- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: June 2011

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

پول زور

زورگيري كه شاخ و دم ندارد. در خيابان خدا مي‌خواهي ماشينت را پارك كني٬ يكهو مي‌بيني سر و كله‌ي يكي پيدا مي‌شود كه ايستاده و دارد بهت فرمان مي‌دهد: بيا جلو٬ برو عقب٬ خوبه. نه اين‌كه محبتش گل كرده باشد. پول پارك مي‌خواهد. به قول خودش٬ اين‌جا تيول او است.

سرم را از پنجره بردم بيرون و گفتم خيلي ممنون. خودم مي‌توانم پارك كنم. نيازي به فرمان دادن شما نيست. مگر از رو مي‌روند؟ همين‌طور ايستاده بود و عقب جلو مي‌گفت. ماشين را كه پارك كردم٬ مانند گربه‌اي كه خفت كرده و نرم‌نرم به طعمه‌اش نزديك شود٬ پا پيش گذاشت كه حق پارك فراموش نشود. پرسيدم مگر شما پاركبان هستيد؟ اگر هستيد٬ قبضتان را ببينم. گفت قبض ندارد٬ ولي جاي پارك‌هاي اين‌جا را او اداره مي‌كند. پرسيدم چه اداره‌اي؟ مگر قبلا كه كسي اداره‌ش نمي‌كرد٬ مشكلي در كار بود؟ وانگهي معابر عمومي كه صاحب ندارد. حالا هم اگر شما مدعي تملكش هستي٬ لابد سندي٬ قباله‌اي چيزي داري كه رو كني تا باورم شود.

ديد از من آبي گرم نمي‌شود. سري تكان داد كه به هر حال اگر آمدي و ديدي ماشينت سرجايش نيست يا چيزيش كم و كسر است٬ از من شكايتي نداشته باش. به خيالش كه ترس بيندازد در دلم. جوابش سري تكان دادم كه اگر ماشين چيزيش شده باشد٬ مي‌دانم اول از همه يقه‌ي چه كسي را بايد بگيرم. به خيالم كه ترسش را به خودش برگردانده باشم.

غرغري كرد و راهش را كشيد رفت كمي آن‌طرف‌تر سراغ خانمي كه داشت مگانش را پارك مي‌كرد٬ ايستاد به فرمان دادن و عقب جلو گفتن. تا وسايلم را از ماشين بردارم و بروم پي كارم٬ ديدم خانم مگاني دو توماني ناقابل را بابت پارك كردن در خيابان خدا و يا شايد هم از ترس آسيب زدن يارو به ماشينش تقديمش كرد.

ندهيم اين پول‌هاي مفت را. زورگيري است. كمك نكنيم به باب شدن اين زورگيري‌هاي خياباني.


پ.ن. منظورم پاركبان‌هاي شهرداري نيست كه به هرحال قبض و دستكي دارند و به جايي وصل هستند. هر چند آن‌ها هم كارشان حساب و كتاب ندارد. يكي‌شان دو-سه روز پيش به پستم خورد. گفتم نيم ساعت بنويس برايم. گفت قبض نمي‌خواهد. يك هزاري بده برو. خودم حواسم به ماشينت هست. زل‌زل نگاهش كردم كه اولا نيم ساعت مي‌شود 150 تومان٬ نه هزار تومان. دوم اين‌كه يعني چه كه حواسم هست؟ من حواس تو را مي‌خواهم چه كار؟ قبضت را بنويس بده بگذارم زير شيشه‌ام٬ مي‌خواهم بروم. ترش كرد و نوشت داد بهم.

يكي از دوستانم برايم مي‌گفت يكي دو هفته پيش كه رفته بودند سد رجايي‌شهر٬ جدا از مبالغي كه در ابتدا براي بازديد از تاج سد و بعدتر براي قايق‌سواري ازشان گرفتند٬ در ميانه‌ي راه٬ سر يكي از گذر‌ها يك بابايي ايستاده بود و مي‌گفت براي عبور از اين‌جا بايد نفري فلان تومان بدهيد. بابت چي‌اش را خدا مي‌داند. دقيقا به شيوه‌ي سر گردنه.

جنگلي شده است براي خودش مملكت؛ بي‌صاحاب.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰

يادها٬ نشانه‌ها

ديده‌ايد بعضي چيزها٬ بعضي كارها يا حرف‌ها نياز به هيچ توضيح اضافه‌اي ندارد؟ اصلا خودش سراپا توضيح است. سراپا ارتباط است و كافي‌ست بشنا‌سي‌ش و بداني از كجا آب مي‌خورد تا به ناگاه تك‌تك كلماتش٬ حركاتش و حتي سكناتش برايت معنايي بيابد. چيزي كه ممكن است براي كس ديگري كمترين نشانه‌اي از هيچ‌چيز نباشد٬ براي تو مي‌شود دنياي يادها و نشانه‌ها. حرفم بر سر بوها نيست كه پيش‌تر داستانش را اين‌جا گفته‌ام. هر حرفي٬ هر كلام و رفتار و حركتي مي‌تواند يادي را به همراه داشته باشد و تنها كافي‌ست آن ياد در ميان جمعي مشترك باشد تا آن جمع را به يكديگر پيوند بزند. آدم‌هايي٬ بي آن‌كه يكديگر را ديده باشند و يا حتي بشناسند٬ با ياد مشتركي به هم پيوند مي‌خورند و گاه اين ياد مشترك٬ از هزار آشنايي و ديدار آن‌ها را بيشتر به هم وصل مي‌كند.

چند سال پيش كه رفته بودم سفر حج٬ دو همسفر داشتم كه هر دوشان از آزاده‌هاي جنگ ايران و عراق بودند. بچه‌هاي خوب و پاك و مهرباني كه البته يكي‌شان فشارهاي دوران اسارت عصبيت‌هاي رفتاري‌اي را برايش به جا گذاشته بود. يك بار كه با هم مشغول گفت‌وگو بوديم٬ يكي‌شان گفت در تمام دوران اسارت و زير فشارها و شكنجه‌ها تنها چيزي كه به او آرامش مي‌داد خواندن زيارت عاشورا بوده است. مي‌گفت هنوز هم همين‌طور است كه هر جا و در هر حالي كه باشد٬ همان " اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ" اول زيارت عاشورا او را از هرچه هست و نيست جدا مي‌كند و انگار وصلش مي‌كند به جايي ديگر. اين‌ها را كه گفت٬ دوست آزاده‌ي ديگرمان يكهو چشمش برق زد و گفت او هم چنين احساسي دارد و بعد دوتاشان با هم شروع كردند به خواندن قسمت‌هايي از زيارت عاشورا و با همان كلمات معدود حالشان دگرگون شد. يكي‌شان كه نتوانست جلوي گريه‌اش را بگيرد و خود را وا داد. به سادگي٬ همان چند كلمه چنان اين دو نفر را به هم –و دوتاشان را به جايي ديگر- وصل كرد كه هيچ وقت آن حس و حالشان فراموشم نمي‌شود. آن‌همه خلوص و اعتقادشان از يادم نمي‌رود.

نجف دريابندري جايي در كتاب "يك گفت‌وگو" درباره‌ي مرتضي كيوان و شخصيتش مي‌گويد كيوان به حلقه‌اي واسطي مي‌مانست در ميان حلقه‌هاي بي‌شماري از آدم‌هايي كه يكديگر را نمي‌شناختند٬ اما تنها به نام نامي مرتضي كيوان به هم وصل مي‌شدند. مي‌گفت هنوز كه هنوز است و پس از گذشت بيش از 50 سال از رفتن كيوان٬ گاهي پيش مي‌آيد در جمعي نا‌آشنا اسم و يادي از كيوان به ميان مي‌آيد و يكهو انگار تمام پرده‌ها كنار مي‌رود و آدم‌هايي كه هيچ قرابتي با هم ندارند٬ به اعتبار آشنايي‌اي كه با كيوان يا نام او داشته‌اند٬ به هم نزديك مي‌شوند و دوري‌ها را فراموش مي‌كنند. به هم وصل مي‌شوند انگار. (نقل به مضمون كرده‌ام. كتابش دم‌دستم نيست.)


***

ياد‌ها اين‌طور هستند؛ به هر چيزي٬ به هر كلمه و رفتاري مي‌توانند آويزان شوند و آن را رمزدار كنند. بعد همين كلمه‌ها و رفتارهاي معمولي و ساده و حتي بي‌معنا٬ براي كساني كه آن ياد را مي‌شناسند٬ آن رمز را مي‌دانند٬ مي‌شوند دنياي معنا. دنياي حرف. حالا چرا اين‌ها را مي‌گويم؟

كسي در يكي از اين وبلاگ‌هاي ميني‌مال نوشته بود:

اونجا كه هامون ميگه: خدايا٬ براي منم يك معجزه بفرست.

تكانم داد. اصلا برق گرفت مرا. همين چند كلمه مرا وصل كرد به جايي كه انگار فقط كساني كه با هامون زندگي كرده‌اند٬ مي‌توانند بفهمند چه مي‌گويم. از يادآوري آن صحنه٬ از يادآوري هاموني كه ديگر هيچ اميدي به هيچ چيز برايش باقي نمانده بود٬ از يادآوري آن جاده‌ي برفي و آن پيكان قراضه٬ آن عشق نافرجام و آخرين تلاش‌ها براي يافتن راهي. آرزوي معجزه‌اي.

رفتم در خيال. چشمم را بستم و با خودم باقي جمله‌ها را تكرار كردم و به تماشاي صحنه‌هايي نشستم كه صدها بار بيشتر ديده‌امشان:

خدایا یه معجزه... برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه‌ي من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه این‌طرفی، یه اون‌طرفی...

آمدم لايك بزنمش كه ديدم پيش از من صدها نفر ديگر هم لايكش زده‌اند. حس عجيبي بود. مشابه احساس همان آدم‌هايي را داشتم كه در جمعي غريب٬ با يادآوري نام مرتضي كيوان همديگر را پيدا مي‌كنند و به هم نزديك مي‌شوند. مشابه حس همان همسفرهاي آزاده‌ام كه زيارت عاشورا آن‌ها را به هم وصل و در خودش غرقشان مي‌كرد. بي هيچ حرف اضافه‌اي٬ كلماتي آشنا٬ يادهايي آشنا٬ آدم‌هايي ناآشنا را به هم وصل مي‌كرد.

احساس اين‌كه آدم‌هاي ديگري هستند٬ همين دور و بر٬ كه همديگر را نمي‌شناسيم؛ ولي رشته‌هاي مشتركي ما را به هم پيوند مي‌دهد. آدم‌هايي كه اگر بگويي هامون٬ نمي‌پرسند كدام هامون. وقتي بگويي آن‌جا كه هامون فلان كار را كرد يا فلان حرف را زد يا كاري نكرد و حرفي نزد٬ مي‌دانند كجا را مي‌گويي. آدم‌هايي كه مي‌فهمند از چه حسي سخن مي‌گويي و حتي اگر كمترين اشتراكي در رفتار و قيافه و سن و تحصيل و اصالت و اين حرف‌ها نداشته باشيد٬ دلتان قرص قرص است كه چيزي بين شماست كه به هم وصلتان مي‌كند.



پ.ن. درازنفس شده‌ام به گمانم. مثل آخوندها كه وقتي سر حرفشان باز مي‌شود٬ ديگر پايانش با خداست. مازندراني‌ها مي‌گويند: "پنج تمن گيرنه بوره منبر بالا٬ پنجاه تمن گيرنه بيه پايين." يعني پنج تومان مي‌گيرد برود بالاي منبر٬ پنجاه تومان مي‌گيرد منبر را رها كند و بيايد پايين. حالا حكايت ماست.

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

Je suis à vous

جشنواره‌ي موسيقي ژنو در راه است. شهرداري يا نمي‌دانم كجا آمده پيانوهاي قديمي‌اي را كه لابد ملت مي‌خواستند بيندازند دور٬ جمع كرده٬ دستي به سر و روشان كشيده و گذاشته‌شان اين‌جا و آن‌جا؛ در ميدان‌ها و ايستگاه‌هاي پر تردد. رويش هم نوشته است: jouez, je suis à vous يعني بنوازيد٬ من مال شما هستم.

بعد مي‌بيني در ايستگاه ترام٬ مسافري كه منتظر ايستاده است٬ تا ترام از راه برسد مي‌نشيند پشت پيانو و قطعه‌اي چيزي مي‌نوازد. هم خودش حال مي‌كند٬ هم باقي مسافرها. يا پدري كه بچه‌هايش را مي‌آورد با پيانو بازي كنند. يا دوچرخه سواري كه وسط دوچرخه‌سواريش چند دقيقه‌اي توقف مي‌كند. هم نفسش را تازه مي‌كند٬ هم روحش را.

ظاهرا نگرانيشان فقط بابت صندلي بوده است. چون پايه‌ي صندلي را بسته‌اند به پيانو كه كسي نبردش. لابد حساب كردند كسي نمي‌آيد پيانو به اين سنگيني را بار بزند و ببرد٬ ولي صندلي را ممكن است ملا كنند. خواستم بروم بهشان توصيه كنم خود پيانو را هم به جايي بند كنند كه كسي نبردش. خواستم بگويم من از جايي مي‌آيم كه مجسمه‌هاي گنده‌تر از اين را روز روشن از پارك‌هاي شلوغ شهر بلند مي‌كنند و مي‌برند؛ كسي هم نمي‌پرسد خرت به چند؟ پيانو كه ديگر جاي خود دارد.

خواستم بروم بهشان بگويم٬ ولي پشيمان شدم. گفتم حالا بنده‌هاي خدا را نگران كنم كه چه. تازه گيرم هم كه بهشان بگويم. جوابشان لابد اين خواهد بود كه ما نوشته‌ايم اين پيانوها مال مردم هستند. ملت مال خودشان را كه بلند نمي‌كنند.

ديگر حوصله نداشتم بهشان بگويم من از جايي مي‌آيم كه ملت مال خودشان را هم بلند كنند.

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

هپروت

گفت: اعليحضرت همايوني...

گفتم: خدا از سر تقصيراتش بگذرد.

گفت: نه‌خير٬ شاه را عرض مي‌كنم.

گفتم: بله٬ متوجه شدم. عرض كردم خدا بيامرزدش.

گفت: چي‌چي را خدا بيامرزدش؟ ايشان در قيد حيات هستند.

گفتم: مگر محمد رضا پهلوي را نمي‌فرماييد؟

گفت: آن را كه البته خدا مي‌آمرزد. ولي نه خير٬ پسر ارشد ايشان را عرض مي‌كنم. اعليحضرت رضا پهلوي٬ شاه فعلي ايران...


بعضي‌ها انگار در خواب هستند. اصلا انگار سنگ شده‌اند و واقعيت‌ها را نمي‌بينند. دنيايي براي خود ساخته‌اند و در همان دنيا زندگي مي‌كنند. وسوسه هم نمي‌شوند گاهي از دنياشان سري به بيرون بكشند و ببينند چه خبر است.

به نظرم بهترين دعايي كه مي‌توان براي بخشي از ايراني‌هاي مقيم خارج كرد٬ اين است كه خدا بهشان واقع‌بيني بدهد. وگرنه از پول و دارايي و دك و پز و ادعا و چشم‌ و هم‌چشمي چيزي كم ندارند كه دعاي ما را بخواهند.

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

پيتزا مخلوط و قارچ و مرغ

من خودم را درگير خمير و پنير پيتزا و آب گوجه‌فرنگي و اين چيزها نمي‌كنم. در واقع اين مراحل كار را به طور كامل برون‌سپاري و خيال خودم را راحت كرده‌ام. به اين ترتيب كه به جاي اين‌همه دردسر٬ از سوپر ماركت يك پيتزا مارگريتا مي‌خرم و خلاص. خودش خمير و پنير و آب گوجه فرنگي را دارد و من فقط بايد مخلفاتش را به طبع خودم اضافه كنم. كمي ژامبون و فلفل دلمه‌اي ريز شده به همراه قارچ ورقه‌ورقه شده رويش خالي مي‌كنم و مي‌گذارمش توي فر. حرارت 200 درجه براي 15 تا 20 دقيقه و مي‌شود پيتزاي مخلوط.

گاهي كه بيشتر به فكر سلامتيم هستم٬ دور ژامبون را قلم مي‌گيرم و به جايش تكه‌هاي مرغ مي‌گذارم. قارچ هم كه جاي خود دارد؛ ولي در اين شيوه ديگر فلفل دلمه‌اي نمي‌ريزم. مي‌شود پيتزاي قارچ و مرغ.

اسباب شرمندگي. اين پيتزاي دومي را كمي دير كشيدم بيرون٬ گوشه‌اش نيم‌سوز شد. البته براي من كه برشته دوست دارم بد هم نشد.

نكته‌ي كليدي و مهم اين‌كه سس كچاب را هم با سس تند TABASCO مخلوط مي‌كنم تا تندي موردنظرم حاصل شود: نه آن‌قدر تند كه غذا از گلوي آدم پايين نرود٬ نه آن‌قدر شيرين كه هيچ خاصيتي نداشته باشد. چيزي در ميانه.


پيتزاي مخلوط٬ پيتزاي قارچ و مرغ٬ سس نيمه‌تند. با همين چيزها خودم را سرگرم مي‌كنم. به قول حسين پناهي٬ اين‌چنين مي‌گذرد روز و روزگار من.

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

حرف تكراري

توضيح: اين يادداشت حرف تازه‌اي ندارد و تنها تكرار حرف‌هايي‌ست كه پيش‌تر اين‌جا زدم. بهانه‌ي جديدي دستم آمد كه دوباره بگويمشان.


يكي برداشته يك يادداشتي را نمي‌دانم از كجايش درآورده و چپانده است در صفحه‌ي دكتر شريعتي در فيس‌بوك. بالاش هم عكسي از دكتر را گذاشته كه زانوي غم در بغل گرفته است و انگار بنده‌ي خدا مي‌دانسته قرار است روزي بيايد كه هر كسي هر چيزي را كه عشقش كشيد بكند تو پاچه‌ي او و به نام او به خورد خلق‌الله بدهد.

از ديروز تا به حال كه اين يادداشت روي صفحه رفته است٬ هزار و خرده‌اي نفر آن را لايك زده‌اند٬ كساني هم آمده‌اند پاي مطلب نظري چيزي داده‌اند. نظرها كه بعضي‌شان ديدني‌ست. آقايي به پينگليش نوشته است "سعديا مرد نكونام نميرد هرگز." ديگري –باز به پينگليش- نوشته "مي‌خوامت دكتر. دوسِت دارم." گلچين پيام‌ها اين‌جاست:

- mrcccccccccccccccccccccciiiiiiiiiiiii dr

- چه زیبا گفتی دکتر... تقصیر از ما نیست...............

- Doro0de faravan bar dr.

- ياد استاد شريعتی گرامی چه قلم روح نوازی داشتند!

- besiar zibast..........taghsire man nist ingone be ma yad dadan dost dashtan ra

- حقیقتی است انکار ناپذیر

- دکتر شریعتی فوق العاده هستش

- به نظر من هرکس لیاقت شنیدن حرفهای دکتر رو نداره باید از چشم م زدوران محفوظ داشت

- vayyyyyyyy kojayi dr

- من عاشق این نوشته هستم....بی نظیره.......

- ey osta vaghean to yek sibe sorkh doost dashtani boodi +v hasti

- just dr.

- aaliiiii bud :P bahse emruze ma bod :)

به جز چند نفر معدودي كه منبع مطلب را پرسيده‌اند و يك نفر كه با قطعيت گفته است اين مطلب ادبياتش به ادبيات دكتر شريعتي نمي‌خورد و از نوشته‌هاي دكتر نيست٬ باقي هزار و اندي نفري كه آمده و لايك زده و هورا كشيده‌‌اند٬ كمترين زحمتي به خودشان نداده‌اند كه از صحت و سقم مطلب اطلاع حاصل كنند. حرف‌ها مي‌زنم. طرف حاضر نيست از پينگليش‌نويسي دست‌ بر‌دارد و كمي زحمت فارسي نوشتن را بر خودش هموار كند؛ حالا انتظار داشته باشيم برود تحقيق درباره‌ي صحت و سقم مطلب كند؟ كساني كه صفحه را اداره مي‌كنند هم عين خيالشان نبوده است كه دست‌كم آن‌ها بايد پيش از درج اين مطلب از موثق بودنش اطلاع حاصل كنند. اصلا يك اوضاعي‌ست. هيچ چيزي ديگر حساب و كتاب ندارد انگار.


پ.ن.1. آمدم در اينترنت سراغي بگيرم كه شايد نام نويسنده‌ي فلك‌زده‌ش پيدا شود. ديدم اين‌جا كه ديگر اصلا سگ صاحبش را نمي‌شناسد. هزار تا وبلاگ و سايت پيدا كردم كه همه‌شان يقه‌ي دكتر شريعتي را چسبيده بودند و اصرار داشتند اين مطلب از او است. طرفه آن‌كه هيچ‌كدامشان هم نام كتاب يا سخنراني يا هر چيز ديگري از دكتر را كه حاوي اين يادداشت باشد٬ نياورده بودند. يقين دارم اگر خود دكتر هم زنده مي‌شد و شهادت مي‌داد كه در زندگيش چنين حرف‌هايي ازش در نيامده است٬ كسي زير بار نمي‌رفت و همه مي‌گفتند گفته‌اي و يادت نمي‌آيد. اصلا چنان همه‌جا اين يادداشت را چسبانده‌اند به ريش دكتر كه انگار اگر كسي بخواهد انكارش كند٬ مغرض به حساب مي‌آيد و متهم مي‌شود كه مي‌خواهد مفاخر ايراني را به باد بدهد. مي‌دانيد كه اين روزها كل مفاخر تاريخ اين مرز و بوم خلاصه شده است در كوروش كبير و دكتر شريعتي و دكتر حسابي و دو سه نفر ديگر. به قول خود دكتر شريعتي بیماری‌اي شده است که از فرط عمومیتش٬ هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می‌نماید. (اميدوارم اين يكي دست‌كم از نوشته‌هاي خود دكتر باشد. باور كنيد خودم فايل صوتي‌ش را هم شنيده‌ام. مگر اين‌كه بعدا معلوم شود كسي صداي دكتر را تقليد كرده و به نام او جا زده است. چه مي‌دانيم به خدا. كنتور كه ندارد.)

پ.ن.2. كسي در گودر نوشت اين يادداشت اصلش مال مرضيه رسولي٬ صاحب وبلاگ سه روز پيش است. من در اينترنت چرخي زدم و نشانه‌هايي از اين نوشته را در وبلاگ قديمي مرضيه رسولي در پرشين‌بلاگ يافتم. اما چون وبلاگش غيرفعال شده است٬ نتوانستم داخلش شوم و آمار بيشتري بگيرم و ببينم خودش نوشته يا او هم از جايي نقلشان كرده است. حالا آنش اهميت زيادي ندارد. يعني الان موضوع اصلي پيدا كردن صاحب بچه نيست. حرف بر سر اين بلبشو٬ اين جنگل بي سر و ته است كه معلوم نيست كجاش به كجاش وصل است. اصلا وصل است؟

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

چرا دلم باز نمي‌شود؟ غصه روي دلم جا خوش كرده است كه چه؟

يكي مرام بگذارد٬ بيايد بهش بگويد اين‌جا كه بختك زده و مانده است٬ چيزي خيرات نمي‌كنند. بهش بگويد برود در خانه‌ي ديگري را بزند. بگويد اصلا برود و ديگر در نزند.

خدا را چه ديدي؟ شايد خر شد و رفت. شايد ديگر در اين خانه را نزد. شايد ديگر هيچ دري را نزد.

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

حيف

حالا من بيايم اين وسط چه بگويم؟ بگويم حيف شد سحابي فوت شد؟ كه كاش نمي‌شد. بگويم آدم خوبي بود و چرا اين‌قدر زود رفت و از اين حرف‌ها؟

ديده‌ايد بعضي وقت‌ها كلمه‌ها بارشان را از دست مي‌دهند و نمي‌توانند آن چيزي را كه آدم در ذهنش دارد به درستي بيان كنند؟ سربه‌سر آدم مي‌گذارند انگار. كلمه‌اي كه صد بار٬ هزار بار پيش‌تر به كارش گرفته‌اي و اين‌جا و آن‌جا رامت بوده است و چنان‌كه مي‌خواستي بر گرده‌اش سوار مي‌شدي و سواري مي‌گرفتي٬ حالا چموش شده‌ است و جفتك مي‌اندازد٬ يا خودش را زده به موش‌مردگي و راه نمي‌رود. كلمات هم گاهي اين‌طور مي‌شوند. رام نيستند. كام نمي‌دهند. كار آدم را راه نمي‌اندازند.

هزار بار پيش از اين براي بيان حسرتم از چيزي نوشتم "حيف" و انگار هماني را كه مي‌خواستم مي‌گفت. اما حالا وقتي مي‌نويسمش٬ حقير مي‌آيد در نظرم. كم است انگار.

خواستم بگويم حيف كه زود از ميانمان رفت. اما حرف مفت بود اگر مي‌گفتم. پيرمرد 81 سالي داشت و با در نظر گرفتن ميانگين سني در ايران٬ كمي هم بيش از حد مانده بود اين‌جا. خواستم بگويم حيف از سال‌هاي زيادي از عمرش را كه در زندان گذراند. بعد پرسيدم مگر همين يك نفر بوده است كه حيف شده باشد؟ هر كسي٬ در هر گوشه‌اي از دنيا كه براي انديشه‌هايش در بند شده باشد٬ حيف شده است. سحابي هم يكي از آن‌ها. خواستم بگويم آدم خوبي بود و حيف از آدم‌هاي خوب كه بروند. ديدم اين را بايد دوستان و نزديكانش بگويند٬ نه من كه در زندگيم او را از نزديك نديدم. خواستم بگويم حيف كه از انديشه‌هايش٬ از توانايي‌هايش درست استفاده نشد. خنده‌ام گرفت كه اگر حيف اين باشد٬ بايد چراغ به دست بگيريم و تك‌تك دنبال آن‌ها كه حيف نشده‌اند بگرديم. ما ساكنان ولايت حيف‌شدگانيم اصلاً.

دارم مي‌پيچانم حرفم را٬ كه نبايد بپيچانم. وقت اين بازي‌ها نيست. ساده است حرفم. حيف از سلامت و شرافت كه كيمياي كمياب زمانه‌ي ماست. حيف از ايمان و اعتقاد و اعتدال. حيف از جمع ميان اين‌ها كه در زمانه‌ي گندي كه درش گير كرده‌ايم٬ كاري از پيش نمي‌برد.

حيف؛ نه فقط از سحابي‌اي كه ديروز رفت. از نسل و تيره‌‌اي كه دارد ور مي‌افتد.