- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: January 2011

دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۹

نشد اين مرغكِ پربسته رها

خل شده‌ام به گمانم. ديوانه شده‌ام.

رفته بودم به سايت صدا و سيما تا برنامه‌ي نود امشب را به صورت زنده ببينم. هنوز يك ربعي به شروع برنامه مانده بود. گفتم صدايش را قطع مي‌كنم و مي‌گذارم گوشه‌ي صفحه‌ي كامپيوترم باشد تا هروقت نود شروع شد صدايش را بلند كنم.

نتوانستم. دستم نرفت صدايش را قطع كنم و تصوير را كوچك كنم گوشه‌ي صفحه. داشت تصاويري از زمان انقلاب را نشان مي‌داد با آهنگ "بهمن خونين جاويدان" لابد به مناسبت دهه‌ي فجر كه از فردا شروع مي‌شود. نشستم به تماشا. هميشه ديدن اين تصويرها را دوست داشته‌ام و هميشه هم با ديدنشان بغض كرده‌ام. براي هزارمين بار نشستم به تماشا. به آدم‌ها نگاه كردم. به چهره‌ها و اميدي كه درشان بود. به مردمي كه يك‌پارچه شده بودند و شوري كه همه جا را گرفته بود و اميد٬ اميد٬ اميد... اميدي كه همه جا بود.

قبل‌ترها فقط بغض مي‌كردم. الان يكي دو سالي‌ست كه از ديدن اين تصويرها واقعن گريه‌ام مي‌گيرد. گفتم كه خل شده‌ام. مخم تاب برداشته است انگار. دكتري چيزي سراغ نداريد؟

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹

دلتنگی

خوشه‌ي انگور سیاه است.

لگدکوبش کن،

لگدکوبش کن،

بگذار ساعتی

سربسته بماند،

مستت می‌کند اندوه...



شمس لنگرودی

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

Nuovo cinema Paradiso

سينما پاراديزو را ديدم.

آن قدر چيزهاي زيادي را در آن دوست داشته‌ام كه براي ذكر همه‌ي آن‌ها بايد تمام فيلم را اين‌جا نمايش دهم.

از ميان همه‌ي اين دوست‌داشتني‌ها به اين يكي بسنده مي‌كنم كه كشيش –در حالي كه نفس‌زنان و هن‌هن‌كنان جاده‌ي سربالايي را گز مي‌كرد- در جواب آلفردوي دوچرخه‌سوار گفت:

"وقتي مي‌آييم، سرپاييني است و خدا كمك مي‌كند؛ اما موقع برگشتن خدا فقط مي‌نشيند و نگاه مي‌كند..."

“Going, it`s all downhill and the saints help out. But coming back, the saints just sit and watch…”

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

از شدتِ نداري

از جمله چيزهايي كه انگار قرار نيست تا قيام قيامت فرهنگ درستش ميان ما جا بيفتد٬ يكي هم نحوه‌ي استفاده از كارت بانكي براي خريد در فروشگاه‌ها است. فروشنده دستگاه كارت‌خوان را چپانده است گوشه‌ي مغازه٬ كنار دخلش. كارت را از دست آدم مي‌گيرد و مي‌برد مي‌كشدش و از همان‌جا هم صدايش را ول مي‌دهد كه رمزتان چند است؟

اين ديگر چه حكايتي است؟ اگر اسمش با خودش است كه رمز است٬ پس كسي غير از صاحب كارت نبايد از آن باخبر شود. نه اين‌كه هم فروشنده٬ هم باقي مشتريان حاضر در محل جملگي از آن سردربياورند.

يكي دو ماه پيش كه ايران بودم٬ گذرم به يكي از اين فروشگاه‌ها افتاد. پول نقد كافي همراهم نبود و خواستم با كارت پرداخت كنم كه همين اتفاق افتاد. فروشنده كارت را كه از من مي‌گرفت٬ پرسيد رمزتان چند است؟ گفتم خودم واردش مي‌كنم. ترش كرد كه كارتخوان آن پشت است و سيمش هم تا اين‌جا نمي‌رسد. گفتم مشكلي نيست٬ من مي‌آيم آن پشت خدمتِ شما. چپ‌چپ نگاه كرد كه آقا٬ حالا ما با رمز شما مي‌خواهيم چه‌كار كنيم مگر؟

جوابش سه چيز مي‌توانست باشد: اول اين‌كه من چه مي‌دانم چه كارهايي ممكن است با رمز من بكني. من از كي و كجا مي‌شناسمت؟ اصلن چرا بايد بشناسمت و گيرم هم آشنايي‌اي داشته باشيم٬ چرا بايد اعتماد بي‌جا بكنم؟ آن‌هم در مملكتي كه اگر كسي سر كسي كلاه بگذارد٬ پيگيري و بازستاني حق كار حضرت فيل است و چه بسا آخرش هم خود زيان‌ديده محكوم شود.

دوم اين‌كه٬ اصلن گيريم هيچ كدام از اين فكر و خيال‌هاي باطلي كه گفتم درست نباشد. تو هم آدم خوبي باشي و مملكت گل و بلبلي هم داشته باشيم كه كسي جرئت كلاه‌برداشتن و كلاه‌گذاشتن را به خودش ندهد و اگر هم چنين غلطي بكند٬ احقاق حق به طرفة‌العيني صورت بگيرد و مجرم در چشم به هم زدني به سزاي كارش برسد. اما مگر نه اين‌كه اين حق من است كه رمز حساب بانكي‌م را فقط خودم بدانم؟ مگر در كشور ديگري كه حساب و كتاب دارد و قانون و محكمه چهارچشمي ايستاده است تا از مال و حقوق مردم دفاع كند٬ ملت اطلاعات شخصي‌شان را در اختيار هم قرار مي‌دهند؟

راه سومي هم بود. اين‌كه كرمم بگيرد و در جوابش بگويم بسيار خب٬ اما شما هم رمز كارت بانكي خودتان را به من بدهيد تا بي‌حساب شويم. چرا اين‌طور نگاه مي‌كنيد؟ به قول خودتان مگر من با رمز شما مي‌خواهم چه‌كار كنم؟

البته من كه اين‌ها را نگفتم. فقط مؤدبانه تكرار كردم كه راحت‌ترم خودم رمزم را وارد كنم و زير نگاه سنگين باقي مشتريان و بي‌توجه به پيف‌وپوف‌هاي مغازه‌دار رفتم پشت دخل و رمزم را وارد كردم. تكه‌اي هم انداخت فروشنده كه "خوب شد به جاي 120 هزار تومان٬ 120 ميليون خريد نكردي" كه نشنيده گرفتم.


پ.ن. جايي در گودر خوانده بودم "جهان سوم جايي است كه موقع پول گرفتن از خودپرداز٬ گرميِ نفس نفر بعدي را پسِ‌گردنتان احساس مي‌كنيد." اشاره‌اش هم احتمالن به رويه‌ي معمول در كشورهاي ديگر بود كه زماني كه كسي مشغول كار با دستگاه خودپرداز است٬ نفر بعدي دست‌كم دو-سه متري آن‌طرف‌تر مي‌ايستد. نكته‌اي كه در ايران كسي بهش اهميت نمي‌دهد.

چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

تنوين يا نون

محمد عزيز برايم پيام گذاشته است كه:

اويس جان... خواهش مي‌كنم به جاي تنوين، "ن" منويس! اينگونه نوشتن (تا آنجا كه من مي‌دانم) نادرست است. اگر دوست نداري از واژه‌هاي عربي استفاده كني، لطفاً از معادل فارسي آنها استفاده كن. براي مثال، واقعن را مي‌توان نوشت: براستی. يا به جاي بعدن مي‌توان نوشت: در آينده.

نكته‌ي اولي كه در جواب محمد به نظرم مي‌آيد اين است كه رسم‌الخط يك چيز قراردادي است و مي‌تواند مورد توافق طرفين قرار بگيرد. مثل اين است كه مجله‌اي از همان ابتدا تصميم بگيرد در متونش به جاي ي ميانجي از ي كامل استفاده كند و مثلن "خانة " را بنويسد "خانه‌ي" و مشابه اين‌ها.

البته اين توافق و قراردادي بودن منحصر به نشريات و جرايد و مؤسسات ادبي هم نيست. چرا كه كم نبوده‌اند نويسندگان و شاعرهاي صاحب‌نامي كه يك‌تنه از اين امتياز استفاده كرده و چيزهايي را كه به نظرشان منطق درست‌تري داشته است٬ در دست‌نوشته‌ها و آثار خود وارد كرده‌اند و بعد هم كساني دنباله‌روي آن‌ها شده‌اند. نمونه‌ي دم‌دستي‌اش كه الان در ذهنم دارم اين است كه شاملو در ترجمه‌ي "شهريار كوچولو" براي اولين بار "طناب" را "تناب" نوشت و بعد از آن هم همه‌جا اين رويه را حفظ كرد و به كار بست. پس اصولن شيوه‌ي املا و نگارش وحي منزل نيست كه كسي نتواند تغييري در آن بدهد. توافقي است ميان نويسنده و خواننده كه به صورت نانوشته‌اي شكل مي‌گيرد.

نكته‌ي دوم اين كه من دغدغه‌ي محمد را مي‌فهمم. اين را هم حدس مي‌زنم كه احتمالن پس از طرح نكته‌ي اول باز هم نگراني او سرجايش است و مي‌گويد حتي اگر هم بتوان با خواننده قراردادي بست و چيزي را ديگرگون نوشت يا ساختاري را تغيير داد٬ چه اصراري بر اين است كه چيز نادرستي را به جاي چيز درست ارائه كنيم؟ اين‌جاست كه بايد دوتايي بنشينيم و در مورد درست يا غلط بودن "حتما" و "حتمن" صحبت كنيم و نتيجه‌اي بگيريم؛ يا شايد هم نگيريم و آخرش او همچنان حتما بنويسد و من حتمن. عيسي به دين خودش٬ موسي به دين خودش.

ايده‌ي به كار گرفتن نون به جاي تنوين اولين بار چند سال پيش به سرم زد زماني كه يادداشتي از آقاي افشين دشتي٬ نويسنده و شاعر معاصر را در روزنامه‌ي شرق خواندم. در اين يادداشت ايشان ضمن انتقاد از نبودن هسته‌ي علمي ذي‌صلاحي براي تعيين سياست‌هاي نوشتاري فارسي پيشنهادهايي را ارائه داده بود. اين‌كه مثلن با حذف الف مقصوره٬ مصطفي و عيسي و تقوي را مصطفا و عيسا و تقوا بنويسيم و يا با حذف واو معدوله مثلن خاهر را جايگزين خواهر كنيم و چيزهايي از اين دست. از جمله‌ي اين پيشنهادها يكي هم حذف تنوين از نوشتار فارسي بود و در اين‌باره ضمن ارايه‌ي دلايل خودش٬ نقل قولي هم از محمدپروين گنابادى كرده بود كه:

مرحوم صادق هدايت معتقد بود به فرض بخواهيم كلمه هاى تنوين دار را به كار بريم، براى اين كه به آن ها رنگ فارسى ببخشيم بايد آن ها را همچنان كه تلفظ مى شود بنويسيم تا اين همه گرفتارى هاى املايى از ميان برود.

بعد از خواندن اين يادداشت بود كه توجهم بيش از پيش به اين موضوع جلب شد و ديدم در بسياري از وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌هاي صاحب‌نامي كه مي‌شناسم و به آن‌ها مراجعه مي‌كنم٬ اين شيوه پذيرفته شده و به كار گرفته مي‌شود. نمونه‌ي آن را مثلن مي‌توان در وبلاگ شناخته‌شده‌ي "يك ليوان چاي داغ" دوست خوبم حامد قدوسي ديد.

يادداشت افشين دشتي البته اولين اشاره‌ي مستقيم به اين اختلاف نظر نبود. همان‌طور كه خود دشتي هم اشاره كرد٬ سال‌ها پيش از اين بحث‌ها٬ صادق هدايت هم در كتاب وغ‌وغ‌ساهاب استفاده از نون را به جاي تنوين آزموده بود و حتي اگر اين استفاده‌ي هدايت را به دليل ماهيت طنزآلود كتاب بدانيم٬ بعدها ناصر وثوقي در مجله‌ي انديشه و هنر اين موضوع را به طور جدي پي گرفت و در به كارگيري آن اهتمام داشت.

جالب اين‌جاست كه همين دو سه ماه پيش هم مطلبي از جعفر مدرس صادقي (باز هم در همان روزنامه‌ي شرق) خواندم كه او هم ضمن ابراز نگراني از نبودن يك رويه‌ي واحد در نگارش كلمات تنوين‌دار٬ پيشنهاد داده بود براي پرهيز از تشتت و سردرگمي بيشتر٬ همه به دو اصل "همخواني نوشتار با گفتار" و "همسازي" پناه ببريم و همه‌ي تنوين‌ها را با نون بنويسيم.

اين‌ها كه اين‌جا نوشتم و شاهدهايي كه آوردم٬ به هيچ رو اثبات اين نيست كه حرف من درست است و هر نظري غير از اين نبايد مورد توجه قرار بگيرد. چه بسا و حتمن بسا كه نظرهاي مخالفي هم در اين باره وجود داشته باشد كه دست‌كم خود من يكي‌ش را از استاد بزرگوار داريوش آشوري خواندم كه به شدت مخالف چنين استفاده‌اي بود. اما اين نظرهاي ضدونقيض دست‌كم يك نكته را نشان مي‌دهد و آن اين‌كه در اين خصوص اختلاف نظر وجود داشته و رويه‌ي مشخص و واحدي وجود ندارد. اين نكته است كه باعث تعجبم مي‌شود كه در شرايطي كه اساتيد و بزرگان ادب فارسي (از صادق هدايت تا داريوش آشوري) در اين باره به قطعيت نرسيده و اختلاف دارند٬ چطور محمد عزيز با قطعيت از نادرستي اين شيوه سخن مي‌گويد و مرا از استفاده از آن بر حذر مي‌دارد. اين‌طور بگويم كه محمد در نهايت مي‌تواند از من دلايلم را براي اين املا بپرسد و يا دلايل خودش را برايم رو كند تا ببينيم كدام درست‌تر مي‌گوييم. شايد حق با او باشد٬ شايد هم با من. ولي در هر صورت قطعيتي در كار نيست و اگر هم قرار باشد قطعيتي شكل بگيرد٬ نه از گفت‌وگوهاي ما دو نفر٬ كه بايد از مجادلات اهل فن و دانشگاهيان متخصص در اين حيطه بيرون بيايد. طبيعي است كه ما هم آن زمان به اجماع اهل نظر و عالمان گردن خواهيم نهاد.

محمد عزيز برايم نوشته است اگر دوست ندارم از واژه‌هاي عربي استفاده كنم، معادل فارسي آنها را به كار ببرم. براي مثال، "واقعن" را بنويسم "براستی" و يا به جاي "بعدن" از "در آينده" استفاده كنم. اين ديگر پاك كردن صورت مساله است و از نظر من مشكلي را حل نخواهد كرد. ضمن اين كه در صورت عمل به اين نسخه٬ من بخشي از واژه‌هايي را كه مي‌توانم به كار بگيرم٬ به دست خود دور انداخته‌ام و خودم را لنگ و ابزار كارم را ناقص كرده‌ام. سوالم اين است كه چرا به دليل ترديدي كه بر سر نحوه‌ي املاي يك كلمه وجود دارد٬ من خودم را به كلي از به‌كارگيري آن كلمه محروم كنم؟ من فعلن به همان شيوه‌اي كه در نظرم درست است٬ آن كلمه را به كار مي‌برم٬ بعد اگر مصوب علمي‌اي هم از راه رسيد كه نادرستي روشم را بهم نشان داد٬ شيوه‌ام را اصلاح مي‌كنم و درست آن را پي مي‌گيرم.

دست آخر هم يك مثال و يك سوال: كلمه‌ي انگليسي correspondence در فرانسه تبديل شده است به correspondance و هر دو هم به يك معنا به كار مي‌رود. كاري به اين ندارم كه اصل كلمه كجايي بوده و از كدام يك از اين زبان‌ها به ديگري كوچ كرده است. اما چيزي كه هست٬ بالاخره در مقطعي يكي از اين زبان‌ها با تغيير يكي از حروف كلمه تلاش كرده است حساب خود را از زبان ديگر متمايز و اين كلمه را از آن خود كند. حالا هم كه هر دو دارند اين را به كار مي‌برند؛ يكي با e و ديگري با a؛ دعوايي هم نيست. هر دوشان هم خوش هستند كه كلمه‌شان با آن‌چه در زبان ديگر هست فرق دارد و تنها از آن خودشان است. حالا چه ايرادي دارد كه ما هم با تبديل اين تنوين به نون٬ ضمن همسان كردن نوشتار با گفتار٬ دست‌كم در خصوص لغاتي از اين دست٬ حسابمان را از زبان ديگري كه مشتركات زباني بسيار با هم داريم جدا كنيم؟


پ.ن.1. لطفن اين يادداشت را نوعي عرب‌ستيزي و نفرت از زبان عربي تلقي نكنيد. دوستان نزديكم مي‌دانند كه من زبان عربي را بسيار دوست دارم. مي‌توانم بگويم بعد از فارسي اولين زبان مورد علاقه‌ام است.

پ.ن.2. يادداشت افشين دشتي را اينجا و نوشتار مدرس صادقي را اين‌جا بخوانيد.

پ.ن.3. لطفن اگر كسي نظري دارد بدهد. شايد بتوانيم از دل اين بحث چيزي دربياوريم كه به دردمان بخورد و دو كلام ياد بگيريم.

پ.ن.4. كاش يوسف سعادت اين يادداشت را بخواند و سروكله‌اش در بحث پيدا شود. احتمالن حرفي براي گفتن داشته باشد. شايد هم چيزي بگويد كه نشان دهد همه‌ي حرف‌هايي كه اين‌جا زده‌ام كشك بوده است و به درد خودم مي‌خورد!

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

جواب كارگردان اپراي مولوي به نامه‌ام

اويس عزيز،

از اين كه از خط زيباي فارسي استفاده نمي‌كنم، معذرت‌خواهي مي‌كنم. عادت نكرده‌ام كه به خط فارسي تندنويسي كنم و اين عيبي‌ست به جاي خود شرم‌آور. دوم اين‌كه از لطفت ممنونم. اما در مورد مولوي:

قربانت گردم، من فايل اين‌كار را خودم بر روي فيس‌بوك و ... نگذاشته‌ام. اين را دوستاني كردند كه با موبايل از اين اپرا ديدن كرده بودند!! من تا به خود جنبيدم ديدم دوستداران اين كار لطف كرده‌اند. واقعن لطف كرده‌اند چون من در آرزوي اين بودم كه مولوي را همه ببينند، اما از طريق تك‌فروشي. من اين اثر را در تالار فردوسي با قيمت پايين به خواستارانش عرضه كردم. از طرف ديگر يك گروه ايراني در آمريكا شروع به زيرنويسي كردند و براي اين‌كه كارشان درست باشد، از من خواستند كه دي‌وي‌دي آن را روي سايت ويژه‌اي بگذارند تا جمعيتي مشغول اين كار بشوند و شدند و اين كار باعث شد كه ما در اجراي دوبي از اين زيرنويس مفت و مجاني استفاده كنيم. اگر روحيه‌ي من را مي‌شناختيد، مي‌پذيرفتيد كه من به دنبال پول نبودم. در ضمن اگر مي‌خواستيم آن را از طريق درست وارد بازار كنيم، زمان زيادي طول مي‌كشيد تا به ما مجوز بدهند و من چون دلم مي‌خواست همه اين اثر را ببينند، دسترسي آزاد به اثر را ترجيح دادم.

ما در روزهاي 28، 29 و 30 بهمن دوباره مولوي را روي صحنه مي‌بريم. البته پيش از آن "رستم و سهراب" و "مكبث" را روي صحنه خواهيم برد و از همين الان مي‌توان به خواستاران اين اثر و بيش از همه خواستاران مولوي خبر داد كه در محل اجرا مي‌توانند دي‌وي‌دي اين اثر را بخرند.

در مورد اپراي بعدي، "حافظ"، كاسه‌ي چه‌كنم چه‌كنم در يك دست، و شمشير جنگيدن با مشكلات در دست ديگرم به دنبال تهيه‌كننده مي‌گردم. چنان كه در مورد همين اپراي مولوي هم همين راه حل را داشتم. به هر حال حافظ به دوستداران حافظ نياز معنوي دارد تا بپرسند چرا؟ چرا بودجه‌ي اين اثر را تأمين نمي‌كنند؟ فقط اين پشتيباني كافي‌ست و بعدن هم خدا كريم است. شايد اين بار بتوانيم جلوي ورود موبايل‌ها را بگيريم و... البته در مورد حافظ هم دلم مي‌خواهد تمام دنيا آن را ببينند، چون حافظ من چيزي وراي نقاشي‌هاي تجويدي‌ست. انساني‌ست كه جامعه‌ي خود را به درستي رصد مي‌كند.

به اميد ديدارتان

بهروز غريب‌پور


پ.ن.1. من هيچ تغييري در متن نامه‌ي آقاي غريب‌پور نداده و تنها آن را به فارسي بازنويسي كردم.

پ.ن.2. نامه‌ي مرا به ايشان مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد.

برادر، خوابي يا بيدار؟

آقاي بهروز غريب‌پور عزيز، سلام.

بالاخره بايد يك جاي كارمان بلنگد. يعني اصلن نمي‌شود همه‌چيز درست و حسابي پيش برود. قضيه از اين قرار است:

چند روز پيش يادداشت كوتاهي نوشتم درباره‌ي اپراي مولوي و هزار تعريف و آفرين فرستادم به آن و دست آخر هم خوانندگان را حواله دادم كه بخرند و ببينندش. از روزي كه اين مطلب را در وبلاگم گذاشته‌ام، هر روز يكي دو تا از دوستانم پيغام مي‌دهند كه براي خريدش به اين‌جا و آن‌جا سر زده و دست‌خالي برگشته‌اند. يكي‌شان كه اصلن مي‌گفت خانمِ شهر‌كتاب خسته شده بود انگار از اين همه مراجعه. "اپرا" از دهانم درنيامده، سري تكان داد كه "نداريم. اپراي مولوي نداريم!"

آخر آقاي عزيز، كپي اثر كه تمام و كمال در يوتيوپ و سايت‌هاي مشابه موجود است. اصل آن هم كه در بازار يافت مي‌نشود. يعني واقعن انتظار داريد در چنين شرايطي تماشاگر آن را از اينترنت دانلود نكند و نبيند؟ منتظر بماند تا كي افتخار بدهيد و آن را راهي بازار كنيد؟ در اين اوضاع و احوال كه هيچ امنيتي براي توليد كار فرهنگي در اين آب و خاك وجود ندارد، همين كه هنوز هستند كساني كه با وجود دسترسي به اثر در اينترنت، زحمت مراجعه و هزينه‌ي خريد را بر خودشان هموار مي‌كنند جاي آفرين دارد. حالا شما عوض تشويق و تشكر مشكل جديد مي‌تراشيد و دردسرش را زياد مي‌كنيد؟ كار را تكثير و راهي بازارش كنيد كه مشتري نپرد. آخر در اين بازار وانفسا، اين هم ناز كردن دارد؟

مي‌دانم شما تهيه‌كننده‌ي كار نيستي. اما اين را گذاشتم اين‌جا كه اتمام حجت باشد كه پس‌فردا نياييد از عدم استقبال و مشكلات مالي و اين چيزها حرف بزنيد. نه اين‌كه اين صحبت‌ها درست نباشد. كيست كه نداند چه مصيبت‌ها دارد بازار و كار فرهنگي در ايران. ولي به هر حال فرق هست ميان كسي كه در همين بازار شلم‌شوربا با برنامه‌ريزي و سخت‌گيري لنگان خرك خويش را به منزل مي‌رساند و كسي كه شل مي‌دهد و افسار از دستش خارج مي‌شود. شما را مي‌گويم. يكي را مي‌بيني اثرش را همچون جان شيرين سفت مي‌چسبد كه لو نرود، بعد با تبليغات فراوان اسم و رسمي براي آن به هم مي‌زند، بعد هم در زمان درستش تعداد مناسبي از آن را روانه‌ي بازار مي‌كند. يكي هم اول فايلش را به اين و آن مي‌دهد و دست آخر هم از يوتيوپ سردرمي‌آورد، بعد وقتي همه دانلودش كردند و عطش‌ها و سروصداها خوابيد، لخ‌لخ‌كنان وارد بازار مي‌شود. فرق است برادر ميان اين‌ها.

حالا اين كه گذشت. ولي كار بعدي‌ت را قرص و قايم بچسب كه مواجب بيشتري برايت داشته باشد. چرا اين‌ها را مي‌گويم؟ نگرانيم از اين است كه مشكلات مالي گريبانت را بگيرد و نتواني تا مدتي چيز جديدي بسازي. نگرانيم از اين است كه ما را در خماري بگذاري. آخر تو كه نمي‌داني چه جاني دادي به ما با اين اپراي مولوي. حتم دارم نمي‌داني.


پ.ن.1. كسي برايم نوشته است اثر قبلن راهي بازار شده است. اگر اين‌طور هم باشد، چيز زيادي را تغيير نمي‌دهد. لابد آمده و تمام شده است. چرا دوباره تكثيرش نمي‌كنيد كه ملت به گرفتاري نيفتند؟

پ.ن.2. جواب بهروز غريب‌پور را اين‌جا بخوانيد.

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

خيلي دور، خيلي نزديك 2

1- نشستم حساب كردم و ديدم الان دقيقن 12 سال است من و امير همديگر را نديده‌ايم. يعني از همان زمان كه دانشگاه قبول شديم و از بابل رفتيم به شهر و ديار ديگري، هر كدام به سيِ خودمان. او مهندسي برق تبريز قبول شد و من عمران خواجه‌نصير كه بعدها البته تبديل شد به مهندسي صنايع علم و صنعت. حالا اين‌ها اهميتي ندارد. مهم اين است كه از آن زمان تا به حال ديگر پا نداد همديگر را ببينيم و تماس دورادور و تلفني آن‌چناني هم نداشتيم؛ سه چهار بار به گمانم، شايد هم كمتر.

2- پيش از قبولي دانشگاه البته داستان ديگري بود. هم‌كلاس بوديم و هر روز هم را مي‌ديديم و كلاس‌هاي تقويتي‌مان هم مشترك بود. تو گويي خرج مدرسه‌ي غيرانتفاعي به تنهايي كافي نبود، كه كلاس‌هاي كمكي هم بايد سر و كله‌ش پيدا مي‌شد و به سهم خود تلكه‌مان مي‌كرد. از اين كلاس تقويتي، به آن كلاس تست. از اين آزمون به آن امتحان. معلم‌ها هم كه هر كدام براي خودشان دكاني باز كرده بودند و اوضاع و احوال بيشتر به بازاري مي‌مانست كه هركس به هر اندازه كه تيغش مي‌بريد، ما پشت‌كنكوري‌هاي بدبخت را سركيسه مي‌كرد. الان را نمي‌دانم؛ اما به گمانم اگر بدتر نشده باشد، بهتر هم نشده است.
اين كلاس‌ها و استرس‌ها و هزينه‌ها، هيچ خاصيتي اگر نداشت، دست‌كم اين را برايمان به جا گذاشت كه به هم نزديكمان كرد و دوستي‌هامان آن‌چنان ريشه‌دار شد كه هنوز كه هنوز است و با آن‌كه سال‌ها از آن روزگار گذشته است، هيچ دوري و ديري‌اي نتوانسته بر آن رنگ غربت و نا‌آشنايي بپاشاند.

3- من آدم منزوي و گوشه‌گيري نيستم. هيچ‌زمان نبودم. معمولن هر زمان هر جا كه پايم رسيد، دور و برم را با دوستان و رفقا پر كردم و هر كدام از اين‌ دوست‌ها دوره‌اي از زندگي مرا رنگ و بويي دادند و جاي پايي از خودشان به جا گذاشتند؛ بعضي كم‌رنگ‌تر، بعضي پررنگ‌تر. (داستان بوها را هم كه مي‌دانيد و حكايتش را پيشتر اين‌جا نوشتم.) حالا اين را بگذاريد كنار اين كه روند زندگي‌م، به خصوص در سال‌هاي اخير به گونه‌اي پيش رفت كه پايم به جاهاي مختلفي باز شد و آدم‌ها و موقعيت‌هاي بسياري سرِراهم سبز شدند. دستِ‌كم در 5 دانشگاه -در مقاطع مختلف- درس خواندم، در چندين شركت داخلي و خارجي كار كردم و خودم هم سرم درد مي‌كرد براي اين‌كه اين‌جا و آن‌جا سرك بكشم و ببينم چه خبر است. مي‌پرسيد چرا اين‌ها را مي‌گويم؟ براي اين‌كه بدانيد از ميان همه‌ي اين آشنايي‌ها و دوستي‌هايي كه رخ داد و بسياري‌شان تا به امروز ادامه يافت -بدون در نظر گرفتن چند استثنا- هنوز نزديك‌ترين دوستان زندگي‌م آن‌هايي هستند كه در مدرسه با هم آشنا شديم، پشت يك نيمكت نشستيم، به معلم‌هاي مشابهي خنديديم و دلهره‌هاي يكساني را از سر گذرانديم. امير يكي از اين‌هاست. پيمان، مهدي، بازيار، اميد، دامون، بابك و ده‌ها اسم ديگر را هم مي‌توانم كنار نام امير اضافه كنم. اسم كه اهميتي ندارد. مهم اين است كه اين آدم‌ها انگار به جايي از دل آدم پيوند خورده‌اند كه قرصِ قرص است. هيچ چيزي نمي‌تواند تكانشان دهد. بتن‌آرمه شده‌اند انگار.

4- چند روز پيش امير مرا در فيس‌بوك به جمع دوستانش اضافه كرد. از ديدن دوباره‌اش مي‌خواستم پر دربياورم. برايش پيام دادم كه چقدر دلم برايش تنگ شده است. ياد روزهاي خوب قديم را كردم و خاطرات خوبي كه با هم داشتيم. او هم جوابم را با محبت فراوان داد و يادي از يك خاطره‌ي خنده‌دار آن روزها كرد. گفت براي ادامه‌ي تحصيل آمده است آلمان (كي نيامده است؟ كي مانده است؟) و با اين حساب خيلي از هم دور نيستيم. مي‌توانيم برنامه‌اي بگذاريم و ببينيم هم را. بعد من جوابش را دادم و ضمن آن، خاطره‌ي شوخي بي‌ادبي‌اي را هم كه آن زمان‌ها به‌ش زياد مي‌خنديديم كشيدم وسط و خلاص. خلاص كه مي‌گويم يعني به همين سادگي همه‌ي اين دوازده سال نديدن و دوري از ميان برداشته شد و ما شديم همان بچه‌هاي 16-17 ساله‌ي 12 سال پيش كه شب و روز هم را مي‌ديديم و از سر و كول هم بالا مي‌رفتيم. انگار نه انگار فاصله‌اي اين ميان بود. انگار نه انگار اصلن دور بوده‌ايم.

5- به كتاب قديمي و پرقيمتي مي‌‌ماند كه جايي، گوشه‌ي خانه دست نخورده و خاك رويش نشسته است. كافي‌ست برش داري، دستي بكشي‌ش و فوتش كني و بعد مي‌بيني كه هيچ چيزش فرقي نكرده است؛ همه‌چيزش همان است كه قبلن بود. مهم نيست چند سال گذشته باشد و چقدر از هم دور افتاده باشيم. دوستي‌هاي قديمي اگر ريشه دوانده باشد، كه دوانده است، اگر دوره‌اي از زندگي‌مان به هم گره خورده باشد و روزگاري به ديدن هم و گفتن و خنديدن با هم عادت كرده باشيم، محال است آن صميميت‌ها به دوري و نا‌آشنايي بدل شود. غبار فاصله‌ها ممكن است برش بنشيند. اما خرجش فقط همان يك فوت است كه غبار را از كتاب بتكاند. مايه‌اش همان خاطره‌اي است كه امير گفت، همان شوخي بي‌ادبانه‌‌اي است كه من يادش را كردم.

دور بودن‌ها و نديدن‌ها غلط بكند پيش اين‌همه خاطره كه ما از هم داريم و دوستي‌هايي كه اين‌قدر در دل و جانمان محكم شده و ريشه دوانده است، بخواهد عرض اندام كند.


پ.ن.1. امير در عكس بالا نيست. هرچه گشتم عكسي كه او هم درش باشد، پيدا نكردم. حالا فرقش چيست؟ مهم اين است كه اين عكس مال همان 12-13 سال پيش است. آن زمان كه اين پيوندهاي ماندگار داشت جان مي‌گرفت.

پ.ن.2. خيلي دور، خيلي نزديك 1 را اين‌جا بخوانيد.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹

هر زمان نو مي‌شود دنيا و ما

به قول سهراب: چيزهايي هم هست / لحظه‌هايي پر اوج...

حالا داستان ماست كه لابه‌لاي اين‌همه خبرهاي بد كه دم به دم از راه مي‌رسد٬ از سقوط هواپيماي تهران-اروميه و آلودگي هواي تهران گرفته تا ترافيك خيابان‌ها و تعطيلي و كسادي كتاب‌فروشي‌ها و هزار جور درد و مرض ديگر٬ اين اپراي عروسكي مولوي مانند معجزه‌اي از راه رسيد و براي دقايقي فكر و جانم را از هر از چه بدي و سياهي دور كرد.

يك كلام٬ بي‌نظير است. همه‌چيزش عالي است. هم كارگرداني٬ هم طراحي عروسك‌ها و گرداندن‌شان٬ و هم موسيقي و آوازهايش. همايون شجريان به جاي شمس مي‌خواند و محمد معتمدي به جاي مولانا و نه فقط اين دو٬ كه همه‌ي خوانندگان اپرا گل مي‌كارند. از آن كارهاست كه پايم كه به ايران برسد٬ در اولين فرصت مي‌روم دي‌وي‌دي‌اش را مي‌خرم تا ديدن اينترنتي‌اش را حلال كرده باشم.

تكه‌اي از اولين ديدار شمس و مولانا را اين‌جا مي‌گذارم كه اگر ديديد و خوشتان آمد٬ شما هم از خريدش دريغ نكنيد.

هر زمان نو مي‌شود دنيا و ما / بي‌خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتي‌ست / مصطفي فرمود دنيا ساعتي‌ست

آزمودم مرگ من در زندگي‌ست / چون رهي زين زندگي پايندگي‌ست


شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

آن‌چه شيران را كند روبه‌مزاج

نمي‌دانم شما تا به حال به آدم‌هايي برخورده‌ايد كه سراپا ايراد هستند٬ اما يك نقطه‌ي مثبت بزرگ دارند كه آدم حاضر است به خاطر همان يك نقطه تمام بدي‌هايشان را ناديده بگيرد؟ اين‌جور بگويم كه همان يك خوبي‌شان به همه‌ي بدي‌هاشان بچربد.

پروازهاي خارجي ايران‌اير از همين دسته است كه آدم مي‌تواند تمام كاستي‌ها و مشكلاتش را به غذاي خوبي كه در طول پرواز به خورد مسافران مي‌دهد ببخشد. نمي‌دانم اين ذايقه‌ي ايراني من است يا چيز ديگري٬ اما به واقع پذيرايي‌شان حرف ندارد. هم انتخاب خوبي در غذا دارند٬ هم كيفيت خوبي دارد و هم چيزهايي كه كنار غذا مي‌گذارند –مثل ماست توت‌فرنگي و سالاد كلم و اين‌جور چيزها- به آدم حال اساسي مي‌دهد. حالا اين را داشته باشيد تا اصل داستان را برايتان بگويم.


من يك پرواز رفت و برگشت (تهران-ژنو-تهران) داشتم كه رفت آن را به دلايلي از دست دادم و ناگزير شدم بعدتر با پرواز ديگري خودم را به ژنو برسانم. بعد فكر كردم چون تقصير از جانب من بوده است٬ بديهي است ايران‌اير پولي را به من برنگرداند و لذا اصلن مراجعه و پيگيري براي پول از دست رفته را كاري عبث دانستم كه وفتم را هدر خواهد داد و آخرش هم چيزي دستم را نخواهد گرفت. اين محاسباتم البته درست بود. اما نكته‌اي كه از آن غافل بودم اين بود كه كسي كه پرواز رفت را از دست داده است٬ به طور خودكار پرواز برگشتش هم ملغي خواهد شد٬ مگر اين كه در اولين فرصت به ايران‌اير مراجعه و برگشتش را دوباره محكم كند. من نمي‌دانم اين چه رويه‌ي مسخره‌اي است. اما تلقي‌شان اين است كه كسي كه رفتي نداشته است٬ برگشتي هم نخواهد داشت. گمان هم مي‌كنند آدمي كه از پرواز رفت جا مانده است٬ تا ابدالدهر در همان جا كه بود خواهد ماند و در اين دنياي امروز هم خط پروازي غير از ايران‌اير وجود ندارد كه بتواند آدم‌هايي را كه جا مانده‌اند٬ به مقصد برساند. به هر حال اين‌ها كه مي‌گويم٬ زياده است و واقعيت اين است كه چند هفته بعد از رفتي كه از دست دادم٬ وقتي براي برگشت به ايران به فرودگاه ژنو رفتم٬ باخبر شدم كه بليط برگشتي به نام من وجود ندارد.

وقت‌هايي در زندگي هر آدمي هست كه اصرار كردن و چانه زدن ثمري ندارد. يكي از اين موقعيت‌ها –به نظر من- در فرودگاه‌هاي خارجي است كه اگر خود خدا هم به زمين بيايد و سفارش آدم را بكند٬ نه‌شان آره نمي‌شود. دختركي كه در تحويل بار نشسته‌بود٬ در جواب اصرار چندباره‌ي من٬ مانند آدم‌آهني‌اي كه هيچ حرفي جز آن‌چه بهش باد داده‌اند در دهانش نمي‌چرخد٬ لبخند بي‌معنايي زد و جوابش را براي چندمين بار تكرار كرد: مناسفم. نام شما در ليست نيست. راست مي‌گفت بنده‌ي خدا. واقعن متاثر بود جان خودش.

دوان‌دوان خودم را رساندم به غرفه‌ي فروش ايران‌اير٬ غافل از اين‌كه ايراني هر جا كه باشد اصالت ايراني خود را حفظ مي‌كند و آن زمان كه بايد سرجايش نشسته باشد و جواب ارباب رجوع را بدهد٬ معلوم نيست كجا غيبش زده است. لطفن توجه داشته باشيد كه كمتر از دو ساعت به زمان پرواز مانده بود و هيچ بني‌بشري آن‌جا حضور نداشت كه گرهي از كار من باز كند. غرفه‌ي كناري Egypt Airline بود كه خانم متصدي‌اش٬ اگرچه مشتري‌اي هم نداشت٬ شق و رق سر جايش نشسته بود كه خداي ناكرده اگر يكي از مشتريانشان به فلاكتي نظير من گرفتار آمد٬ جوابگويش باشد. شروع كردم به شماره گرفتن٬ هر جايي كه به فكرم مي‌رسيد. دفتر ايران‌اير در ژنو٬ دفتر مركزي ايران اير در تهران٬ دفتر فروش تهران٬ هر جا كه فكرش را بكنيد. جواب اما يكي بود: الان٬ يعني دو ساعت قبل از پرواز٬ سيستم بسته شده است و تنها جايي كه مي‌تواند مشكل شما را حل كند٬ گيشه‌ي ايران‌اير در فرودگاه ژنو است. گفتم كسي اين‌جا نيست كه جوابگو باشد. گفتند انشاا... مي‌آيند. نگران نباشيد.

نيم‌ساعتي گذشت كه آقاي كارمند ايران‌اير سر و كله‌اش پيدا شد. نيم‌ساعت كه چه بگويم٬ براي من كه دلم مثل سير و سركه مي‌جوشيد به قدر 10 ساعت گذشت. مي‌شناختمش. پيرمرد تونسي‌اي است به نام علي كه نمي‌دانم چگونه دست روزگار او را به استخدام ايران‌اير كشانده است. از فارسي هم تنها چهار كلمه بلد است: سلام٬ خداحافظ٬ رفت و برگشت٬ سفر‌به‌خير. مشكل را برايش شرح دادم و گفتم مي‌خواهم بليط لغو شده‌ام را دوباره فعال كنم. از غرغري كه كرد٬ دستگيرم شد كار راحتي در پيش نيست. نشست پشت ميزش و لپ‌تاپش را از كيفش درآورد.

[چون مي‌دانم از اين‌جا به بعد داستان را باور نخواهيد كرد٬ همين ابتدا اعلام مي‌كنم كه همه‌ي آن‌چه مي‌شنويد٬ بي كم و كاست عين واقعيت است٬ بي آن‌كه چيزي را در آن تغيير داده و يا بزرگ و كوچك كرده باشم. ]

پيرمرد٬ همان‌طور كه لپ‌تاپ را روشن مي‌كرد برايم توضيح داد كه با توجه به اين كه لپ‌تاپش قديمي است٬ بايد 10 دقيقه‌اي صبر كنيم تا سيستم بالا بيايد. نگاهم كه به لپ‌تاپش افتاد٬ آه از نهادم برخاست. به سختي مي‌شد عمر آن را حدس زد٬ اما مي‌توانم بگويم از قديمي‌ترين لپ‌تاپ‌هايي بود كه تا به حال ديده بودم. با خودم گفتم عصبانيت و خودخوري و اين حرف‌ها فايده‌اي ندارد. اين‌جا همان‌جايي است كه بايد خودت را بزني به رگ بي‌خيالي و صبر كني ببيني چه اتفاقي مي‌افتد. براي اين‌كه حرفي زده باشم تا زمان بگذرد٬ يا شايد هم براي اين‌كه فضا را دوستانه كرده باشم٬ پرسيدم چرا از ايران‌اير نمي‌خواهيد يك لپ‌تاپ جديد برايتان بگيرد. سري تكان داد كه درخواستش را داده است و قرار است برايش بگيرند. چنين به نظر مي‌آمد كه پيرمرد در طي سال‌هاي خدمتش در ايران‌اير كاملن به روال‌هاي زمان‌بر و خسته‌كننده‌ي ما آشنا شده بود و از سادگي و بي‌تفاوتي كلامش مشخص بود كه به خوبي آن را پذيرفته است.

ده دقيقه‌اش شد يك ربع و من هم همان‌جا اين‌پا و آن پا كردم و خودم را خوردم. بالاخره ويندوزش كه بالا آمد٬ پيرمرد زير لب وزوزي كرد و از مشكل جديدي پرده برداشت. مستقيم كه به‌م نگفت٬ زير لب مثلن با خودش گفت كه من بشنوم. به در گفت كه ديوار بشنود. ظاهرن مشكل از اين قرار بود كه كابل اينترنتش قطعي داشت و گاهگداري در حين انجام كارها قطع و وصل مي‌شد. چاره‌ چيست؟ با كمي خجالت گفت اگر زحمت بكشم بروم داخل گيشه كنار دستش و يك سر كابل را به ورودي اينترنت محكم نگه دارم٬ او هم مي‌تواند با يك دست سر ديگر كابل را به لپ‌تاپ فشار دهد و با دست ديگرش كار مرا راه بيندازد.

آن‌چه شيران را كند روبه‌مزاج / احتياج است٬ احتياج است٬ احتياج

جاي بحث نبود. كابل كه خوب است٬ در آن موقعيت اگر بهم مي‌گفت به جاي كابل هر چه نابدترش را هم نگه دارم٬ انجام مي‌دادم كه پرواز را از دست ندهم. رفتم تو و چمباتمه زدم گوشه‌ي گيشه٬ جايي كه كابل اينترنت به ورودي وصل مي‌شد و عمليات مربوطه را انجام دادم. او هم يك سر ديگر كابل را نگه داشت و چسبيد به كار. پرسيدم اين كابل را هم به ايران‌اير درخواست داده‌ايد و آن‌ها امروز و فردا مي‌كنند؟ گفت نه٬ اين را كوتاهي از خودم بوده است كه هفته‌ي پيش يادم رفت عوضش كنم.

در اين هير و وير٬ همان‌طور كه مانند معتادها گوشه‌ي غرقه كز كرده بودم و انگشتم را گذاشته بودم آن‌جا كه ارتباط قطع نشود٬ خانم ايراني‌اي از راه رسيد و سلام و عليكي با علي‌آقا راه انداخت كه معلوم شد آشنايي قبلي‌اي با هم دارند. بعد صدايش را پايين آورد كه علي‌آقا٬ اضافه‌بار دارم. كسي را مي‌شناسي كه بگذارم روي بار او و جريمه ندهم؟ علي آقا هم نگاهي به اين‌طرف و آن‌طرف كرد و يكهو -گويي مرا فراموش كرده و با ديدنم در گوشه‌ي گيشه به يادم آورده باشد- پرسيد شما بارت چند كيلو است؟ گفتم زياد نيست. 15-20 كيلو. گفت پس يك بخشي از بار اين خانم را هم بگذار روي بارت كه كار او هم راه بيفتد. لبخندي هم زد آخرش كه يعني تو كه به اين فلاكت افتاده‌اي امروز كه آن‌جا چمباتمه زده‌اي و انگشتت را كرده‌اي آن‌جا٬ اي هم رويش. به نظر شما چاره‌اي جز قبول اين پيشنهاد داشتم؟ خانم ايراني از من و علي‌آقا تشكر كرد و رفت. علي هم بعدش نامردي نكرد و به جبران محبت و دستمزد زحمتم كارم را فوري راه انداخت و پيام نويدبخشي داد كه مشكل حل است. البته بعدش خواهش كرد دو سه دقيقه‌ي ديگر هم انگشتم را همان‌جا نگه دارم كه پيش از آن‌كه ارتباط قطع شود٬ كار ديگري را هم كه بر زمين مانده بود سر و سامان بدهد. باز از همان لبخندهاي بي‌معني زد و ادامه داد كه حتمن هفته‌ي آينده يادش مي‌ماند كه كابل اين‌جا را عوض كند.

كارش كه با من تمام شد٬ دوان دوان رفتم به سمت تحويل بار. خانم اضافه‌بار آن‌جا منتظرم ايستاده بود. بارهايمان را يكي كرديم و تحويل داديم و خلاص. دقايقي بعد در هواپيما به مقصد تهران نشسته بودم.


بعد از آن‌همه استرس و معطلي و چمباتمه زدن و انگشت كردن و بار ديگران را روي بار خود اضافه كردن٬ شما بگوييد چه چيزي مي‌چسبد؟ جواب٬ غذاي ايران‌اير. وقتي مهماندار پرسيد "خوراك مرغ داريم و قرمه‌سبزي. كدام را ميل مي‌كنيد؟" پاسخ من مشخص بود.

قرمه‌سبزي. البته كه قرمه‌سبزي. مرد حسابي٬ آخر اين‌هم پرسيدن دارد؟

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

سركار خانم Fireman

مقاله‌اي را كه براي ژورنال Public and International Affairs فرستاده بودم, برگردانده‌اند كه اصلاحاتي را در آن اعمال كنم. جدا از اصلاحات معمول و متعارف كه چيزهايي نظير نحوه‌ي ارجاع‌دهي منابع و زيرنويس‌ها و فونت و اندازه‌ي متن و سرتيترها را در بر مي‌گيرد, ايرادي هم به كارم گرفته‌اند كه دست‌نوشته‌ام از لحاظ جنسي خنثي نيست و پاره‌اي تبعيض‌هاي جنسيتي در آن به چشم مي‌خورد. مثال‌هايي هم آورده و خواسته‌اند اين‌ها و مواردي از اين دست را در كارم اصلاح كنم.

حالا مثال‌هايشان چيست؟ جايي در مقاله آورده بودم:

Each party is expected to notice his dissatisfaction to…

آن‌ها خطش زده و نوشته‌اند:

Parties are expected to notice their dissatisfactions to…

بعد هم تأكيد كردند جايي كه اعمال چنين تغييري ممكن نيست بايد از ضمير نامشخص he/she استفاده شود.

Chairman را تغيير داده‌اند به Chair و مثال‌هاي ديگري هم از پي‌ش آورده‌اند كه مثلن Businessman را بنويسمBusiness executive يا Manager و به جاي Congressman بنويسم Representative و يا Fireman را با Firefighter عوض كنم و از اين جور چيزها.


به نظرم نوعي اغراق يا غيرواقعي بودن در آن به چشم مي‌خورد كه در زبان عاميانه‌ي خودمان به‌ش مي‌گوييم سوسول‌بازي. وگرنه چه كسي است نداند كه وقتي در متن به سوم شخص با ضمير he اشاره مي‌شود, منظور نه جنسيت او, بلكه تنها اشاره به كسي است كه مي‌تواند مرد يا زن باشد. وانگهي, حتي اگر هم بخواهيم در اين زمينه حساس باشيم و تبعيض‌ها را بزداييم, همين رويه‌اي كه مدت‌هاست باب شده و نگارنده جنسيت ضماير را جنسيت خود قرار مي‌دهد كفايت مي‌كند. من اين اواخر مقاله‌هاي زيادي را ديده‌ام كه خانم نويسنده در تمام مقاله براي سوم شخص‌هاي ناشناس از ضمير she استفاده مي‌كرده است و در واقع, به اين ترتيب رقابت عادلانه‌اي هم ايجاد مي‌شود كه اگر تعداد مقاله‌هاي منتشر شده توسط خانم‌ها در حيطه‌اي بيش از آقايان باشد, در آن حيطه ضمير مؤنث ضمير غالب خواهد بود و برعكس.

در مورد كلماتي نظير Fireman و امثال اين‌ها هم شك دارم كه جايگزيني كلمات خنثي شيوه‌ي مؤثري باشد. نمي‌دانم. نوعي احساس مته به خشخاش گذاشتن دارم يا همان سوسول‌بازي كه گفتم. به نظرم مشكلي را حل نمي‌كند و تأثير چنداني هم ندارد.


حالا من كه ريشم گروي آن‌هاست و بايد اين اصلاحات را اعمال كنم. ولي غُرش را آوردم اين‌جا براي شما زدم كه مفت در نرفته باشند.

سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

چه مي‌شود كرد. اين است ديگر. صد بار مي‌شود, يك بار هم ممكن است نشود. خوب نيست آدم همان يك بار را پيراهن عثمان كند و همه‌ي آن نمك‌ها كه چشيده است و همه‌ي آن محبت‌ها كه ديده است ناديده بگيرد و لب به شكوه و شكايت باز كند.

مانند اياز -غلام سلطان محمود غزنوي- كه وقتي خربزه‌ي تلخي را از دست سلطان گرفت, خورد و تعريف بسيار كرد. سلطان كه خربزه را به دهان خود برد و تلخي‌ش را دريافت, از او حال پرسيد. گفت من همه عمر از دست تو شيريني گرفتم. حال چگونه به يك تلخي همه را فراموش كنم و گلايه سر دهم؟

صد بار صدايش كردم و جوابم داد, حالا يك بار هم ممكن است حوصله‌اش نكشيده باشد جوابم را بدهد. شايد صلاحم نديد. شايد خواست سربه‌سرم بگذارد. شايد گفت خيلي پررو شده است, بگذار كمي رويش را كم كنم. چه مي‌دانم.

به آن‌چه دادي, شكر. به آن‌چه ندادي هم شكر. به هر آن‌چه مي‌خواهي بدهي يا نمي‌خواهي بدهي شكر. به همه چيزت شكر. همه‌ش شكر.


پ.ن. اين غزل را از ديوان شمس با صداي سروش اين‌جا بشنويد و لذت ببريد.

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

عكاسخانه‌‌ي رضا

رضا قاسمي٬ نويسنده‌ي همنوايي شبانه‌ي اركستر چوب‌ها٬ در فيس‌بوك آلبومي درست كرده است با نام "عكاسخانه‌ رضا" و عكس‌هايي را كه از اين‌جا و آن‌جا گرفته است به نمايش مي‌گذارد. عكس‌ها لزومن چيزهاي استثنايي و سطح بالايي نيستند و همان‌طور كه خودش هم در توضيح آن‌ها آورده است٬ اولين تجربه‌هاي عكاسي‌اش به حساب مي‌آيند.

اين موضوع براي من دست‌كم از سه جهت جالب توجه است:

اول اين‌كه٬ آدمي به سن و سال او (به گمانم بايد 60-62 سالي داشته باشد) انگيزه‌ي كافي براي باز كردن پنجره‌هاي جديد و كشف تجربه‌هاي نو را در زندگي‌ش دارد و در دام معمول و كشنده‌‌اي كه آدم‌ها عمومن از سني به بعد درش گير مي‌كنند و تكيه‌كلامشان اين مي‌شود كه "اي بابا٬ ديگر از ما گذشته" نيفتاده است.

دوم اين‌كه آدمي در قد و قامت او -كه دست كم براي جامعه‌ي ادبي و موسيقايي ايران نامي آشناست- هيچ ابايي از اين ندارد كه در وادي جديدي سرك بكشد و از صفر شروع كند و حتي اولين تجربه‌هاي خام‌دستانه‌ي خود را به اشتراك بگذارد. اين‌طور بگويم كه نام بزرگي كه يافته است٬ برايش نوعي سانسور نشده كه گمان كند هر آن‌چه از كارگاه او خارج مي‌شود٬ بايد اثري ماندگار باشد. ترسي درش نيست كه كيفيت عكس‌هايش از عكس‌هاي مثلن يك دانشجوي سال اول عكاسي پايين‌تر باشد و يا اصول فني عكاسي را آن‌گونه كه بايد نشناسد.

من اين حكايت را به گمانم بيش از هزار بار براي هر كدام از دوستانم تعريف كرده‌ام كه روزي زني در پارك بورخس (Jorge Luis Borges) را ديد و شناخت. پا پيش گذاشت و با ترديد پرسيد: "آيا شما بورخس بزرگ هستيد؟" و بورخس هم جوابش اين بود كه: "من گاهي بورخس بزرگ هستم." شايد آن زن در آن لحظه از فرط هيجان و خوشحالي نفهميد مراد بورخس از اين جواب عجيب و غريب چه بوده است و يا آن را حمل بر تواضع او كرد. اما واقعيت اين است كه اين جواب بورخس تنها يك مفهوم ساده را در درون خود داشت و آن هم اين كه وي تنها زماني كه به خلق يك اثر ادبي مشغول است تبديل به بورخس بزرگ مي‌شود و در باقي كارها نظير بندبازي و رقص و نواختن ترومپت و عشق‌بازي با معشوقه‌اش هيچ تفوق و برتري‌اي بر ديگران ندارد. يكي مي‌شود مانند بقيه٬ شايد هم پايين‌تر. به نظرم همين نگاه است كه رضا قاسميِ نويسنده و نوازنده٬ وقتي دوربين عكاسي را به دست مي‌گيرد٬ ديگر شأن هنري خارق‌العاده‌اي براي خودش قايل نيست. عكس‌هاي معمولي‌‌اي را كه گرفته است در فيس‌بوك مي‌گذارد و خجالتي هم در كارش ديده نمي‌شود. بعد همين آدم وقتي مي‌نشيند پشت ميز و مي‌خواهد داستاني٬ يادداشتي چيزي بنويسد٬ يا سه‌تارش را دست مي‌گيرد كه آهنگي مشق كند٬ به ناگاه بدل مي‌شود به آدمي سخت‌گير٬ وسواسي و دقيق كه دوست ندارد از كارگاهش چيزي جز آن‌چه در شأن هنري‌ش باشد خارج شود. مي‌شود همان بزرگي كه بورخس گفت.

نكته‌ي آخر هم اين‌كه ممكن است 4-5 سال ديگر مثلن ببينيم رضا قاسمي تبديل شده است به يك عكاس چيره‌دست كه اين‌جا و آن‌جا نامش بر سر زبان‌هاست و نمايشگاه برگزار مي‌كند و جايزه مي‌گيرد و اين حرف‌ها. ممكن هم است چنين اتفاقي نيفتد و اصلن پي عكاسي را نگيرد و رهايش كند و شش ماه ديگر اصلن كسي در يادش هم نيايد كه او زماني خود را در عكاسي هم آزمود. همان رضا قاسمي نويسنده-نوازنده-آهنگساز باقي بماند و در عكاسي نام و كامي نيابد. اين‌ها مهم نيست. يعني كاري به نتيجه‌ي اين بازي ندارم. چيزي كه در نظرم مهم است٬ اين است كه در هر دوي اين حالت‌ها او به يك وسوسه‌ي زندگي‌ش پرداخت و همين‌طور به اميد خدا رهايش نكرد كه خاك بخورد و فراموش شود. نگذاشتش كنار تمام آرزوهاي ديگري كه ممكن است هر يك از ما در دلمان داشته باشيم٬ اما هيچ زمان فرصت يا شهامت انجامش را نيابيم و آخرش هم با خودمان به گور ببريم. و كيست كه نداند در مقابل پاسخ به يك وسوسه و آرزويي كه در كنج دل آدم خانه كرده است٬ نام و كام يافتن -يا نيافتن- در آن كار اهميت چنداني ندارد.


پ.ن.1. درباره‌ي نكته‌ي اول باز هم خواهم نوشت.

پ.ن.2. در فرصت مناسبي٬ از رضا قاسمي بيشتر خواهم نوشت.

پ.ن.3. رضا قاسمي بعد از خواندن اين يادداشت برايم نوشت:

"سلام اويس عزیز

چه خوب و پرمغز می‌نويسی. با نگاه تيز. هرچند بايد بگويم همان سال 2008 که اين عکس‌ها را گرفتم عکاسی را برای هميشه بوسیدم و گذاشتمش کنار. اما اين به هيچ وجه نکته‌بينی‌های تو را در اين نوشته نفی نمی کند."

Nightmare

خواب ديدم با حميرا خوابيده‌ام. به نظرم نوعي تنبيه يا مجازات بود٬ چون اكراه خودم را هم در خواب به ياد مي‌آورم. حالا اين‌كه حميرا با آن آرايش عجيب و غريب و موهاي فرفري تا چه اندازه در خواب مي‌تواند ترسناك باشد٬ به كنار. بخش هولناك‌تر داستان اين بود كه هم‌چنان كه مشغول بوديم٬ بي‌وقفه اين آهنگ "مي‌خوام برم درياكنار٬ درياكنار هنوز قشنگه" را هم مي‌خواند و من كه به اين ترانه و تحريرهاي جيغ مانندش حساسيت دارم٬ تنها مي‌كوشيدم با شدت و سرعت بخشيدن به كار مانع اوج گرفتن صدايش شوم كه البته بي‌فايده بود. سراغ بيت‌هاي بعدي هم نمي‌رفت و مدام همين يك مصراع را تكرار مي‌كرد.

در فكر بودم كه به ناگاه بزنم به چاك و شرش را بكنم كه يكهو در اتاق باز شد و شماعي‌زاده پابرهنه دويد داخل كه "گيتار مرا كجا برده‌اي؟" گفتم آقاي شماعي‌زاده٬ ما الان در موقعيت مناسبي نيستيم. بعدن در اين باره صحبت مي‌كنيم. توجهي نكرد و مشغول وارسي گوشه‌كنار اتاق شد كه مثلن گيتارش را پيدا كند. خواستم بروم جلويش را بگيرم٬ اما حميرا نگذاشت و گفت اول بايد اين كاري را كه شروع كرده‌ام٬ تمام كنم. خلاصه٬ اوضاعي بود.

كابوس‌هايمان هم به آدم نمي‌ماند.