ مي‌توانم صفحه‌ي اين دوستانم را ببندم كه نبينمش. مي‌توانم از ليست دوستانم حذفشان كنم. مي‌توانم اصلا وارد فيس‌بوك نشوم و خيال خودم و ديگران را راحت كنم. اما هيچ‌چيزي اين حق را به من نمي‌دهد كه خط‌كش دستم بگيرم و اين و آن را مستقيم نقد كنم و كارهاشان را زير ذره‌بين ببرم. گفتم كه٬ من چه‌كاره‌ام مگر؟
8.    تا اطلاع ثانوي٬ گيردادن و مجادله‌ي مستقيم و ذره‌بين به دست گرفتن ممنوع. حرف‌هايم را٬ اگر گفتني باشد و روي دلم سنگيني كند٬ مي‌آيم همين‌جا٬ در خانه‌ي خودم مي‌زنم. اين‌جا كه ديگر حق حرف زدن دارم؟ اصلا مگر اين خانه را براي كاري غير از اين علم كرده‌ام؟

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۰

با اجازه شير مي‌كنم

دلم مي‌خواهد يك بار كه كسي زير يكي از پست‌هاي فيس‌بوكم نوشت با اجازه شير مي‌كنم٬ بگويم من اجازه نمي‌دهم. طبيعي است كه يارو اولش جدي نمي‌گيرد و به حساب شوخي مي‌گذارد. ولي من ادامه‌ش دهم و پيگير اين شوم كه چرا بدون اجازه‌ام شيرش كرده است. بروم روي ديوارش و زير همين پست كه از من كش رفته است بنويسم اين پست غصبي است. اين‌جا نماز خواندن و هر چيز ديگر خواندن اشكال دارد. بنويسم صاحبش راضي نيست و اجازه‌ي شيرش را نداده است. روي ديوارش مدام نارضايتي خودم را ابراز كنم و هر روز دست‌كم يك‌بار استاتوس فيس‌بوكم را درباره‌ي اين بابا و اين كه مال ديگران را بي‌اجازه‌شان برمي‌دارد به روز كنم. نرم‌نرم ملت توجه‌شان جلب مي‌شود و خود يارو هم احساس مي‌كند كه موضوع از شوخي گذشته و انگار جدي است. در وبلاگم٬ اين‌جا و آنجا٬ هرجا كه دستم مي‌رسد٬ مطالب تند و تيز بنويسم درباره‌ي كساني كه بي‌اجازه پست‌هاي فيس‌‌بوك ديگران را شير مي‌كنند و بد و بيراه نصيبشان كنم. حديث و روايت بياورم كه اين‌ آدم‌ها با دزد سر گردنه هيچ فرقي ندارند و حتي بي‌شرف‌تر از آن‌ها هستند٬ چون راهزن‌ها دست‌كم با قربانيان خود روبه‌رو مي‌شوند٬ اما براي اين‌ها در فضاي مجازي روبه‌رو شدني هم در كار نيست. روزي 10 تا ايميل بزنم به آن بابا و بهش يادآوري كنم كه اين كارها آخر و عاقبت ندارد. اين مال‌ها خوردن ندارد. مطلبي درباره‌ي دست‌كج او بنويسم و همه‌ي دوستان مشتركمان را رويش تگ كنم و هركسي هم كه تگ خودش را ريموو كرد٬ دوباره تگش كنم. همين‌طور ادامه بدهم و كوتاه نيايم تا همه را عاصي كنم و صداي ملت دربيايد.

آن‌قدر اين كارها را ادامه دهم تا بالاخره يارو شاكي شود و بيايد بهم بگويد اصلا به تو چه كه اجازه نمي‌دهي. ديگران هم تأييدش كنند. بهم بگويد فلان كليپ را كه از روي يوتيوب برداشته‌اي گذاشته‌اي روي فيس‌بوكت٬ چه‌كاره‌اش هستي كه اجازه ندهي ديگران هم شيرش كنند. بگويد مگر مطلب مال بابات بوده است كه اجازه بخواهد. بقيه‌ي ملت هم كه از دست سر و صداهاي من خسته‌ شده‌اند٬ به پشتي او دربيايند. بگويد اصلا گيرم كه مطلب مال خودت باشد٬ وقتي شيرش كرده‌اي٬ يعني هركس ديگري هم حق دارد شيرش كند. نيازي به اجازه هم ندارد. چشمت كور٬ مي‌خواستي نكني. حالا كه كردي٬ ديگر مرگت چيست؟ بقيه هم سر تكان بدهند به نشانه‌ي تأييد. يكي ديگر از ميان جمع بگويد روزي صد نفر٬ هزار نفر٬ پست‌هاي هم را شير مي‌كنند و اجازه‌اي هم نمي‌گيرند. حالا تو شاخ شده‌اي كه بخواهي جلوي شير كردن ملت را بگيري؟ همه يك صدا شوند و هرچه دلشان مي‌خواهد بارم كنند. بگويند جو مرا گرفته است و فكر كرده‌ام چه؟ هو كنند مرا. بعد من با قيافه‌ي متعجب رو به جمعيت بپرسم: يعني كسي كه مي‌خواهد پست‌هاي مرا شير كند٬ نبايد از من اجازه بگيرد؟ همه بگويند نه. بپرسم: يعني اگر بي‌اجازه پست‌هاي مرا شير كرد٬ نمي‌توانم جلوش را بگيرم و طلبكار شوم؟ همه يكصدا بگويند نه.

بعد حرف دلم را كه اين‌جاي گلويم گير كرده است٬ بزنم: پس غلط مي‌كنيد زرت زرت مي‌نويسيد با اجازه شير مي‌كنم. شيرتان را بكنيد برويد ديگر. اجازه و اين حرف‌ها كدام است؟ دِهِه.

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۰

همايش عظيم سياه‌پوشي

دو سه هفته پيش كه ايران بودم٬ در ميداني جايي چشمم افتاد به بيل‌بورد بزرگي با عنوان همايش عظيم سياه‌پوشي. خلاصه‌ي حرفش هم اين بود كه بياييم ده روز ابتدايي محرم را همه يكسره سياه بپوشيم و شهر را سياه‌پوش كنيم و خلاصه در همه عالم جز سياهي چيزي باقي نگذاريم.

كاري به اين ندارم كه چطور استاد شده‌ايم در اغراق‌ها و ظاهرسازي‌هاي بي‌حاصلي از اين دست و اين‌كه عادت كرده‌ايم از نوك دماغمان آن‌طرف‌تر را نبينيم و همه‌ي شريعت را در سطحي‌ترين ظواهر نمايشي‌اش خلاصه كنيم.* اما نكته‌اي كه از آن روز تا به حال در فكرم بالا و پايين مي‌رود اين است كه چرا كساني كه پيش‌قراول چنين طرحي شده‌اند٬ در مناسبت‌هاي جشن و سرور سر و كله‌شان پيدا نمي‌شود كه همايش‌هاي عظيم شاد‌پوشي و رنگي كردن شهر و خيابان‌ها و رقص و خنده به راه بيندازند؟ آيا اين‌ها تنها متصدي غم و ماتم و مصيبت مردم هستند و با شادي و شادماني اين ملت كاري ندارند؟

اصلا اين‌ها را ولش! بگذاريد سوالم را جور ديگري طرح كنم. آيا همان‌طور كه براي برگزار كنندگان اين مراسم امنيت و امكانات مالي لازم فراهم است تا به مناسبت ايام محرم و عزاداري سيدالشهدا (ع) –يا هر مناسبت اندوه‌بار ديگري- همايش عظيم سياه‌پوشي برگزار كنند و بيل‌بوردهاي خود را در ميدان‌هاي بزرگ شهر بياويزند و لابد به همين بهانه بودجه‌اي از اداره‌اي جايي بگيرند و مواجبش را به جيب بزنند٬ براي كسان ديگري هم اين امنيت و امكانات وجود دارد كه در مناسبت‌هاي شادماني٬ مردم را به پوشيدن رنگ‌هاي شاد و رقص و پايكوبي دعوت كنند و بيل‌بوردي چيزي هم در اختيار آن‌ها قرار بگيرد تا به اطلاع ملت برسانندش؟ امكانات مالي و بودجه و مواجبش پيشكش٬ آيا امنيتي براي اين كار وجود دارد؟

در شرايطي كه آب‌بازي و شادي و خنده‌ي چند جوان در يك پارك مي‌تواند تبديل به موضوعي امنيتي شود كه پليس و باقي نيروهاي انتظامي را وارد ماجرا كند٬ سخن گفتن از شادپوشي و رنگي كردن شهر و خيابان‌ها به شوخي مسخره‌اي مي‌ماند. در روزگاري زندگي مي‌كنيم كه غم و اندوه و تشويق به سياه‌پوشي را در ميدان‌هاي شهر به بيل‌بوردها مي‌آويزند و كمي آن‌سوتر٬ ملت براي عروسي‌ها و شادي‌هاي خود بايد به خارج از شهر و باغ‌هاي ناشناخته پناه ببرند و كلي هم حق حساب و پول چايي بدهند تا شادي‌شان بي دردسري به پايان برسد. البته اگر از خانه‌ها و باغ‌هاي اطراف اراذل و اوباشي نريزند به مهماني و دست‌وپاي مردها را نبندند و به زن‌ها تجاوز نكنند.

سال‌ها پيش –بگويم 15 سال پيش٬ شايد هم بيشتر- يادداشتي از گلشيري خوانده بودم در مجله‌ي آدينه‌ي آن زمان كه موضوع و حتي عنوان يادداشت را به درستي به ياد نمي‌آورم. اما آخرين جمله‌اش هنوز در يادم مانده است كه نوشته بود:

سياه مي‌پوشيم. سياه‌پوشانيم.

حالا كه اين چند سطر را نوشتم و خواستم يادداشتم را تمام كنم٬ ياد اين جمله‌ي او افتادم. برگشتم٬ نگاه كردم و ديدم 15 سال –بلكه بيشتر- از آن زمان گذشته است و ما همچنان سياه مي‌پوشيم. همچنان سياه‌پوشانيم.



* شب تاسوعا يكي از دوستانم مرا با خودش برد مسجد محلشان. از يك ساعتي كه آن‌جا نشسته بودم به عزاداري٬ بيش از نيمي از صحبت‌هاي مداح بر سر شرح زيبايي‌هاي ظاهري حضرت عباس (ع) بود. از موي بلند و قامت رشيدش گرفته تا اين‌كه حضرت يوسف در برابرش هيچ بوده است و اصلا هيچ كس در زيبايي به گرد پايش نمي‌رسيده است و اين حرف‌ها كه به واقع آدم مي‌ماند كه اين تصويرهاي اغراق‌گونه چه هدفي را دنبال مي‌كند و چه شأني را به حضرت عباس يا چه معرفتي را به شنونده مي‌افزايد.