- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: February 2013

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

Listen to the pouring rain

این‌طور باشد که یکهو شبی، نصفه‌شبی از راه برسد، چمدانش را پایین پله‌ها بگذارد که من عین خوشحال‌ها بدوم بروم بیاورمش. چترش را همان بیرون در بتکاند و باز بگذاردش که خشک شود. کیف دستی‌اش را - از این مدل‌های خانمانه، نظیر لویی ویتان- آرام ول بدهد روی تخت. پالتویش را که از باران بیرون نم گرفته است، در بیاورد و پشت و رو بگذارد روی شوفاژ و اتاق پر شود از بوی نم آمیخته با عطر لاک و لوازم آرایش. برود جلوی آینه و دستی به موهایش بکشد و پوش بدهدشان که لابد نمش برود.
بپرسد باران از کی می‌بارد و من مثل گیج و ویج‌ها، محو تماشای او، بگویم از عصر به گمانم، یا شاید هم از ظهر. بگویم نمی‌دانم. بگویم این‌جا همیشه باران می‌بارد و سخت است گفتن این‌که این بارانی که الان می‌آید، از کی باریدن گرفته است. نگاهم کند با لبخند که یعنی سوال به این سادگی، این‌همه جواب داشت. بوی عطر و لاکش بپیچد در دماغم و با خودم فکر کنم کاش آن جین جدیدم را پوشیده بودم که اینجور پیش او شبیه بچه‌گداها نباشم. فکرم را انگار خوانده باشد، عقب‌عقب برود و چراغ وسط را خاموش کند و فقط نور آباژور بماند در اتاق و نور شمعی که از سر شب روی میز روشن کرده بودم. پرده‌ها کشیده باشد. نرم بیاید جلو و بنشیند لبه‌ی تخت. بگوید می‌دانی برای چه آمده‌ام. می‌دانم، اما لالمانی بگیرم. مثل احمق‌ها، با شلوار جین مال دو سال پیش و تی‌شرت راه‌راهی که شبیه گور خرم کرده است، سر تکان بدهم که نه، نمی‌دانم. بدانم، اما بگویم نه که خودش بگوید. که بشنوم چیزی را که سال‌ها انتظارش را می‌کشیدم. نور کم آباژور روی صورتش، سایه روشن شده باشد. بگوید من آمده‌ام تا مشکلات کامپیوتری تو را برطرف کنم.
بعد من بغضم بترکد و دیگر برایم مهم نباشد که شبیه احمق‌ها باشم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نباشد. مانند بچه‌ای، هق‌هق کنان، دستش را بگیرم و بگویم ای دیریافته، نمی‌دهمت ز دست. کجا بودی این‌همه وقت؟ یا شاید هم به مازندرانی بگویم کجه دیی تا الان. بسته به حال آن موقعم، فارسی یا بابلی حرف بزنم.
بنشینم و یک یک مشکلاتم را برایش بگویم. از طراحی و شکل و شمایل وبلاگم که راضی‌ام نمی‌کند و این‌که می‌خواهم از بلاگ‌اسپات بکشمش بیرون که اسیر فیلترینگ نباشم و از امکاناتی که می‌خواهم داشته باشد و این‌که چرا لیست فالوئرهایم را درست نشان نمی‌دهد و هزار تا مشکل ریز و درشت دیگر که این‌جای گلویم گیر کرده است. هی بگویم و او هی یادداشت بردارد از حرف‌هایم و سر تکان دهد که یعنی می‌داند چه می‌گویم. بعد بنشیند به حل مشکلاتم و من هم بروم برایش چای بیاورم. از داخل آشپزخانه داد بزنم و بپرسم تیرامیسو دوست دارد یا نه. بگوید دوست دارد. بعد او بپرسد دلم می‌خواهد شکل و شمایل وبلاگم شبیه مال کی باشد. من هم بگویم شبیه وبسایت ابطحی. بگوید همون آخوند تپله؟ بگویم آره، خودش است.
تا نصفه شب مشغول حل مشکلاتم و انجام خرده‌فرمایش‌هایم باشد. من هم روی کاناپه لم داده باشم به کتاب خواندن. همان‌جا نرم‌نرم چشمم گرم شود و خوابم ببرد. صدای تق‌تق کی‌بوردش توی گوشم باشد و بدانم مشکلات کامپیوتری‌ام در حال حل شدن است.
صبح چشم باز کنم و ببینم نیست؛ ببینم رفته است. چشم پف کرده‌ام را بمالم، کمرم را که از خوابیدن روی کاناپه خشک شده است خم و راست کنم و تلو‌تلو خوران بیایم پای کامپیوتر و ببیینم همه چیز را درست کرده و رفته است. ببینم همه چیز همان‌طور که می‌خواستم، شده است. همه چیز. ببینم مشکلاتم حل شده است. اشک در چشمانم حلقه بزند و یکهو دلم بگیرد از رفتنش. بدوم پای پنجره که شاید همین الان رفته باشد و ببینمش. باران همچنان مشغول باریدن باشد و نشانی از او در کوچه نبینم.
بعد یکهو صدای سیفون بیاید و بفهمم نرفته است. بفهمم رفته است دستشویی برای اجابت مزاج. چشمم به پالتویش بیفتد که هنوز روی شوفاژ است و دلم گرم شود.
وفورنعمت. شادی پشت شادی: مشکلات کامپیوتری‌ام را حل کرده است. نرفته است.

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱

آن‌ها که عقب نشسته‌اند

واقعا سوال درست و به‌جایی بود که ابی پرسید. یعنی به نظرم هرکسی، در هر منصب و موقعیتی که هست، باید هر از گاهی، یکهو کار و بار و همه چیزش را متوقف کند و از خودش، از دیگرانی که دور و برش هستند، بپرسد آیا آن‌هایی که عقب نشسته‌اند، بهشان خوش می‌گذرد یا نه.
حالا که فکرش را می‌کنم، اصلایادم نمی‌آید کی و کجا بود که این سوال را پرسید. یعنی مثلا قبل از آن‌که سیم میکروفونش کم بیاید و نتواند برود قاطی جمعیت بود یا بعد از آن. حتی مطمئن نیستم که این دو ماجرا در یک کنسرت بوده باشد. اما اینش چه اهمیتی دارد؟ اصلا چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که یادش بود، مرامش را داشت که وسط بزن و بکوب، همان موقعی که لابد سرش هم حسابی گرم شده بود و خدا نفر جلو دست و بالش داشتند می‌زدند و می‌رقصیدند و حال می‌کردند، یکهو یادش بیاید سراغ آن‌هایی را بگیرد که عقب‌تر نشسته بودند و نگرانشان شود که آیا حال می‌کنند یا نه. آن‌هم در کنسرتی که آدم بیرون سالن هم که باشد حال می‌کند، چه برسد به داخل سالن، حالا گیرم کمی عقب‌تر.
مسوولان باید از ابی یاد بگیرند. گاهی حال آن عقبی‌ها را بپرسند و گاهی هم –تا آن‌جا که سیمشان کم نمی‌آید- بروند قاطی جمعیت. فوقش سیم کم بیاید و آخرش بگویند نشد که بشه واقعا. همینش را هم باید یاد بگیرند که اگر کاری انجام نشد، بگویند که نشد که بشه. مسوولان باید هر از گاهی آهنگ "وقتی دلگیری و تنها" را بخوانند و موقع داد زدنش که می‌شود، میکروفونشان را بگیرند طرف ملت که صداشان بهتر شنیده شود و وسط‌هایش هم بگویند قربون نفستون. باید شقایق داریوش را بخوانند و قبول کنند که نمی‌توانند به قشنگی خودش بخوانند. گاهی باید از ملت اجازه بگیرند و کتشان را دربیاورند. از همه مهم‌تر، باید باور کنند این هواپیما رفت و برگشت است.
مسوولان اما، حیف که هیچ غلطی نمی‌کنند. هیچ کدام از این‌ها را که گفتم، به کار نمی‌گیرند. نه حالی از عقبی‌ها می‌پرسند، نه آن کت بدرنگشان را درمی‌آورند و نه اصلا قاطی جمعیت می‌شوند که اندازه‌ی سیمشان مشخص شود.  از این همه آموزه‌های اخلاقی، فقط ریش گذاشتن ابی را یاد گرفته‌اند که آن هم به هیچ کاری نمی‌آید.