- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: May 2013

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۲

جناب استاد قاسمی؛ میرزا قاسمی

من نمی‌دانم چرا همیشه فکر می‌کردم میرزا قاسمی از جمله غذاهای پرکالری است. یعنی به هر حال زمان خوردنش یک ته مهاری روی خودم داشتم که خفه نکنم خودم را باهاش. اما حالا که پا داد و خودم این‌جا درستش کردم، می‌بینم همچین خبری هم نیست و اساسا به جز همان یکی دو قاشق روغنی که برای تفت دادن سیر می‌زنم تنگ تابه، چیز بد دیگری ندارد. بادمجانش که کبابی است و گوجه‌اش را هم –از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد- از این کنسروهایی می‌گیرم که خودش پوست گوجه را گرفته و ریزش هم کرده و با آبش داخل کنسروشان کرده است. البته می‌دانم که بهتر این بود که گوجه‌ی سالم و تازه می‌گرفتم و این‌ها. اما دیگر زحمت جوشاندن یا کبابی کردن گوجه و درآوردن پوستش و ریز کردنش، خداییش می‌ارزد به کمی ناسلامتی کنسرو.
آقاجان، بادمجان‌ها را بگذارید توی فر، توری داخل فر را هم ببرید بالا، نزدیک المنت‌ها و تا آخرین درجه روشن‌شان کنید. چند جای بادمجان را هم با چاقو سوراخ کنید که منفجر نشود؛ اتفاقی که برای من افتاد یک بار. بعد تا بادمجان‌ها کبابی شوند، چند جبه سیر را بکوبید یا رنده کنید یا ریز کنید و در یکی دو قاشق روغن تفت دهید. این وسط بادمجان را هم چند باری بگردانید که همه‌جایش کباب شود. بعد درشان بیاورید و ساطوری‌شان کنید. تنبلی نکنید و خوب ساطوری کنید. بعد بادمجان و کنسرو گوجه فرنگی را خالی کنید توی سیرداغ و هم بزنید. نمک و فلفل هم که البته فراموش نمی‌شود. بگذارید آنجا بماند و جلز ولز کند تا آبش گرفته شود. گاهی هم هم بزنیدش که ته نگیرد.
به عنوان آخرین مرحله از عملیات والفجر، میرزا قاسمی را کمی جمع کنید یک گوشه‌ی ماهیتابه و گوشه دیگر ۲-۳ تا تخم‌مرغ بشکنید و نیمرو کنید. روغن هم دیگر لازم نیست بریزید. همان روغن ماسیده‌ی کف ماهیتابه کافی است. زرده و سفیده‌اش را هم بزنید و بگذارید کمی (نه زیاد) ببندد. بعد همه چیز را با هم قاطی کنید و بگذارید تکه‌های تخم‌مرغ برود لابه‌لای بادمجان و گوجه فرنگی. ای جان. ای جان.
با برنج، با نان، با ماست بخورید. با ماست و پیاز بخوریدش، یا ایها الذین آمنو.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

آقای بازیگر

حالا که البته خدا را شکر، خود آقای انتظامی عزیز چند خطی در شرح داستان آن روز و حضورش در ستاد انتخابات و این‌ها نوشت و شک و شبهه‌ها را برطرف کرد. شک و شبهه‌ای هم البته در کار نبود. داستان هم همانی بود که حدسش را می‌زدیم که احتمالا به کلک و حقه‌ای پیرمرد را کشانده‌اند آن‌جا که عکسی چیزی با او بیندازند و لابد اعتبار و افتخار نداشته‌شان را جای دیگری، از کس دیگری عاریه بگیرند. اما این ماجرا، دست کم دو نکته‌ی قابل توجه داشت که بیش از باقی حواشی‌اش به چشمم آمد:
اول این‌که، حتی تا پیش از این‌که توضیحات آقای انتظامی هم منتشر شود، من برخورد ناپسند و قضاوت بی‌ادبانه‌ی چشمگیری در فضای مجازی ندیدم که نسبت به ایشان صورت گرفته باشد. یعنی اگر از آن دسته آدم‌ها که کارشان فحش دادن و بد و بیراه گفتن به این و آن است بگذریم، ندیدم کسی این ماجرا را زیادی بزرگ کند و چاک دهانش را ور بکشد و هر چه دلش می‌خواهد بگوید. اصلا به نظرم آمد که انگار آدم‌های دور و برم در فضای مجازی تعمدا این موضوع را نادیده گرفتند و زیاد همش نزدند که بخواهد بیش از حد بزرگ شود. یک بخشی از این برخورد عاقلانه البته تاثیر قیافه‌ی شکسته و ناراحت و ناراضی آقای انتظامی در عکس‌ها بود که داد می‌زد به خواست خودش آن‌جا نرفته است. بخش دیگرش اما، که از قضا مهم‌تر است، از یک فهم و درک و بلوغی حکایت می‌کند که انگار دیگر همه‌مان آدم‌شناس شده‌ایم. اصلا بگویم کارکشته شده‌ایم. هم عزت انتظامی را می‌شناسیم که آدم این حرف‌ها نیست و  هم کسانی را که انتظامی را کشانده‌اند آنجا می‌شناسیم که آدم این حرف‌ها هستند. دیده‌اید می‌گویند فلانی آن‌قدر مار خورده‌ است که خودش افعی شده است. حالا حکایت ماست که این‌قدر در این سال‌ها از این نمایش‌ها دیده‌ایم -و البته آن‌قدر آدم‌هایی مثل انتظامی موقعیت محکم و مطمئنی در یاد و ذهن اجتماعی‌مان ایجاد کرده‌اند- که دیگر این کلک‌ها اثر ندارد. این پدرسوخته‌بازی‌ها افاقه نمی‌کند. یک کلام، عملمان بالا رفته است و دیگر این چیزها جواب نمی‌دهد.
دوم این‌که، به نظر می‌رسد اوضاع آن‌قدر خراب است که دیگر از دست برادران مرید و خانه‌زاد، نظیر شریفی‌نیا و احمد نجفی و این‌ها هم کاری برنمی‌آید. یعنی دیگر خود آقایان هم می‌دانند که حنای امثال این‌ها رنگی ندارد و اگر هم چند سال پیش مثلا اعتبار و آبرویی داشتند، در این چند سال، آن‌قدر بیخود و باخود، این‌جا و آن‌جا مصرفش کردند که دیگر چیزی ازش باقی نمانده است. خورده‌اند به خنسی. بعد هم این‌که انگار دیگر کار از تطمیع و پول دادن و این‌ها گذشته و تنها چاره‌ای که باقی مانده است، این است که یک پیرمرد ۸۰-۹۰ ساله را گول بزنند و با کلک ببرند آن‌جا. یعنی دیگر آن‌قدر کف‌گیر اعتبارشان به ته دیگ خورده است که با وجود این‌همه امکانات و توانایی‌های مالی و سیاسی که دارند، نمی‌توانند یک آدم حسابی را با خودشان همراه کنند و مجبور نشوند عزت انتظامی را با این وضع و قیافه‌ی ناراضی آن‌جا بنشانند که بعدش هم بیاید داستان رفتنش را این‌جا و آن‌جا بگوید و آبروشان را ببرد.
حالا همچین می‌گویم آبروشان را ببرد، یکی نداند، فکر می‌کند انگار خیلی براشان مهم است آبروداری.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۲

عاطل‌تر از باطل


امروز از آن روزها بود. از صبح که چشمم را باز کردم، با خودم گفتم امروز فقط درس می‌خوانم. امروز جز درس نه به چیزی فکر می‌کنم، نه گوش می‌کنم، نه نگاه می‌کنم. از برنامه‌ام خیلی عقب هستم و هیچ چیز کارهایم به آدمی نمی‌ماندکه باید تا یک ماه و اندی دیگر پایان‌نامه‌اش را تحویل بدهد. دیشب هم که ساعت را کوک می‌کردم، از ۷ تا ۸ صبح با فواصل زمانی ۱۰ دقیقه تنظیمش کردم که هیچ راه فراری برایم نگذارد. فکر کردم ۸ هم که بیدار شوم، تا دوش بگیرم و صبحانه بخورم، ۹ دانشگاه هستم و دیگر می‌نشینم سر درس و مشق و تا شب از کنارش جم نمی‌خورم. باز فکر کردم که اگر ۴-۵ روز همینجوری دوام بیاورم، می‌توانم خودم را به برنامه‌هایم برسانم. بعد یاد حرف خاتمی افتادم که گفت اگر چهار سال فلان و بیسار کنیم، تازه می‌توانیم برسیم به نقطه‌ی صفر برنامه‌ی چهارم.
صبح با اولین زنگ ساعت بیدار شدم و این را به فال نیک گرفتم که قرار است همه چیز طبق برنامه پیش برود. چشمم را که باز کردم با خودم گفتم امروز فقط درس. زیر دوش و سر صبحانه هم همین را با خودم گفتم. ساعت ۸:۱۵ رسیدم دانشگاه که یعنی همین‌جوری ۴۵ دقیقه از برنامه‌ی اولیه‌ام جلو بودم و این نویدبخش روز پرحاصلی بود. کامپیوتر را که روشن کردم، پیش از آن‌که درست و حسابی بالا بیاید، مسنجر و اسکایپ را بستم و با خودم گفتم امروز از فیس‌بوک و پلاس و توییتر و این‌ها هم خبری نیست. امروز فقط درس. این را مدام با خودم می‌گفتم که راه را بر هرگونه وسوسه‌ی موذیانه برای وقت‌کشی ببندم. جهت مزید اطلاع شما خواننده‌ی گرامی، نگارنده فوق تخصص یافتن راه‌های آبرومند و ظاهرصلاح را برای وقت‌کشی و عاطل و باطل گشتن دارد و در این مسیر، آنچنان پیش رفته و به چنان مهارتی دست یافته است که گاهی حتی خودش هم از خودش رودست می‌خورد. یعنی به ظاهر درگیر کاری می‌شود که ضرورت دارد، اما خدا می‌داند و خودش هم می‌داند که کاربرد این کار فقط فرار از کار ضروری‌تر دیگری است که البته جذابیت کمتری دارد یا جذابیت ندارد. بنابراین تصدیق می‌فرمایید که آدمی با چنین سابقه‌ی درخشان حتما باید در هر زمان و دقیقه‌ای به خودش ضروری‌ترین کار را یادآوری کند و راه را بر هر فکر و وسوسه‌ی موذی ببندد.
عجیب است. عجیب است که وقتی آدم مشغول کاری می‌شود که حوصله‌اش را ندارد، چطور ساده‌ترین و بی‌بخارترین چیزها هم در شکل جذاب‌ترین مخلوقات خداوند جلوه می‌کنند. چطور ترک دیوار و آشغال روی زمین هم برای آدم جذاب می‌شوند و خواندن بی اهمیت‌ترین خبرها و حتی تماشای قیافه‌ی محسن رضایی و شنیدن هزار باره‌ی وعده‌های انتخاباتی‌اش هم می‌تواند توجه آدمی را جلب کند. بگذریم.
نشستم و گفتم امروز فقط درس. گفتم هیچ کس و هیچ چیز نباید حواسم را پرت کند. به قول شاملو، نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان ِ کافورینه به کف، نه عفریتان آتشین‌گاوسر به مشت، نه شیطان بهتان‌خورده با کلاه بوقی منگوله‌دارش، هیچ کس حق ندارد من و فکرم را از سر این درس و کتاب جایی ببرد.

باقی داستان دیگر گفتن ندارد. موبایلم زنگ خورد. دوستم بود که می‌گفت امروز کنفرانسی در زوریخ داشته و از مدتی پبش برای خودش و خانمش دو تا از این بلیط‌های نامحدود روزانه به تاریخ امروز گرفته بود که هم به کنفرانس بروند و هم اگر دست داد، دور و بر زوریخ را بگردند. از این بلیط‌هایی است که به مبلغ ثابتی و برای روز مشخصی می‌خریدش و بعد از صبح علی‌الطلوع تا بوق شب می‌توانید در تمام سوییس ول بگردید و هر جا دلتان خواست و عشقتان کشید، قدم بگذارید. می‌گفت خانمش کاری برایش پیش آمده که نمی‌تواند بیاید و حالا این بلیط هدر رفته و پسش هم نمی‌گیرند. طفلک قید فروشش را زده بود و فقط می‌خواست بداند آیا کسی را می‌شناسم که احیانا امروز بخواهد جایی برود که از این بلیط  استفاده کند یا نه. بگیرد نوش جانش.
به سرعت برق از سرم گذشت که یک روز کامل، سفر نطلبیده. مفت و مجانی. بی‌هدف و بی‌مقصد.
کامپیوترم هنوز خوب بالا نیامده بود. دوستم پرسید: کسی را می‌شناسی؟
معطل نکردم. در کامپیوتر را بستم و گفتم معلوم است که می‌شناسم. پرسیدن دارد؟

با همان کیف و دفتر و دستک دانشگاه، پریدم به سمت ایستگاه. بلیط را از دست دوستم قاپیدم و برنامه‌ی قطارها را چک کردم. اولین قطار دو دقیقه‌ی دیگر می‌رسید و من هم زمان بیشتری نمی‌خواستم. کاری نداشتم که منتظر بمانم.
در قطار نشستم و فقط زمانی که خانم بلندگوی قطار گفت: ایستگاه بعدی نوشاتل، فهمیدم عازم کجا هستم.
من، بزرگ‌ترین عاطل و باطل دنیا.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

زنجیرها را من می‌گسلم


یک دورانی هم بود در زندگی‌ام که یک هفته در میان خودم را می‌رساندم تهران که در کلاس‌های داستان‌نویسی مجله‌ی شباب که آن زمان‌ها احمد غلامی سردبیرش بود، شرکت کنم. پر بودم از ایده و انگیزه و انرژی و غلامی هم آدمی بود که آدم را پرتر می‌کرد از همین چیزها، ایده و انگیزه و انرژی.
هنوز که هنوز است، شباب به نظرم یکی از بهترین مجلات ادبی‌ای بود که برای جوانان درمی‌آمد و البته این‌که همان زمان اسم و رسمی به هم نزد، چیزی از قدرش نمی‌کاهد. عمرش کوتاه بود و اساسا فضای آن سال‌ها چندان مساعد این نبود که نشریه‌ی ادبی‌ای مختص جوانان، بدون آن که به جایی وصل باشد و کسی دستش را بگیرد، بتواند سر پا بماند. این شد که عمرش به دنیا نبود و بعد از چند شماره‌–که هنوز تمامشان را دارم و مانند ورق زر نگاه داشته‌ام- انتشارش متوقف شد. جلسات داستان‌خوانی و داستان‌نویسی اما انگار ادامه یافت و فقط مکانش به جای دیگری منتقل شد.
من اما دیگر افتاده بودم در سالٰ‌های پایانی دبیرستان و هول و ولای کنکور و رقابت‌های بی‌حاصل آن دوران و فشار خانواده برای کم کردن "فعالیت‌های فوق برنامه" (اصطلاح رایج آن زمان) و خلاصه نتیجه این شد که همان تعطیلی شباب و تغییر مکان جلسات داستان‌نویسی را بهانه کردم که مثلا موقتا تمرکزم روی درس و مشق باشد و "دلمشغولی‌های جانبی" را به بعد از کنکور حواله کنم. خانواده از این سربه‌راهی راضی بود و خودم هم –مثل همین الانم- آدم عافیت‌طلب و محافظه‌کاری بودم که صلاح را در این می‌دیدم که ریسک نکنم و نقد کنکور و ورود به دانشگاه را –که آن زمان‌ها گمان می‌کردیم کلید سعادت و خوشبختی است- به نسیه‌ی ادبیات و داستان‌نویسی و این‌ها که آخر و عاقبتش معلوم نبود، از دست ندهم. این اولین باری بود که آن‌چه را که دوست داشتم، به نفع آن‌چه مصلحت بود فنا کردم و حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم سرآغاز مجموعه‌ای از قربانی‌کردن‌های مصلحت‌اندیشانه‌ای بود که مرا از دنیایی که دوست داشتم و پر از شعر و داستان و ترانه و نمایشنامه و سینما و عکاسی بود، به جهان تک‌بعدی‌ای قل داد که برایم چیز زیادی نداشت.
بعدش دیگر زندگی روتینی بود که هر کسی که در این مسیر افتاده باشد، کمابیش می‌تواند تجربه‌اش کند. از این مدرک به آن مدرک. از لیسانس به فوق لیسانس. از آنجا به دکترای خارج از کشور. لیسانس و فوق لیسانس دوم. دانشگاه عالی. کار خوب و تمام چیزهایی که در عموم از آن‌ها با عناوینی نظیر موفقیت و موقعیت مناسب یاد می‌شود و هولناک این‌جاست که گاهی خودم هم باورم می‌شود که در جای درستی ایستاده‌‌ام. بالاخره آدم هستم و گاهی دلم آرامش و امنیت می‌خواهد و این جور وقت‌هاست که ور خوش‌بین و عافیت‌طلب ذهنم افسار را دستش می‌گیرد و زیر گوشم ریز ریز حرف‌هایی می‌زند که درست نمی‌شنوم، اما گاهی که صدایش بالا می‌رود، از لابه‌لایش عبارت‌های آدم خرکنی نظیر موفقیت و تلاش وافر و پشتکار مثال‌زدنی و امثال این چرت و پرت‌ها را می‌توانم تشخیص بدهم. قبلا گاهی یکهو بلند می‌شدم و چشم در چشمش می‌پرسیدم موفقیت یعنی چی؟ اصلا چطور می‌توان موفقیت آدمی را که در جای درست خودش قرار نگرفته است، اندازه گرفت؟ اما الان‌ها دیگر حوصله‌ی همین سر و کله زدن را هم ندارم. می‌گذارم حرف‌هایش را بزند و برود. که می‌زند و می‌رود.
زمان می‌گذرد و آدم کم‌کم به همه چیز عادت می‌کند. به همه‌چیز، حتی به این‌که در جای درست خودش نباشد. اوایل اعتراض و عصیان است. بعد نارضایتی مزمنی جایش را می‌گیرد و دست آخر تنها نک و نال‌های گاه و بی‌گاهی باقی می‌ماند. و دیگر بعد از مدتی، باید تنها بهانه‌ای دست دهد که آدم یادش بیاید دلتنگی‌هایش را. مثل این‌که مثلا صدای فلان همکلاس آوازم را بشنوم که حالا برای خودش استادی شده است و یادم بیاید که این مهاجرت و درس و مشق‌های ناگزیر نگذاشت با هم ادامه دهیم و پیش برویم. او پیش رفت و من متوقف شدم. یا مثلا رمان خوبی را بخوانم از دوست و همکلاسی‌ای که زمانی با هم هم‌دوش و هم‌شانه بودیم و حالا نیستیم. این‌جور وقت‌هاست که آدم دلش می‌خواهد برگردد و راه رفته را دوباره برود، یا یک‌جور دیگر برود.
 یا حتی چیزهایی کوچک‌تر از این. تلنگرهایی بی مقدمه. مثل دیروز که شتابان وارد توالت دانشگاه شدم و به محض نشستن، چشمم به برچسبی روی دیوار توالت افتاد که رویش نوشته بود برک د چین. یعنی زنجیرها را بگسل. بعد یکهو شوری برم داشت و انگار غوغایی در دلم بر پا شده باشد، به سرم زد که بلند شوم و زنجیرها را بگسلم. اما موقعیت مناسبی نبود. چون تازه نشسته بودم و دست‌کم باید دو-سه دقیقه‌ای صبر می‌کردم که کارم تمام شود و بعد بروم سراغ گسلیدن زنجیرها. که البته تا آن دو سه دقیقه‌ی بعد برسد، دیگر از صرافت گسلیدن افتاده بودم و دوباره فکرم رفته بود سراغ تز و اینکه باید تا یک ماه دیگر تحویلش بدهم و کارهای داخل ایرانم چه می‌شود و فلان موکل را کجای دلم بگذارم و این‌ها. یعنی آن‌قدر از صرافتش افتادم که حتی آشوب دلم را هم ربط دادم به دو عدد گلابی‌ای که صبح ناشتا خورده بودم و فکر کردم منبعد به همان یک دانه در هر صبح بسنده کنم.
شلوارم را بالا کشیدم و بی آن‌که زنجیری را بگسلم، برگشتم سر کار و زندگی‌ام. کار و زندگی معمولی‌ام.