- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك: چرا به ايران برمي‌گردم

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۱

چرا به ايران برمي‌گردم


1.     به نظرم كساني كه زندگي خارج از ايران را تجربه كرده‌اند٬ حالا يا براي تحصيل٬ يا كار يا هرچه٬ و بعد تصميم به برگشت گرفته‌اند٬ يكي از بزرگ‌ترين مشكلاتشان توضيح دادن چرايي اين تصميم براي كساني‌ست كه اساسا هيچ دركي از علت آن نمي‌توانند داشته باشند. سوال‌ها معمولا مشخص و ساده است: چرا وقتي كسي امكان زندگي در جايي بهتر و با شرايط مناسب‌تر را دارد٬ و بخشي از راه را هم رفته و سختي‌هاي اوليه‌اش را از سر گذرانده است٬ بايد برگردد و دوباره خود را اسير مشكلاتي كند كه همه در حال فرار از آن هستند. سوال همين است كه حالا بسته به دوري و نزديكي سوال‌كننده لحن بيانش فرق مي‌كند. آن‌ها كه نزديك‌تر هستند مي‌گويند ديوانه‌اي كه مي‌خواهي برگردي؟ آن‌ها هم كه دورتر ايستاده‌اند مي‌پرسند نمي‌خواهي بيشتر درباره‌ش فكر كني؟ حرف اما همان است كه گفتم. سوال همان يك چيز است. جواب اما به تعداد آدم‌هايي كه تصميم به برگشت مي‌گيرند٬ متفاوت است و البته عمق بيشتري هم نسبت به سوال طرح شده دارد. عمق كه مي‌گويم٬ يعني سوال‌كننده سر جاي خودش نشسته است و از جايي بيرون گود٬ بي آن‌كه هزينه‌اي بدهد٬ سوال روتين و بديهي‌اي را٬ بدون در نظر گرفتن تفاوت آدم‌ها و تجربه‌هاي آن‌ها و عموما بدون فكر كردن خاصي مي‌پرسد. اين طرف كسي‌ست كه بخشي از زندگي خود را گذاشته ٬ هزينه‌هايي داده و هزاران تجربه و سختي را از سر گذرانده است٬ بارها و بارها سبك‌وسنگين‌هاي زيادي كرده و آخرش هم سر بسياري از آن‌ها به نتيجه نرسيده است و حالا خودش هم ترديدهاي زيادي دارد كه خيلي‌شان را در جيب شلوارش نگاه داشته و همه جا با خود مي‌برد. اين آدم به آن آدم چه توضيحي بايد بدهد؟ اصلا بايد توضيحي بدهد؟

2.     من از اول سنگ‌هايم را با دور و بري‌هايم وا كنده بودم. همان اول آب پاكي ريختم روي دستشان و گفتم مي‌روم كه برگردم. مي‌روم درسي چيزي بخوانم و برگردم. هم اولش اين را گفتم٬ هم وسطش و هم همين الان. كسي به من توصيه نكرده بود اين‌طور بگويم. اما به تجربه مي‌دانستم هر جا سطح توقع آدم‌هاي دور و بر بالا برود٬ ناخودآگاه مشكلاتي براي آدم ايجاد مي‌شود كه عبور از آن‌ها نيازمند وقت و انرژي‌اي‌ست كه در واقع به هدر رفته است. به تجربه ياد گرفته بودم انتظارها را بالا نبرم٬ چون واقعا حوصله و صرافت آن‌ را كه بخواهم پايينشان بياورم نداشتم. الان هم همين توصيه را به كساني كه مشورتي چيزي براي رفتن مي‌خواهند مي‌كنم كه از اول نگوييد مي‌خواهيد برويد و بمانيد. بگوييد موقتي است و برمي‌گرديد. بلكه رفتيد و ديديد به ذايقه‌تان سازگار نيست. اين‌طور نشود كه برگشت برايتان نوعي شكست تلقي شود و خدا نكند كه ترس از اين شكست و رودربايستي و نگاه و انتظار ديگران شما را وادارد يك عمر در جا و راهي كه دوست نداريد بمانيد. بگوييد مي‌رويد كه برگرديد. هم حس بهتري به خودتان مي‌دهد و هم كارتان را بعدا راحت مي‌كند. اگر هم ماندگار شديد كه ديگر كسي سوالي نمي‌پرسد: ديفالت ذهني مردم ما اين است كه آدم‌ها مي‌روند خارج كه ديگر برنگردند.

3.     ما فكر مي‌كنيم خيلي كاردرست و زرنگيم. اخيرا هم اين‌طور شده‌ايم به گمانم. اخيرا كه مي‌گويم يعني مثلا در اين چند دهه‌ي اخير كه يادمان دادند چطور لقمه را از دهان هم بدزديم و مدام دنبال راه‌هاي دررو باشيم و پا روي سر و چشم هم بگذاريم كه بالا برويم و اين‌ها. لابه‌لاي همين زرنگ شدن‌هامان٬ ذره ذره باورمان شد كه زندگي چيزي جز پيشرفت‌هاي مستمر و بالا كشيدن‌هاي متوالي نيست. از اين پله به پله‌ي بالايي. از آن‌جا به چهارتا بالاترش و چه مي‌دانم. از شهرستان به تهران٬ از تهران به مالزي٬ از مالزي به اروپا و آمريكا و لابد از آن‌جا به كره‌ي ماه و مريخ يا يك جهنم ديگر. هيچ وقت هم راضي نمي‌شويم٬ خوشحال نمي‌شويم. اين روزها پاي صحبت هر آدم تخته‌پاره‌اي كه مي‌نشيني٬ تكيه‌كلامش اين است كه نبايد دچار احساس و عواطف شد و بايد دنبال موفقيت و پيشرفت را گرفت. ملت بچه‌هاشان را بزرگ مي‌كنند و بعد٬ درست آن وقتي كه بايد ثمرش را ببينند٬ مي‌فرستندشان آن سر دنيا و خودشان آخر عمري٬ مي‌نشينند در سوت و كور خانه و فشار خونشان را اندازه مي‌گيرند. خير سرشان خوشحالند كه اسير عواطف و احساسات نشدند و بچه‌هاشان را خوشبخت كردند. خوشبختي سر آدم را بخورد و‌قتي مي‌خواهد بيش از اين تنهامان كند. مگر چقدر قرار است دور هم باشيم و همديگر را ببينيم كه همين مدت را هم از خودمان بگيريم؟

4.     يك جدول مقايسه‌اي بود ميان سبك زندگي اروپايي و آسيايي كه يك جاييش براي اروپايي‌ها علامت چشم گذاشته بود و براي آسيايي‌ها علامت دوربين. يعني آ‌ن‌ها در لحظه زيبايي را مي‌بينند و لذت مي‌برند. ما اما دنبال آن هستيم كه همان زيبايي را سندي چيزي كنيم كه هميشه ثابت كند آن‌جا بوده‌ايم و آن را ديده‌ايم. داشته‌هاي همين الانمان را از دست مي‌دهيم كه شايد چيزي در آينده دستمان را بگيرد. لذت‌ها و دلبستگي‌هاي الانمان را نمي‌بينيم٬ به اميد اين‌كه شايد جاي ديگري منفعت بيشتري در انتظارمان باشد.  يكي از دوستان اروپايي‌ام كه 6 ماهي رفته بود كره جنوبي و چين و تايوان و برگشته بود٬ مي‌گفت برايش عجيب بوده كه مردم بيش از آن‌كه زندگي كنند٬ دنبال پول هستند. مي‌گفت people were crazy for money. خواستم بگويم ايتز ايون وورس اين ايران. آبروداري كردم و نگفتم البته. سري تكان دادم و گفتم اوه٬ ايتز تريبل. فكرش را كه مي‌كنم٬ تريبل هم هست واقعا.

5.     دلايل من براي برگشتن ساده است. دست‌كم به نظر خودم كه ساده مي‌آيد. زياد با منطق دو‌دوتا‌چارتاي امروز جور نيست٬ ولي به هر حال لابد وزني دارد براي خودش كه مرا مي‌كشاند. اول اين‌كه اين مملكت خراب شده بالاخره كه بايد از اين وضع دربيايد و سر و ساماني بگيرد. آخر يعني چه كه اين‌همه هزينه براي تك‌تك ما شده است و بعد ما كوچ كرده‌ايم رفته‌ايم به سلامت. زياد شعاري شده است اين حرف٬ مي‌دانم. ولي مگر واقعيت غير از اين است. برمي‌گردم و يك گوشه‌ي كار را مي‌گيرم. تخصصي دارم كه مي‌تواند به كاري بيايد و گرهي را از جايي باز كند. چاره‌ي درد و بلاي اين مملكت هم هر چه باشد٬ قطعا رفتن و پشت سر را هم نگاه نكردن نيست.

6.     صاف و ساده من دلم براي خانواده‌ام تنگ مي‌شود. پدر و مادري دارم كه پا به ميان‌سالي گذاشته‌اند و دلم مي‌خواهد نزديكشان باشم. اين‌طور نباشد كه شبي نصفه‌شبي اگر قرار شد يك ليوان آب بدهم دستشان مجبور باشم بيايم در سايت تركيش ايرلاين و قطر و امارات و كوفت و زهر مار دنبال ساعت پروازها بگردم تا كي بتوانم خودم را بهشان برسانم. گفتم كه٬ چقدر مگر قرار است هم را ببينيم كه حالا همين اندك را هم از خودمان دريغ كنيم. برادري دارم كه پشتم است و مي‌خواهم كنارش باشم و هواي هم را داشته باشيم. دلم تنگ مي‌شود وقتي صدايش را از پشت وايبر و اسكايپ و اين‌ها مي‌شنوم. خواهرم٬ شوهر خواهرم و بچه‌هايشان را هم همين‌طور. دلم مي‌گيرد وقتي درساي 3 ساله روي oovoo صفحه‌ي مونيتور را مي‌بوسد كه يعني مثلا مرا بوسيده است. ضمن اين‌كه همه‌ي مونيتور را تف‌مالي مي‌كند و همه جا را به گند مي‌كشد و از لحاظ بهداشتي هم اصلا درست نيست. دوست دارم زود زود ببينمشان و هر روز خراب شوم خانه‌شان. عرشيا 10-11 سالش شده است و مي‌خواهم دوران بلوغ نزديكش باشم كه يك وقت اگر دلش خواست با كسي چيز خصوصي‌اي بگويد يا داستان عاشق شدنش را رو كند٬ دايي‌اي ور دلش باشد كه بشنود. بعد اين‌كه بهترين دوستانم آن‌جا در ايران هستند. حسام هست٬ گل سر سبد همه‌شان. خيلي دوستانم هم البته رفته‌اند از ايران. ولي ديگر چاره‌اي نيست. يعني دست من نيست كه كاريش بكنم. من برمي‌گردم خانه. آن‌ها هم اگر دوست دارند٬ برگردند.

7.     بعد اين‌كه همه‌ي مشكلات و بدبختي‌هاي ايران را هم كه بگذاريم كنار هم و همه‌ي خوبي‌ها و امكانات و مزاياي زندگي در يك كشور پيشرفته را هم كه جمع كنيم٬ تغييري در اين واقعيت نمي‌دهد كه من –و به نظرم خيلي‌هاي مانند من- در ايران آدم‌هاي شادتري هستيم و لذت بيشتري از لحظه‌لحظه‌ي زندگي را تجربه مي‌كنيم. يعني اين‌طور بگويم كه مجموع آن امكانات و مزايا٬ اگرچه كيفيت بالاتري از زندگي را به همراه مي‌آورد٬ ولي براي آدم‌هايي مثل من٬ با پيشينه و هويت فكري و علقه و ريشه‌اي كه در ايران دوانده است٬ لزوما زندگي شادتري را رقم نمي‌زند. من اين‌جا كنار درياچه‌ي ژنو٬ در هوايي كه از تميزي برق مي‌زند و زير آسماني كه آبي است قدم مي‌زنم و با خودم فكر مي‌كنم كي برمي‌گردم ايران كه در خيابان انقلاب (با آن دود و كثافتش) جلوي كتاب‌فروشي‌ها پرسه بزنم و از آن‌جا راهم را كج كنم بروم كريمخان٬ نشر چشمه و يا بروم كلاس آواز استاد فلاح. اين درست كه آدميزاد هميشه حسرت چيزهاي نداشته‌اش را مي‌خورد. اما مي‌شود جاي اين‌ها را عوض كرد. يعني مي‌شود من در ايران باشم و گاهي يادي از خاطرات خوش كنار درياچه‌ي ژنو هم بكنم. اين‌طور شادترم. تازه مي‌خواهم سه‌تار را هم دوباره شروع كنم و اين خودش كم چيزي نيست.

8.     من در ايران انگيزه و داشته‌ي بيشتري براي حركت و همان –به قول خودمان!- پيشرفت دارم. در ايران روابط را بهتر مي‌شناسم و توانايي‌هاي گفتاري و نوشتاري‌ام هم به كمكم مي‌آيند كه در كنار تخصصم از من آدم به نسبت توانمندي بسازند. اين‌جا٬ به عنوان يك غريبه٬ من آدم متوسطي هستم كه مزيت ويژه‌اي از ديگران دور و برم جدايم نمي‌كند. در ايران٬ دست‌كم اميد اين را مي‌توانم داشته باشم كه منشا اثر بيشتر و رضايت‌بخش‌تري براي خودم و ديگران باشم.

9.   من مي‌خواهم حلقه‌هاي دوستانه‌ي دور و بر خودم را گسترش دهم و با كساني كه انتخاب مي‌كنم مراوده‌ داشته باشم. زندگي در غربت حق انتخاب را از آدم مي‌گيرد. در واقع انتخابي وجود ندارد. گزينه‌هاي محدودي دور و بر آدم هستند كه يا بايد به آن‌ها قناعت كرد و يا تنها ماند. دوستان خارجي هم هستند. اما تجربه‌ي شخصي من براي برقراري ارتباط عميق و ريشه‌دار با آن‌ها چندان اميدبخش نبود: همديگر را مي‌بينيم و مهماني مي‌رويم و گپ مي‌زنيم و خوش مي‌گذرانيم؛ اما هيچ كدام از اين دوستي‌ها به عمق روابطي كه آدم با هموطن خود مي‌تواند شكل دهد٬ حتي نزديك هم نمي‌شود. در ايران٬ به تعداد آدم‌هايي كه وجود دارند٬ فرصت هست كه آدم با دقت و وسواس حلقه‌ي دوستانش را شكل دهد و نگهداري‌اش كند. بعد هم اين‌كه من مي‌خواهم در ايران تشكيل زندگي بدهم. زن ايراني بگيرم. حالا اين‌كه يك‌بار تلاش كرديم و به نتيجه نرسيد٬ معنايش اين نيست كه قرار است تا آخر عمر عزب و یالقوز  بمانم. اين هم داستاني مي‌شود براي خودش در غربت.

10. من با دوستانم كه مي‌گويند اگر اوضاع در ايران خوب شود٬ برمي‌گردند موافق نيستم. يعني در واقع٬ هر وقت اين را مي‌شنوم حس آدمي را پيدا مي‌كنم كه دوست‌دخترش بهش مي‌گويد برو و هروقت وضعت خوب شد و پولدار شدي بيا سراغ من. خوب شدن اوضاع يك كشور مفهوم خيلي كلي‌اي است كه بر اساس آدم‌ها و خط‌كشي كه در دست دارند٬ از كسي به كس ديگر مي‌تواند متفاوت باشد. ضمن اين‌كه اين خوب شدن يكهو از آسمان فرود نمي‌آيد روي ملاج ما. فرايندي‌ست كه به نظرم همه بايد جزيي از آن باشيم. گيرم حالا شرايط جوري شده است كه نمي‌گذارند يا نمي‌خواهند جزيي از آن شويم. ولي باز هم چاره‌اش رفتن و برنگشتن نيست. مشابه همان حرفي كه اصغر فرهادي نمي‌دانم كجا درباره‌ي رفتن از ايران زده بود و گفته بود آدم بچه‌ي بيمار خود را در خانه رها نمي‌كند و برود٬ ولو اين‌كه بداند ماندنش هم دردي از او دوا نمي‌كند. فرمول "اگر ايران اوضاعش خوب شود٬ برمي‌گردم" نوعي عافيت‌طلبي درش هست كه يعني من حاضر نيستم هزينه‌هاي اين بهتر شدن اوضاع را بپردازم. يعني آن‌ها كه مانده‌اند٬ زحمت بكشند و اوضاع را بهتر كنند. حالا هر وقت بهتر شد٬ من هم برمي‌گردم. داستان همان احمد‌آقاي كليدسازي‌ست كه بهنود مثالش را زده بود. نمي‌دانم خوانده‌ايد يا نه.

11. مادرم بهم مي‌گويد حالا كه چند سال آن‌جا مانده‌اي٬ چند سال ديگر هم بمان تا شهروندي‌اي چيزي بگيري. ممكن است شما خواننده‌ي گرامي مادرم را از جمله آدم‌هايي تصور كنيد كه وقت و زمان و عمر ديگر آدم‌ها را علف خرس مي‌دانند و از كيسه‌ي خليفه مي‌بخشند. در صورتي كه به واقع اين‌طور نيست. در تمام سال‌هاي تحصيل و حتي بعد از آن مادرم با شعار استفاده‌ي بهينه از وقت ما را سركيسه مي‌كرد و سر درس و مشق مي‌نشاند. مادرم از جمله كساني‌ست كه معتقد است آدم بايد از كمترين فرصتي استفاده كند و "پشتش بگذارد" و "خودش را بالا بكشد" و "كسي شود". اما اين‌كه چرا چنين پيشنهاد زمان‌بر و پرهزينه‌اي مي‌دهد٬ عمدتا ناشي از دو دليل مي‌شود. اول اين‌كه به گمانم اطلاعات و برآورد دقيقي در خصوص زمان مورد نياز براي اخذ شهروندي در كشوري مانند سوييس ندارد. دوم اين‌كه٬ مادرم سال‌هاست دلهره‌ي اين را دارد كه جنگي چيزي دربگيرد و اوضاع مملكت "از ايني كه هست بدتر شود" و ديگر "سگ صاحبش را نشناسد." من اما حاضر نيستم چنين معامله‌اي با خودم بكنم و براي گرفتن شهروندي يا گرين‌كارت يا هر كوفت ديگري بخشي از عمرم را داو بگذارم. من هنوز از اين كه چهار سال از زندگي خودم را صرف گرفتن دكترا كردم٬ شرمنده‌ي خودم هستم و معتقدم اين زمان مي‌توانست به گونه‌ي بهتري صرف شود. اين درست كه خيلي چيزها يادم داد و در پايان راه هم تخصص و عنواني بهم مي‌دهد كه تا آخر برايم مي‌ماند. اما من مدت‌هاست كه اصل و اساس زندگي را بر لذت گذاشته‌ام و معتقدم اگر آدم از انجام كاري لذت نمي‌برد٬ معنايش اين است كه در جاي درست خودش قرار نگرفته است. به نظرم در هر سخت‌كوشي و تلاشي بايد لذت باشد و اگر آدم لحظه‌شماري مي‌كند كه چيزي تمام شود٬ اساسا براي آن كار ساخته نشده است. دو سال اول دكتراي من به اين اميد گذشت كه كم‌كم به Research علاقمند بشوم كه نشدم. دو سال پاياني هم به اين دليل دارد مي‌گذرد كه زحمات دو سال اول را هدر نداده باشم. حالا من بيايم و براي به دست آوردن اقامت و شهروندي و پاسپورت و اين‌ها سال‌ها‌ي بيشتري از زندگي در غربت را كه دوستش ندارم و لذتي بهم نمي‌دهد قبول كنم؟ نمي‌كنم. ترجيح مي‌دهم به جايش منتظر بمانم روابط ايران با دنيا خوب شود تا بتوانيم (مثل سينت كيتس!) بدون ويزا به 130 كشور جهان سفر كنيم. اين كه خيلي بهتر است.
  
12. به نظر من اوضاع و احوال مملكت منطقا نمي‌تواند همين‌طور بماند. حالا نه اين‌كه بخواهم مثل اين‌هايي كه در هپروت هستند و هر روز وعده مي‌دهند كه فردا قرار است انقلاب شود حرف بزنم و اساسا منظورم هيچ تغيير راديكالي در اوضاع سياسي كشور نيست. من مي‌گويم مجموع شرايط اقتصادي٬ سياسي و بين‌المللي فعلي به دلايل متعدد شرايط پايايي نيست و دير يا زود بهبود و تغيير را خواهد پذيرفت. به نظرم فارغ از اين كه اين تغيير در كدام جهت باشد و ساختار قدرت را به كدام سمت هدايت كند٬ صريح‌ترين و ساده‌ترين نتيجه‌اش خروج از بن‌بست فعلي خواهد بود كه به دنبال خودش گشايش‌هايي خواهد داشت. من واقعا به چنين اتفاقي خوش‌بينم و اين كه همين امروز سفارت كانادا در ايران تعطيل شد٬ آسيبي به خوش‌بيني‌ام نمي‌زند. عقل ناقص من مي‌گويد شرايط فعلي ايران مانند سكه‌اي‌ست كه دارد روي لبه‌اش راه مي‌رود و بالاخره به يك طرف غش خواهد كرد و آرام خواهد گرفت. همين عقل ناقص باز به من مي‌گويد اين غش كردن به هر طرف كه باشد٬ ثبات نسبي‌اي ايجاد مي‌كند كه در ميان‌مدت اوضاع و احوال دست‌كم اقتصادي را بهبود خواهد داد. البته اين احتمال هم وجود دارد كه همه‌ي اين حدس‌ها پرت و پلايي بيش نباشد و از خوش‌بيني مفرط نگارنده كه با مقداري اختلال مشاعر همراه شده است نشأت بگيرد. اما به هر حال ديري‌ست كه نگارنده تصميم‌هاي زندگي‌ش را با همين مشاعر مختل پيش برده است و به جز يكي دو بار فاجعه‌ي چنداني رخ نداد. شايد هم سه چهار بار بود يا بيشتر. ولي مطمئنم زير ده بار بود. يا بيست‌بار؟ خلاصه زياد نبود. يا شايد هم بود. نمي‌دانم.

۱۶۵ نظر:

  1. عالی بود... عالی... تحسین می کنم. بیشتر از همه چیز این احساس مسئولیت و آرامش در کنار خونواده رو...

    پاسخحذف
  2. خيلي واقعي و ملموس بود. مرسي.

    پاسخحذف
  3. سلام
    عادت به نظر دادن در وبلاگها و ... ندارم!
    اما واقعا حرف حساب بود و دقيقا هماني بود که من هميشه در ذهن داشته ام.
    انشاءالله در مسير پيش رو موفق باشيد.
    شاوردي

    پاسخحذف
  4. اویس جان از شنیدن خبر برگشتنت همونقدر خوشحال شدم که از خبر رفتن یک یک دوستان غمگین؛ دوستانی که عمدتاً باهاشون ارتباط نزدیکی هم ندارم.یه حس ناخودآگاهی که نمی دونم ریشش کجاست!
    خوش آمدی به وطن (به هر دلیلی و با هر استدلالی که داری میای!)
    در مورد بهبود اوضاع که بنده به زعم خودم مطمئنم عمراً بدون صرف یه هزینه سنگین به طول این همه مدت گندی که تو اقتصاد زده شده (مدتی به طول انقلاب و یه خورده قبلش، چون قبلترش اقتصادی و نظام اقتصادی نداشتیم از اساس)امکان پذیر نیست و یا شاید به قول خودت باعث برون رفت از یه بن بست فعلی (و البته به نظر من رفتن به یه بن بست دیگه)بشه.
    ولی دموکراسی با این بافت اقتصادی فعلی به هیچ عنوان حاصل نمیشه و اصلاح بافت اقتصادی هم بدون هزینه و البته تغییر عوامل برونزای تأثیرگذار انجام نخواهد شد.
    نتیجه اینکه بیا داداش، شاید قسمت شد قلیونی هم با هم زدیم!

    پاسخحذف
  5. تا حدودی زیادی با نوشته شما موافقم.
    در حقیقت من جز کسانی بودم که تا همین چند ماه اخیر حتی معتقد بودم لزومی به رفتن نیست و با ماندن بهتر میتونم مسئولیتم در مقابل پدرمادر،مردم و کشورم رو انجام بدم. اما اشاره میکنم به مورد 3، اینجا پر از آدم هایی که نه به قانون اعتقادی دارن نه یه هدف جمعی، فقط کافیه به هدف خودشون برسن و برای این رسیدن حتی اطرافیانشون هم قربانی میکنند. تو این شرایط افرادی با طرز تفکری مثل من یا شما، خیلی تحت فشار هستند و هر روز مایوس تر از روز قبل میشن.

    به نظر میادهمونطور که شما گفتید عمر خیلی بلند نیست و همونطور که خیلی فرصت برای لذت بردن از کنار نزدیکان بودن نداریم، خیلی هم فرصت برای لذت بردن از مسائل دیگه مثل آزادی و... نداریم!
    شاید اگر شما برگردید و نامزد کنید و تو پارک در حال قدم زدن با نامزدتون گشت ارشاد بهتون گیر بده و براتون از آقا امام حسین و ازدواج حضرت فاطمه بگه متوجه میشید خیلی از لذت هایی که مد نظر شماست اینجا ممکن نیست.

    به نظر میاد شرایط زندگی در ایران به طور کامل نه اون چیزیه که شما تشریح میکنید نه اون چیزیه که من تشریح میکنیم. این وسط باید یه راهی پیدا بشه و یه هدفی و...

    پاسخحذف
  6. سلام دوست ناديده عزیز

    من فکر می‌کنم اشتراکات زيادی داريم. در رابطه با وطن و مهاجرت و غيره يادداشتی نوشته بودم در راستای جواب مهندس عبدی به مهاجرانی. به اين يادداشت هم مربوط می‌شه. خوشحال می‌شم نگاهی بندازی و نظرت رو بگی. خوش باشی
    لينک يادداشت

    پاسخحذف
  7. سلام حاج اویس،
    حرف دل مارو زدی با ادبیات زیبات،
    امیدوارم این بازگشت پشیمونمون نکنه که البته مهم هم نیست ، چون آدم همیشه با داشته هاش تصمیم می گیره، پشیمونیم بخشی از زندگیه
    ببینیمت حاجی،
    علی

    پاسخحذف
  8. سلام؛
    با بسیاری از موارد مخصوصن مورد 8 قرابت فکری دارم ... منتها چیزی هست که شاید در فرآیند تصمیم گیری برای برگشت به ایران مغفول نظر بشه. اینکه الان دو انتخاب راحت و کم هزینه در دسترس هست، یکی ماندن در موقعیت فعلی، و دیگری برگشت به ایران. ولی زمانی که به ایران برگردی و مثلاً بعد از دو سال تصمیم بگیری که دوباره بری، این بار دیگه انتخابهای راحت در دسترس نخواهند بود؛ یعنی درواقع زمان و هزینه زیادتری می طلبه که دوباره از ایران بری.
    این حس اجبار برای ماندن در یک موقعیت، حس خوبی نیست، چیزی از جنس محدودیت، اسارت، ...، فکر میکنم این حس رو الان تجربه نمیکنین چرا که قدرت انتخاب خوبی دارین با هزینه های نه چندان بالا.
    به هر حال امیدوارم موفق باشین و با یک ازدواج مناسب، تشکیل یک زندگی سالم و بهداشتی رو بدین :-)

    پاسخحذف
  9. سلام اويس جان!
    يه شعاري هست برگرفته از شعري كه به نظرم قبلا بيشتر استفاده مي شد: "... من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه كسي برخيزد؟..." به نظر من هم اگه من بروم، تو بروي، كه دگر بماند. تازه احتمال ميدم درصد بالايي از اونهايي كه ميرن قبل از رفتن يه دوره اي از همين شعار ميدادند. خوشحالم كه برميگردي و يا برگشتي، البته اگه بر نميگشتي هم ناراحت نميشدم.اميدوارم در دوره پيش رو موفق باشي و به آرزوهات برسي

    پاسخحذف
  10. كاملا با حرفهات موافقم.

    پاسخحذف
  11. خیلی همدردم با نویسنده. انگار این تنهایی فرنگ زیستن به آدم یاداوری می کند چقدر اتفاق خوب را جا گذاشته و آمده . همه ی خوبی های کوچک وطن را انگار با چشمان بازتری میبینی.

    پاسخحذف
  12. درود اویس جان! منم که قبلا گفتم باهات هم عقیده ام.

    پاسخحذف
  13. بسیار عالی... بمانید... بر مواضع خود پایدار بمانید...

    پاسخحذف
  14. بسیار خوب بود و بسیار خوشحالم که هستند عده ای که اینطوری فکر می کنند

    پاسخحذف
  15. من اصلا نمی دونم باید چه جوری از این حرفها و این جملات و این اعتقادات تشکر کنم...خط به خط جمله به جمله انگار که همه فکرهای من بودند که روی کاغذ اومدند...خوشحالم، خیلی خوشحال، از بودن همچین آدم هایی و از برگشتنشون و از نوشتنشون...ممنون

    پاسخحذف

  16. با این جمله که گفتید "اگر آدم از انجام كاري لذت نمي‌برد٬ معنايش اين است كه در جاي درست خودش قرار نگرفته است" کاملا موافقم. اما در مورد اون بخش که گفتید "بر می گردم و یک گوشه کار رامی گیرم" می خوام بگم هر کدوم از ما دانشجوهای دور از محیط واقعی کار در ایران، اگر بر می گردیم باید آمادگی این را داشته باشیم که قراره گاهی نتیجه زحمات مون را نبینیم، یا حاصل ماه ها تلاش مون با یک تصمیم نابجا نقش بر آب بشه. اگر برمی گریم باید خودمون را آماده کرده باشیم

    پاسخحذف
  17. با تمام احترامی که برای نویسنده و نظرش در مورد بازگشت به وطن قائل هستم به عنوان دانشجویی که خارج از کشور تحصیل می کنه نظرم اینه که باید نکته ای رو که در میان کلامتون پنهان بود گوشزد کنم: چه تضمینی وجود داره که تصمیمتون به خاطر فشار ناشی از 4 سال تحصیل در مقطع دکتری اون هم در شرایطی که به قول خودتون بی علاقه بودید نباشه؟
    دوری از خانواده فشاریه که همه ما تحمل می کنیم. ولی یک تحلیل واقع بینانه از شرایط کشور نشون میده که هیچ کس درون اون سیستم منتظر شما نیست که به قصد اصلاح وارد بشید. تنها در صورتی می تونید امیدوار به تاثیر گذار بودن باشید که خودتون رو هم فکر و هم مسلک با سردمداران فعلی نشون بدید و در این قالب به اهدافتون برسید. در غیر این صورت حتی به چند ماه هم نمیکشه که از بازگشت پشیمون می شید و می گید ای کاش موقعیتم رو حفظ می کردم و سعی می کردم حداقل نجات بخش خانواده باشم.
    می دونم شاید حرفم مخالف روح جمعی و انسانی و یا حتی امیدواری به آینده باشه، ولی در حال حاضر برای کسی که موقعیت مناسبی در خارج از کشور داره بازگشت تصمیم منطقی ای نخواهد بود (صد البته از دیدگاه بنده)

    پاسخحذف
  18. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که اروپا بودن با آمریکا بودن متفاوت است و نهایتا هم به نتیجه متفاوتی برای فرد می انجامد، اما کلا هیچ درست و غلطی در برگشتن نیست! امیدوارم شما از برگشتن خود لذت کافی و وافی را ببرید

    پاسخحذف
  19. You're not alone, and I'm really happy someone finally wrote about this. Thank you (and I apologize for writing in English, my computer doesn't support Farsi at work).
    Thank you again and I wish you the best in all the decisions you make

    پاسخحذف
  20. سلام با نوشته تون بسیار بسیار ارتباط برقرار کردم چون در واقع دغدغه ی این روزهای من همین حرفای شماست ولی دقیقا از نگاه مقابل! من درسم در حال اتمام است و به شدت دنبال یه راه و روشی برای ادامه ی تحصیل در خارج هستم. علتی که می خوام برم هم نه علم و سواد و تحقیقات، که رفتن به جایی ست که امید را در من تقویت کند. من نمیدونم شما چه رشته ای خوندید یا در چه زمینه ای مشغول به کار هستید و اینکه چقدر از اوضاع امروز اجتماع ایران اطلاع دارید، ولی من حداقل در چند سال اخیر که در فعالیت و مطالعه های اجتماعیم بیشتر شده، کاملا روند موجود را رو به سراشیبی می بینم و اینکه هیچ امیدی هم به اصلاح نیست متاسفانه. یعنی هر روزی که بیشتر اینجا زندگی می کنم حس رخوت و سستی در من بیشتر می شه و تنها چیزی که محرک من برای ادامه کار هست تلاشم برای رفتنه! بله من خودم چند سال قبل از اون دسته آدما بودم که هر کسی برای ماندن ( و نه تحصیل) می رفت خارج رو خائن می دونستم. با همون استدلال هایی که شما کردید. ولی الان نه.
    این بحث وطن هم مقوله ی جالبیست. باید تعریف بشه. بحث شخص شما نیست شما استدلال نهائی و اصلیت برای بازگشت این بود که احساس لذت نمی کنی. خب حق داری و باید برگردی ایران. ولی بحث سازندگی و شکوفایی و اینها رو مطرح نکن. اینجا قانون حاکم نیست. صریحا حاکم نیست! اونور حداقل در ظاهر می گن قانون و خب اینکه بی قانونی هم دارن بر کسی پوشیده نیست ولی خب عمرا به ما نمی رسه. نوشته بودی اینجا می خوای مفید باشی، خیلی خوبه ولی اینجا کسی که رئیس توئه می تونه هیچی از نبوغ تو رو درک نکنه و تو دقیقا اینجوری هدر شی!می گی که راهش اینه که مبارزه کنی! اتفاقا راهش اینه که جلو این روند بایستی تا اصلاح کنی، که در اونصورت ایشالا در صد سال آینده موفق می شی و البته باید بری در حوزه های اجتماعی فعالیت کنی نه مثلا الکترونیک!!! ( من نمی دنستم رشته ی شما چیه!)
    در مورد وطن هم بگم وطن به مفهوم خاک ارزش نداره. ارزشش به آدماییه که توشن. یعنی احساس می کنی برات ارزش قائلن و درکت و می کنن و می شناسنت. و خب آداب رسومشون هم بهت نزدیکه. پس هر جائی چنین آدمایی پپیدا کردی می تونی برای خودت یه وطن کوچیک درست کنی!همین! :)
    ولی خب هر کسی بر حسب شرایطش تصمیم می گیره و هر کس فقط یکبار می تونه تو این دنیا زندگی کنه!
    موفق باشید!

    پاسخحذف
  21. خیلی از حرفاتون درسته و همه ماهایی که بیرون ایران هستیم بارها بهشون فکر کردیم.

    ولی احساس می کنم شاید یه معیار خوب برای سبک و سنگین کردن تصمیمی به این مهمی، نظر خواستن از کسایی باشه که با همین طرز تفکر برگشتن به ایران. نتیجه نظر سنجی من به هیچ وجه مثبت نبود.

    حالا که شما تصمیم به برگشت گرفتین، فکر می کنم خوب باشه بعد از برگشت با بی طرفی کامل هر چند وقت یه پست دیگه بگذارید و نظرتون رو راچع به این تصمیم بنویسین. شاید به دیگرلن هم کمک کنه.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. manam khoshhal misham har vaght bargashtin, haraz chandgahi benevisin ke cheghadr be omid hatoon nazdik shodin.
      chizaee ke neveshtin, arezouie mane. manam doost daram bargardam, ama ham ba afrade mokhtalefi ke bargashtan mashverat kardam, ham inke khodam ghablan che dar hozeie mohandesi, va che dar hozeie ejtemaee-farhangi fa'aliat kardam. fekr mikonam baraye khode man, inke bargardam ie goosheye karo begiram, serfan arezou hast, va na vagheiat. va albate ke moteasefam ke ino migam va doost dashtam oza joore dige bood va mishod ke talashi baraye eslah kard.

      حذف
  22. حرف دل خیلی از ماها بود
    مرسی

    پاسخحذف
  23. جانا سخن از زبان ما میگویی

    پاسخحذف
  24. خیلی خیلی خوب بود. خود من هم می خوام برگردم ایران بعد از این دکترا و بقیه دقیقاً همین برخوردی رو که گفتین با من می کنن. این خیلی امیدوارکننده است که این ذهنیت بازگشت به ایران داره روز به روز طرفدارای بیشتری پیدا می کنه.

    پاسخحذف
  25. نميخوام بگم که من خيلی بيشتر از تو دلتنگ ايران ميشم ، امّا قطعا بدون کمتر از تو دلتنگ نميشم، منم دقيقا مو به مو مثل شما فکر ميکردم ، تا اينکه اين سری رفتم ايران ، واقعا اوضاع بديه ، نميگم برنگرديم چون اوضاع بده ، اتفاقا دقيقا اعتقاد دارم که ماها بايد برگرديم تا بشه يه کاری کرد
    مسئله اينجاست که آدم بايد يکم صبر و تحمل به خرج بده ، ما قرار به اميد خدا 50 سال ديگه زندگی کنيم ، ميتونيم 5 سالش رو برای مسائل مهاجرت اينجا يا هرجای ديگه اي وقت بذاريم
    به هر حال برگشتن برای زندگی به ايران اونم الان در کوتاه مدت هزينه اي نداره که هيچ خيلی هم اوايلش خوبه ! امّا به صورت بلند مدت عقل سليم ميگه که آدم وقتی امکان کاری رو داره و ميشه تو چند سال جمعش بکنه ، انجامش بده (منظورم تحصيل تو دانشگاه بهتر و انجام کار مهاجرتی تو يه کشور نسبتا باثباته )

    من اين حرفها خيلی دغدغه ی ذهنی ام بود (و واقعا عالی نوشتی)تا اين سری رفتم ايران و سه ماه بودم ، اونوقت به اين نتيجه رسيدم که بايد رفت ايران ، امّا قبلش اينجا رو هم پيگير باشم ،

    در نهايت اينکه يکم نوشته ات از روی دلتنگی بود به نظرم

    پاسخحذف
  26. از فرط خوشی بعد از خواندن پست داشتم پرواز می‌کردم. آقای ندیده‌ی نشناخته، چه قدر حس هم‌دلی و هم‌زبانی دارم با تو. ممنون... یا علی مددی!

    پاسخحذف
  27. من به عنوان كسي كه خارج از كشور تحصيل كردم و كار و قصدي هم براي برگشت ندارم معتقدم كه اكثر ماها تو يه دوره از زندگي با اين دغدغه و شك و جدال بين موندن و برگشتن كلنجار ميريم. ولي در نهايت خوشحالي و رضايت از نتيجه چنين تصميمي برمي گرده به خيلي از ارزشها و اولويت هاي فردي و من فكر مي كنم شما اين رو خوب تو اين جمله خلاصه كردي كه اگر ادم از كاري لذت نمي بره معنيش اينه كه تو جاي درست خودش نيست. اين جمله دليلي ميشه براي شما كه برگردي و دقيقا براي من كه برنگردم.
    علاوه بر اين هم من با استدلال هاي سازندگي وطن و اينكه با رفتن اونجا ساخته نميشه موافقم اما فكر مي كنم اين هم باز برمي گرده به تعريف ادم ها از وطن و اميدي كه شرايط امروز براي سازندگي در ادم ايجاد مي كنه.
    در هر حال به نظرم ادم ها تو لحظه با داشته ها و نداشته هاي اون لحظشون تلاش مي كنن كه بهترين تصميم رو بگيرن. پس مهم اين نيست كه فكر كني اين تصميم خوبه يا بد چون حتما بهترين تصميم اين لحظست، مهم اينه كه پاي مسئوليت تصميمت بايستي كه اينطوري حتما مي توني هر جا خراب شد بدون پشيموني باز از نز بسازي.
    موفق باشي

    پاسخحذف
  28. http://weblog.detail.ir/?p=1030

    هم عقیده ام با شما. خودمون باید بسازیم این مملکت رو

    پاسخحذف
  29. بسیار خوب. ممنون از نوشته تون، ولی لازم است این مساله را هم ببینیم که 1- فرمول شما هم برای زندگی بر اساس این چیزی که شرح دادید در یک کلام همان عافیت طلبی است. (البته باید صادقانه بگم که من همه متن رو نخوندم) و 2- با این اوصاف به عظمت فداکاری آنهایی که بخاطر عقاید و آرمان مردمشون هجرت کرده و می کنند و دیگه حتی نمیتونن برگردن یک لیوان آب دست پدر و مادرشون در سالخوردگی بدهند، پی می بریم. الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله ... خدا پشت و پناهشان

    پاسخحذف
  30. یک جاهایی از این نوشته وجه دیگر ماجرا را نشان می دهد. نشان میدهد عظمت کار آن کسانی را که بخاطر اعتقادشون و آرمان رستگاری مردمشون هجرت کرده و یا می کنند و دیگر حتی نیمه شبی هم نیستند تا لیوان آبی به دست پدر و مادر سالخورده یا بیمارشان بدهند. الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله ... باید قبول کنیم که همه ما در ماندن (و یا آمدن و رفتن) منافع کثیری داریم و این منافع شاید اصلی‌ترین حقوقی است که مهاجرین ملت ما از آنها چشم می پوشند و این فداکاری بزرگی است.

    پاسخحذف
  31. سلام
    به عنوان شخصی که ایران را ترک نکرده و قصد هم ندارد و از همه‌ی کسانی که ایران را ترک کردند و کشور را تنها گذاشتند شاکی هستم (هر چند هرگز سرزنش‌شان نمی‌کنم) و آن‌قدر احساس تنهایی و درماندگی می‌کنم که من هم در فکر رفتن هستم تحسین‌تان می‌کنم و از شما قدردانی.
    اما از دوستان من یا برنگشتند یا آن یکی دو-نفری که از همین حرف‌ها می‌زدند، وقتی برگشتند یک سال هم نتوانستند تحمل کنند. از این کری‌های سطحی نیست و من هم هزار دلیل دارم برای خودم اما هشدار می‌دهم که بیا و ببین و بعد از ماندن حرف بزن. ما که عادت کرده‌ایم به این گرد غم و مرگ و ناامیدی. شما که می‌آیی و هوا به هوا می‌شوی... مراقب خودت باش.
    من هم جایی نه برای زندگی و نه برای کار بهتر از ایران سراغ ندارم. جایی که همه فارسی حرف بزنند. من هم خانواده‌ای دارم که تا الان پشت من بودند و حالا از پسر بزرگ خانواده انتظار دارند که کنارشان باشد. من هم این‌جا کار و زندگی به هم زده‌ام و شاید این‌که می‌خواهم بمانم از محافظه‌کاری‌م باشد اما... والله دیگر نمی‌توانم. آدم یک بار زندگی می‌کند. بیا و ببین! شاید توانستی در میان این همه انسان مجنون و مسخ‌شده تحمل کنی... من دیگر طاقتم طاق شده. امیدوارم چند نفری برگردند و بمانند که امیدی هم باشد برای ما.

    پاسخحذف
  32. سلام همشهری
    جالبه که در گیر و دار تصمیم رفتن و ماندن این پست شما رو اتفاقی خوندم موضع من کمی با بقیه دوستان فرق داره و شاید دیدن موقعیت من که هر آن ممکنه برای هر کدوم از شما پیش بیاد تلنگری باشه به عقل و احساسمون...
    من از سال 87 دنبال رفتن بودم ولی به خاطر دلتنگی خانواده نتونستم دل بکنم ولی بالاخره سال 90 رفتم امریکا یک سال از دکترام رو خوندم فردای روزی که امتحان جامع رو دادم بهم خبر دادن که پدر و مادرم در یک تصادف رانندگی از دنیا رفتند 24 ساعت بعد توی هواپیما بودم و سه روز بعد از فوتشون رسیدم بالا سر مزارشون الان دو ماهی هست که ایران هستم و در این دو راهی رفتن و ماندن از نظر خودم تا قبل از این فاجعه و خیلی از دوستانم حالا که پدر و مادرم نیستند دیگه دلیلی برای موندن نیست که وطن برای من با اونها معنا میشد ولی برای خودم هم عجیبه که اتفاقا حالا خیلی بیشتر به موندن فکر میکنم بگذریم از مسائل حقوقی که باهاشون مواجهم و نا چارم برای مدتی ایران باشم ولی خیلی جدی به موندن در ایران هم فکر میکنم یک هفته قبل از این فاجعه عروسی برادرم بود و من به خاطر مسائل ویزا نیومدم و دقیقا یک هفته بعد توی هواپیما به مقصد ایران نشسته بودم... زندگی خیلی بازی ها داره و فرصت با هم بودن خیلی کمه خیلی خیلی کمه وقتی عزیزانت رو از دست میدی تازه میفهمی که خیلی از چیزهایی که تا به حال به نظرت غیر قابل تحمل میومدن اتفاقا خیلی مهم نیستند مهم اینه که روزی که با مرگ مواجه میشی تو دستات چی داری؟ آیا از زندگیت راضی هستی یا نه؟ و واقعا فکر میکنم رضایت از زندگی در اون لحظاتی است که دلی رو شاد کردی و نقشی در خوشبختی دیگران داشتی و در یک کلام زمین رو به جای بهتری برای زندگی تبدیل کردی و نه لحظاتی که فقط و فقط برای پیشرفت شخص خودت تصمیم گرفتی. حالا ما باید ببینیم که با توجه به همه ظرفیت های روحی و فکری خودمون کجا فرصت بیشتری برای تأثیرگذاری در زندگی جامعه ای که درش هستیم خواهیم داشت. همونجا بهترین جاست برای زندگی

    پاسخحذف
  33. Bravo...I feel so happy to see in this "Fair is foul, and foul is fair / Hover through the fog and filthy air" situation there are many young, well educated iranians whose mature judgement will surely and in not far away future bring about stability and prosperity to our country...we are alive by our hopes and ambitions

    پاسخحذف
  34. سلام
    راستش من هم متن رو كامل خوندم و هم كامنت ها رو. با كلمه به كلمه اش مخالفم.راستش فكر مي كنم به خاطر زمينه هاي شخصي (خانواده، رشته و محل زندگيتون اونور آب) خودتونه.
    اينكه اينقدر راحت آدمهاي سوال كننده را احمق و خارج از گود فرض كرده ايد ادم را ناراحت مي كند.اون آدمهايي كه از شما سوال مي كنند زياد هم خارج از گود نيستند در همان چاهي هستند كه مي خواهيد خودتان را درون آن بياندازيد. از همانهايي هستند كه هزاران بار اينجا زمين خورده اند و هزار ناكامي در جيبشان دارند كه يكيشان، سر پر باد و آرزوي شما را به دوران در مي آورد. آنها هم خواسته اند اين وضع را درست كنند و اكنون كه با استخوان شكسته و هزاران درد و مرض ناشي از استرس و افسردگي دارند نا اميدانه ارزوهاي بر باد رفته خودشان را نگاه مي كنند آرزو مي كنند كاش رفته بودند و عمر خودشان را اينجا تلف نمي كردند. كساني كه پول خريدن يك سه تار مشق را هم نداشته اند و به خاطر لباس كهنه شان عارشان مي شد وارد كلاس آقاي فلاح بشوند و انقلاب را فقط در دوره دانشگاه ديده اند و حالا، بعد از سربازي و استخدام در يك شركت دولتي و كاري كه اصلا ربطي به علاقه و تخصصشان ندارد؛ فقط به آنجا مي روند تا به ياد خاطرات بي خياليشان باشند؛ اينطور فكر نمي كنند.
    همه اينجا به دنبال پيشرفت به خاطر پيشرفت نيستند. گاهي به دنبال دفع افسد به فاسدند. آنهايي هستند كه در همان شهرستان هم اجاره مي نشستند و اينجا هم چون آشنايي ندارند و عليرغم لياقتشان جايي براي پيشرفتشان متصور نيست.

    پاسخحذف
  35. ميتونم بگم با 90 درصد حرفها و استدلالهاتون موافقم و كاملا درك ميكنم.

    پاسخحذف
  36. jaleb neveshti,
    dark mikonam chon khodam ham 8 saleh az iran raftam
    vali khaili dust daram ghiafato bebinam dar senne 65 salegi vaghti etefaghi cheshmet be in maghaleh miofteh!! dar har hali bashi cheshmat didanieh:D

    پاسخحذف
  37. حالی کردیم این عصر یکشنبه ای اویس خان! ندیدمت اما خیلی دوست دارم روزی این فرصت برایم فراهم شود که با هم ارتباطی داشته باشیم.
    در ضمن از جمله ی آخر نوشته ات هم خنده ام گرفت. جالب بود.

    پاسخحذف
  38. بیا که هم ما دلمون تنگ شده هم مردممون به بودن آدمایی مثل تو نیاز دارن. امید سیدی

    پاسخحذف
  39. این نوشته در مورد فقط خودت بود که اینجا چه احساسی داری. ولی یادت باشد در آینده ای که زیاد هم دور نیست باید در مقابل بچه هایت با امکانات کم ایران و مقایسه آنها با امکانات اینجا که اگر آنها اینجا بزرگ می شدند از چه امکاناتی بهره مند بودند باید جوابگو باشی. من هم وقتی از پدر و مادرم جدا شدم آنها میانسال بودند و بعد از 25 سال که برگشتم به کهولت سنی آنها رسیدم. آنها را نگاه می کردم و نگران مرگشان بودم. ولی باید همیشه مقایسه کرد که با ماندن اینجا چه چیزی را از دست می دهیم و چه چیزی را به دست می آوریم. ولی من اگر جای تو باشم از تجربه دیگران که برگشته اند و نتوانسته اند بمانند استفاده می کنم و پرس و جو می کنم که کسانی که برگشتند آیا توانستند بمانند؟ آیا ماندند یا برگشتند؟ و اگر برگشتند چرا برگشتند. البته اینجا کره مریخ نیست و هر موقع خواستیم باز می توانیم بیائیم ولی همانطور که می بینی روز به روز اوضاع ایران رو به سخت شدن است و رفت و آمد مشگلتر می شود.

    پاسخحذف
  40. دستِ توانایی دارید برای نوشتن. حرفاتون حالُ روز خیلی از فرنگ‌نشین های امروزه.

    پاسخحذف
  41. خیلی خوب توصیف کردین..
    خیلی جاها موافقم

    پاسخحذف
  42. ما هم دوست داریم برگردیم. مملکت هم دوست داره ما برگردیم البته تا با فوق لیسانس دو سال زندگیمون رو تو سربازی هدر بده و تحقیر شده تف مون کنه تو جامعه. آخرش نه کاری نه هیچی.
    اینجا کار سخت تر گیر میاد ولی نون اش حلال تر از ایرانه.

    پاسخحذف
  43. از صفحه فیسبوک دوستان به اینجا سر درآوردم. موضوعی که چندی ذهن مرا هم بخود مشغول داشته است.
    بند 12 یادداشت؛ شاید بتواند همه ی موارد را در بر بگیرد. اصولا همه ی ما برای اتخاذ تصمیم در نهایت به عقل خود مراجعه می کنیم و راهی را انتخاب می کنیم که البته در محدوده ی امکانات موجود معنی پیدا می کند. اشتباه و خطا هم جزوی از مسیر حرکت ما در زندگی است و در عمل راه صواب را از خطا به ما نشان خواهد داد. یک بار و دو بار و صد بار و هزار بار هم ندارد. کار ناکرده و راه نا رفته خطائی هم ندارد. خلاصه انکه می ماند و آنکه باز می گردد راه خاص خود را دارد و خطاها و آزمون های خاص خود را. آقا جان این همان میوه ی بهشتی ای است که حضرت آدم همه ی ما را به تناولش دعوت کرده است. اگر قرار نبود میل کنیم خداوند متعال درختش را هم تعبیه نمی کرد.
    مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.

    پاسخحذف
  44. سلام رفیق ندیده
    فقط خواستم بگم دمت گرم.
    منم دارم برمیگردم.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هم میخواهم برگردم اینجا جای ما نیست

      حذف
  45. به نظر من آدمهایی که اومدن خارج و زندگی خارج از ایران و تجربه های متفاوتش رو از نزدیک حس کردن وقتی برگردن به وطن خیلی موفق تر و متمرکزتر می تونن به اهدافشون برسن به این دلایل :
    1) فهمیدن که این خارجی ها هم خیلی بی عیب و نقص نیستن و ما چیزایی داریم که اینا ندارن تو فرهنگشون و ..
    2)با دیدن سبک و فرهنگ و لایف استایل و خلاصه خیلی چیزای این خارج به قدرت مقایسه بین وطن و خارج دست پیدا می کنن که این حداقل باعث میشه هداف زندگی شخصی خودشون رو خیلی بهتر معین کنند و اگه نمی تونن کل ایران رو درست کنند می تونن خیلی چیز های خوب این خارجی ها رو بگیرن و در کنار چیزای خوبی که ما داریم و اینا ندارن بچینن و حداقل تو محدوده زندگی خودشون پیادش کنن
    3)خارج برای کسی که توش نبوده همیشه وسوسه کننده است ولی وسوسه چیزی که امتحانش کردی و برات روشن شده از چیزی که مبهمه و امتحان نشده و از را دور خوشه قطعا کمتره و این وسوسه در کنار داشتن هدف در ایران کمتر هم میشه

    موفق باشی در کنار خانواده و در دنیایی که می خواهی برای خودت در وطن بسازی :)

    پاسخحذف
  46. آقای دکتر به قول معروف نشاشیده شبت درازه.

    پاسخحذف
  47. مهدی از کیش
    زیبا بود هم عاشقانه هم منطقی.من که انرژی مثبت گرفتم.من به شخصه آرزوی موفقیت می کنم برای شما.
    من هم به به خاطر همچنین تفکرات و روحیاتی به آینده ایران زمین خوش بین هستم.

    پاسخحذف

  48. من هم در زمانیکه یک سال بود از خانواده دور بودم، برادرم رو از دست دادم و حسرت دیدنش به دلم موند برای ابد...

    و کابوس سال‌های بعدم شده شنیدن خبر مشابه برای بقیه عزیزانم، که ولم نمی‌کنه و از اینکه فرصت بودن با اونها رو از خودم گرفتم، سخت ناراحتم.

    اما متأسفانه مشکل تو ایران خیلی‌ گسترده‌تر، پیچیده تر و ریشه دار تر از ایناست که با منو تو و ۱۰ نفر و ۱۰۰ نفر بشه تغییر ایجاد کرد.
    اگه درگیر کوچکترین کار اداری شده باشید، باید قاعدتا تجربه "جون به لب رسیدن" رو داشته باشین. هیچ کس احساس مسولیت و همکاری واسه راه انداختن کار آدم رو نداره، به هر دری میزنی‌ و به هر کارشناس مربوطه و نا مربوطه یی مراجعه میکنی‌، کارت فقط میخوره به "نمیدونم"، "نمی‌شه"، "نیست" و چیزایی‌ که روانیت می‌کنن.

    سر آزاد کردن مدرک فوقم یه کار ۴۰ روزه ۴ ماه طول کشید، صرفاً به خاطر بی‌ مصولیتی آدم‌هایی‌ که رمقی برای انجام درست وظیفه ندران، و دلشون برای کسی‌ غیر از خودشون نمیسوزه. در حدی بی‌ مسئولیتی اون آدمها روانیم کرده بود که دلم می‌خواست دستم بهشون برسه آتیششون بزنم.

    احاطه شدن تو حلقه همچین افرادی دیوونت میکنه بعد از یه مدت. نمیدونم چی‌ باعث شده که آدمها اونجا فقط به خودشون فکر می‌کنن، شاید تقصیری ندارن و سیستم خسته شون کرده، اما واقعیت اینه که با یه گل‌ بهار نمی‌شه و در زمستانی سخت اسیریم...

    پاسخحذف
  49. متن بسیار زیبایی بود. من هم واقعا در شرایط مشابهی بودم. در سویس زندگی می کردم و به جای دریاچه ژنو در کنار در یاچه زوریخ قدم می زدم و همین فکرها را می کردم. تصمیم گرفتم که بر گردم. بسیار زیبا بود و قتی که برگشتم حس بسیار خوبی داشتم. اما متاسفانه بعد از یکسالی همه چیز به خوبی ابتدا نبود هوای آلوده میدان انقلاب اولش جذاب بود اما کمکم نفس تنگی سابق به سراغم آمد، دوباره همان مشکلات قبلی (از این اداره به آن اداره)، تمام وقتم در مسیرها از بین می رفت، دو سال گذشت و هیچ کاری نکرده بودم پرونده استخدامی من در پیچ خم اداری دانشگاه از این طرف به آن طرف می رفت یک روز احتیاج داشتند و ... آری سرانجام دوباره برگشتم اما اینجا را هم از دست داده بودم دیگر انرژی سابق را نداشتم و ...

    پاسخحذف
  50. مطلب جالبی بود و نثر زیبا و روانی داشت. نشون میداد که از دل برآمده بود. اما راستش من هنوز نتونستم با این تفکر اصالت لذت کنار بیام. فکر میکنم خیلی از آدمها توی کشورمون، حتی در سطح مسئولین، توی این تعارض ایدئولوژیکی گیر کردن! اینکه بالاخره لذت بردن و رفاه داشتن تو زندگی اصل هست یا اینکه هدف چیز دیگه ای هست و ممکنه در راه رسیدن به اون هدف تمام زندگی انسان مملو از رنج و درد و سختی بشه! مگر مستحق ترین آدمها برای لذت بردن از زندگی، بهترین بنده های خدا نیستن؟ پس چرا بیشترین سختی و آزار رو توی زندگی ائمه و پیامبران می بینیم!؟ اون هم بخاطر راهی که خودشون انتخاب کردن. اونها هم میتونستن خیلی راحت و بی دغدغه زندگی کنن و از زندگی شون لذت ببرن! اما این راه رو انتخاب نکردن؛ چون هدفشون براشون اصالت داشت که اون هدف لذت نبود. البته ممکنه افرادی هم باشن که در راه رسیدن به اون هدف متعالی، خدا مواهبی هم بهشون بده و از زندگی لذت هم ببرن؛ مثل حضرت سلیمان یا حضرت داود و یا حتی حضرت یوسف که خدا بهشون حکومت و پادشاهی و سروری داد. به هر حال بنظر من پیدا کردن همون هدف اصیل در زندگی چالشی ترین مسألۀ هر انسانی هست و بعد از مشخص شدن اون، دیگه راه برای انسان شفاف و مصائب و گرفتاریها براش معنای دیگه ای پیدا می کنن!

    پاسخحذف
  51. "برمی گردم!" مدتیه که این جمله رو بیشتر و بیشتر می شنوم. یه عده بالاخره درس رو تموم کردند و برگشتند، یه عده در آستانه ی بازگشتند. همه دلایل مشابهی با شما دارند. هیچ کدوم بعد از یک سال تا سه سال هنوز جایگاه یک دکتر علوم انسانی بیرون اومده از فرانسه رو ندارند،بعضن مجبور شدند برای ارائه ی رساله شون، بخش هایی رو حذف کنند تا تائید وزارت علوم رو بگیرند، با کار حق التدریسی در دانشگاه های غیر انتفاعی حتی پول رفت و آمدشون رو هم در نمیارند، ترجمه و تدریس خصوصی زبان کمابیش کمکشون می کنه که کمتر تو خجالت خانواده باشند و ... و ... و ... اما خوشحالند...
    منم برمی گردم و این موج "بر می گردم " برام جالب و شیرین و امیدوار کننده ست.

    پاسخحذف
  52. آقا امیدوارم همیشه کاری رو بکنی که شادت میکنه
    ولی در این مورد خاص لطفا بیشتر و منطقی تر فکر کن

    پاسخحذف
  53. امیدوارم خیلی موفق باشید.

    پاسخحذف
  54. من برگشته ام ! و عمیقا راضی هستم! دقیقا بنابر تک تک دلایلی که گفتی. یاد ماههای آخر تحصیل افتادم و کش مکشهای ذهنی و تصمیمی که از اول هم همین بود: بازگشت به "خانه". دستت را به گرمی می فشارم، بیا، زود بیا خانه بی تو چیزی کم دارد...
    اگر خواستی می توانیم با هم در ارتباط باشیم ای همداستان

    پاسخحذف
  55. salam
    manam alan daghiaghan dar moze shoam gharar daram va daghighan be hamin natije residam mamnon az neveshtat ke tasmime mano mihkam tar kard

    پاسخحذف
  56. یکی بیاد اینها رو به کسایی بگه که دائما به من گیر میدن که چرا نمیرم خارج از ایران دکتری بخونم!!
    واقعا از اینکه به حرفت عمل میکنی و به ایران برمیگردی خوشحالم! این روزها این چیزهای خوب رو تقریبا فقط توی وبلاگ های دوستان میبینم و آرزو میکنم تمام دوستانی که فقط توی فیسبوک و وبلاگ دم از ایران میزنن خفه بشن و بعد از برگشت به ایران حرف بزنن!
    همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم!

    پاسخحذف
  57. یکی بیاد اینها رو به کسایی بگه که دائما به من گیر میدن که چرا نمیرم خارج از ایران دکتری بخونم!!
    واقعا از اینکه به حرفت عمل میکنی و به ایران برمیگردی خوشحالم! این روزها این چیزهای خوب رو تقریبا فقط توی وبلاگ های دوستان میبینم و آرزو میکنم تمام دوستانی که فقط توی فیسبوک و وبلاگ دم از ایران میزنن خفه بشن و بعد از برگشت به ایران حرف بزنن!
    همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم!

    پاسخحذف
  58. چنين تصميماتى بسيار شخصى و وابسته به تعداد زيادى پارامترهاى مختلف و در عين حال متغيير هستند. بطور مثال اگر نگارنده كمى دقيق تر به اطراف خودش نگاه ميكرد مطمئناً كودكان زيادى ميديد كه نه لزوماً در ناز و نعمت كه در آرامش فكرى و امنيت روانى بسيار بسيار بالاترى از ايران در حال رشد و نمو هستند. نگارنده اى كه داراى مدرك دكترى هست با چه عقلى حاضر ميشه بچه خودش رو در مدارس ايران

    پاسخحذف
  59. شما اگر حاضرى بچه خودت رو در ايران بزرگ كنى من با تمام احترامى براى مدرك دكتري شما قائلم و همينطور براي اولويت هاي شخصي خودتون، بايد بگم كه در عقل شما بايد شك كرد. شما فقط وفقط حساب كن چند ساعت از بهترين دوران زندگي خودت در سيستم آموزشي ايران هدر رفته و بعدش ببين بازم حاضري كودك شما هم چنين بلايي به سرش بياد يا نه. اصولاً همين كه ايراني جماعت بايد براي تصميمات شخصيش مقاله بنويسه و به ملت توضيح بده خودش معلول رشد در محيط بيمار هست. به كسي چه تو كجا ميخواي زندگي كني مومن!

    پاسخحذف
  60. سلام
    حرف براى گفتن زياده اما به همين اكتفا مى كنم كه كسى كه قصد داره برگرده و يه گوشه از كار رو بگيره، بايد دقيقاً بدونه كه كدوم گوشه رو چه طور قراره بگيره اگرنه حاصل جز سرگردانى و پشيمونى نخواهد بود.
    اين رو از كسى مى شنوى كه تجربه ى هفت سال كار در ايران و سه سال كار و تحصيل در اروپا رو داره.

    پاسخحذف
  61. اویس جان به نظرت احترام می گذارم . من هم همین دلایل را پس از آمدن سید خندان سال 78 داشتم و برگشتم ایران. ولی از این که دوباره پس از 10 سال توانستم زنده برگردم خارج خوشحال هستم. امیدوارم برای شما تجربه خوبی باشد و به سرنوشت من و حسین درخشان و دکتر علیرضا آزمندیان دچار نشوی.

    پاسخحذف
  62. Salam, neveshte jalebi bood, vali ba hamash movafegh nistam, in ke bargardim, va ye goshei az karo begirim, elm, honar va koshesh oonja khoob taghdir nemishe, dirooz mosahebeh Golshifte ba BBC o goosh mikardam ke bazjoo be oon goofteh bood, mamlekat jaye shomaha nist,!!!estedad ha injori rahat mireh be biron az keshvar va dige oonja gir mikonhe, hame ma ha delemoon sanye baad iran bashim, pishe khanevadeh, ooonja dars bedim, kaar konim, va haaal konim, ammma, vaghti miyaii inja, bachat madrese mire, khodet tooye jaiaii kari movafagh mishi, va mibini dige bargasht, khili khili mahdood mikonhe khodet o va khanevadato, stop mikoni, vali hamishe in heso dari va migi ke yek roozi barmigrdam, ino nemsihe kaari kard, va fekr konam hame ma ha darim, behar haal darde del zyyade, va age bargashti barat arezooye movaghyat mikonam, va omidvaram pashimoon nashi.

    پاسخحذف
  63. همه‌ی دلائلی که بارها و بارها به هزاران نفر در جواب اینکه چرا از اینجا نمی‌روم، داده‌ام رو از زبان دیگری خوندن احساس عجیبی داشت..
    خوش آمدی..

    پاسخحذف
  64. چه نوشته و نثر روان و خوبی. بی اغراق با کلمه کلمه ان همذات پنداری کردم. خصوصن بندهای 4 5 7 8 و 9. من بعد از 11 سال تصمیم برگشت را عملی کردم و نزدیک به 4 سال است از این انتخاب خوشحالم. به نظر من شیوه و انتخاب شیوه زندگی بسیار شخصی است و صحبت اولویت بندی ست.ومن به شخصه ایمان دارم که مدینه فاضله اونور ابها نیست و ما دنیا و روزها و زندگی خودمان میسازیم. همه چیز دیدگاه است!!!
    به قول تبلیغ یک برند معروف لوازم خانگی:مهم نیست کجا زندگی کنیم...مهم این است که خوب زندگی کنیم.

    پاسخحذف
  65. تردید
    مهاجرت یک گذر است.گذر کردن و کندن از یک جهان و قرار گرفتن در بستری دیگر است که تصور و تصویری از ان نمی توان داشت.فرد با قرارگیری در فضای جدید نه معنای گذشته خود را از دست میدهد و نه معنای جدیدی دست میابد. و این همان مشکلی است که باعث درنگ و تردید میشود.
    منبع این نوشته را نمیدونم...یک بار اونورو جایی خوندم و یادداشت کردم...چون سالهاست باتردید و معلق بودن سر کردم.

    پاسخحذف
  66. Dooste aziz. Mazhabi boodan ro ham shayad betoonin be liste dalilhatoon ezafe konin. Doroste?

    پاسخحذف
  67. ببین یعنی حرف دلو زدی... هر کی هستی خیلی دوست درم...

    پاسخحذف
  68. یکی از ابتدایی ترین حقوق انسانها، انتخاب محل زندگیست. اینکه به چه دلیلی رفتی، و به چه دلیلی برگشتی لازم نیست که برای همه قابل فهم باشه. اون چیزی که مهم هست اینه که هر وقت سری به گذشته ات زدی، از کارهایی که انجام دادی پشیمون نباشی و احساس خرسندی کنی. ولیکن چون شرایط زندگی بسیار پویا هست، شاید در مراحلی تصمیمات متفاوتی بگیری، اما مهم اینه که هدف و اصول زندگیت رو گم نکنی.
    زندگی کردن در خارج از ایران یا داخل ایران هر کدوم لطف و صفای خودش رو داره ولی چیزی که همه افراد مقیم خارج از کشور هر سال نوروز تکرار می کنن، شاید نه به زبون که به دل، اینه که انشالله سال بعد کنار خانواده در ایران. من امیدوارم و آرزو می کنم که شرایط ایران به گونه ای تغییر کنه که هر کس با هر مرام و نگرشی بتونه آزادانه و با کمال احترام به زندگی دلخواه خودش برسه و کسی دیگری رو بابت لایف استایلش مورد سرزنش، توبیخ و تنبیه قرار نده. من آروز می کنم (به قول رضا مارمولک)که انشالله همه راه خودشون رو پیدا کنن، برای هر کسی راهی برای خوشیخت شدن هست. هر جا که هست. هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

    پاسخحذف
  69. تو خودت هم خوب می دونی که شانس کار ثابت پیدا کردن برات با این رشته خیلی پایینه و در خیلی از کشورها تقریبا صفره. یه جورایی برنگردی اللافی. پس لطفا اینم به متنت اضافه کن. تخصصت هم نگران نباش. دانشگاه پیام نور خوراسگان هم دکترای حقوق میده . تو نگران خودت باش، ایران ...

    پاسخحذف
  70. salam baradar
    man ham 7 sali hast ke saken ghorbatam dar keshvarhaye mokhtalef .....ba besiary az harfat movafegham in ha darde moshtarake hameye mast amma yek pishnahad behet daram be onvane kasi ke kami tajrobash too in zamine bishtare....ghabl az inke tasmimi be moondan dar iran ya kharj az iran begiri bedoone inke gozineye kharej az keshvar ro kharab koni ., 2 mah ro dar iran bemoon badesh behtar mitooni tasmim begiri too oon 2 mah say kon ba doostat ertebat begirio kami donbal bazare kar bashio o az gasht o gozar ham ghafel nashi oonmoghe khoob dastet miad ke adame zengi dar irane emrooz hasty ya na....iran emroooz ba iran 4 sal va hatta 2 sale pish kheili toofir karde baradar.......yadet nare 2 mah movaghat dar iran bash bad tasmim begir.......darsade pashimooni va khatat kamtar mishe...ya hagh

    پاسخحذف
  71. معمولا نظر خودم را اظهارنمی کنم،ولی با نظردوستان موافقم، درد دل خیلی هارونقل وقول کردی،سکوت بقول سعدی بزرگ دراینجا:خلاف رای خردمندان است


    دوست عزیز هم دکترا درایران بیشتر کارائی داره،هم اینکه خونواده تو خوشحال میکنی،کلاه خودتم قاضی کن ببین خوشحالی ازاینکه خونواده ویا اطرافیانت خوشحال باشندویااینکه صرفأ خوشحالی شخص خودت واست کافیه؟
    اگه اگوئیست نیستی،بروایران.
    بعدأ اگه نخواستی برو کانادا،آمریکا،اروپا،هرجا تصمیم بگیری و یا تصمیم بگیرید،وباآرزوی خوشبختی.

    پاسخحذف
  72. saritar bargard iran ke abadesh koni

    پاسخحذف
  73. Kamelan movafegham va man niz mikhaham bargardam vali zan o bacheham ba man nemiayand. nemidanam in mozoo ra chetor hal konam.
    eltemas e doa.

    پاسخحذف
  74. با درود

    انگیزه تان برای نگارش این پست محترم است و شیوه تان شایسته ستایش. کسانی که عادت کرده اند «دیگران» را زندگی کنند و به حرفها و نگاهها و نقدهایشان (از آنجمله در زمینه ماندن یا بازگشتن) بهای بیش از حد بدهند، باید حرف شما را به گوش جان بشنوند. من فرزند دارم و ناز و نعمت و امکانات اینجا هم زیاد برایم مهم نیست، بزرگ کردنشان اما در فضای مسمومی که کودکان را از مهد تا دانشگاه تفکیک می کند تا پیش از رسیدن نیروهای ذهنی، احساسی، بدنی و اجتماعی فرصت کمی برای شناخت یکدیگر داشته باشند برایم غیر قابل تصور است.
    پایدار باشید.

    پاسخحذف
  75. با درود

    انگیزه تان برای نگارش این پست محترم است و شیوه تان شایسته ستایش. کسانی که عادت کرده اند «دیگران» را زندگی کنند و به حرفها و نگاهها و نقدهایشان (از آنجمله در زمینه ماندن یا بازگشتن) بهای بیش از حد بدهند، باید حرف شما را به گوش جان بشنوند. من فرزند دارم و ناز و نعمت و امکانات اینجا هم زیاد برایم مهم نیست، بزرگ کردنشان اما در فضای مسمومی که کودکان را از مهد تا دانشگاه تفکیک می کند تا پیش از رسیدن نیروهای ذهنی، احساسی، بدنی و اجتماعی فرصت کمی برای شناخت یکدیگر داشته باشند برایم غیر قابل تصور است.
    پایدار باشید.

    پاسخحذف
  76. در سال 1374 با همین دلایل به همراه خانواده به ایران بازگشتم ولی بدلایل هزاران مشگل اقامتم در ایران فقط 9 ماه طول کشید ومجدادا از آنجا گریختم که بعد از 14 سال هرگز پشیمان نشدم ومیشناسم دوستان دیگری را که با همین انگیزه بازگشتند وعموما سعی در گریز داشتند و آنهاکه نتوانستند به چه فلاکتی که نیافتادند من توصیه نمیکنم کسی وطن را ترک کند ولی وقتی ترک کرد و تفاوتهای ارزش انسانی را دید دیگر برایش زندگی درایران باشرایط امروز غیر ممکن خواهدبود.

    پاسخحذف
  77. رضا
    سلام دوست خوب من
    من یک جانبازم که در16سالگی یک پایم راازدست دادم من وطن ومیهنم رادوست دارم ،من ونسل من درسالها ی جنگ به هردلیلی (فردی وجمعی ) به جبهه هارفتیم وماندیم تادست صدام حتی به وجبی ازخاکمان هم نرسد،شایداین روزهاماهاشاکی ترین هاباشیم که جدی گرفته نمی شویم ودرهیچ زمینه ایی جزشعارها وبرخی سیاسی بازی ها دیده نمی شویم .وبی به قول شاملو؛چزاغمان دراین خانه می سوزد.من اکنون دارای مدرک دکتری هستم وبسیارهم برای گرفتن آن زحمت کشیده ام .گاهی فکرمی کنم فرزندانم رابه آن سوی آبهابفرستم اماوقتی فکرمی کنم که این کارمی تواندبه واگذاری همان خاک کشورم به صدام ماننده شودپشیمان می شوم.می دانم متاسفانه تنگ نظری هادراین کشورحاکم اتس وخیلی هابدون داشتن صلاحیت به جایگاههایی رسیدند ولی اگرامثال شماهم میدان رارهاکنیدسرانجام چه خواهدشد.به هرحال زندگی فردی هرکس به خودش مربوط می شوداماهرکجاهستیدهمچنان ایرانی باقی بمانید.رضا ازجنوب ایران جانباز40درصد

    پاسخحذف
  78. دوست عزيز، با كمال احترام به نظر شما و بقيه دوستان نظر دهنده مايل هستم بدليل غرابت نظر شما با افكار چند سال قبل خود، خاطرات خودرا از انجائى اغاز كنم كه به نظرم مياد با اين ذهن درگيرى شما نزديكى دارد:
    بعداز بيست دو سال زندگى در خارج از كشور ( اروپا) و تشكيل خانواده وبا پايان نامه دكتراى مهندسى ومديريت مركز تحقيقات يك شركت معتبرو جايگاه اجتماعى با شبكه ارتباطى خيلى خوب تصميم به بازگشت به وطن گرفتم. چرا؟ داستان از انجا شروع شد كه در تعطيلات بهاره انسال به اتفاق خانواده به جنوب اسپانيا سفر كرده بوديم . يك شب كه همسرم و فرزندانم زودتر ازمن براى شركت در برنامه هاى هتل محل اقامتمان سويت را ترك كرده بودند به درخواست همسرم كه خواهش كرده بود قبل از ترك سويت پنجره اتاق بچه ها را جهت هواگيرى باز كنم وارد اتاق شدم . ان شب اتفاقى افتاد كه تمام زندگى مرا دگرگون كرد. به محض ورود به اتاق رايحه دل انگيزى كه ازسمت پنجره استشمام كردم منو ميخكوب كرد، خداى من اين بو چه اشنا بود اين بوى قديم بود بوى كودكى من بود اين بوى وطن بود. از پنجره به پائين نگاه كردم تاريك بود نتوانستم چيزى تشخيص بدهم سريع خارج شدم و به سختى بعد از چند دقيقه به محلى رسيدم كه منبع ان رايحه بود. بوته هاى بهم فشرده با گلهاى زيباى سفيد ، زرد نارنجى وقرمز شاپسند. نمى دونم چه مدتى انجا مانده بودم ولى يادم مياد سوار ماشين رويا شده بودم و در حال گشت وگذار در دوران كودكى بودم و اخرين حرفى كه پدرم موقع خداحافظى بمن گفت : "پسرم فراموش نكن درخت انجائى مى افته كه ريشه اش است "صداى بسته شدن پنجره منو از ماشين رويا پياده كرد فوراً پيش همسرم كه عصبانى ونگران ازمن سؤال ميكرد كجا بودى ؟ برگشتم و گفتم كه ايران بودم. پرسيد چيزى خوردى؟ گفتم نه كشيدم. خيلى جا خورد چون من اصلاً سيگارى هم نيستم. گفتم بو رو حس ميكنى؟ گفت كدام بو؟ گفتم بوى گل شاپسندو گفت نه حس نمى كنم . گفتم خانم من مى خوام يك سرى برم ايران. گفت ديوانه شدى؟ گفتم نه عاشق شدم. خواهش مى كنم مرا ببخشيد اگر اينقدر با جزئيات تعريف مى كنم فقط قصدم اينه كه حال مرادر انموقع درك كنيد تا به امروز حالم چيست را بهتر ملموس باشد. من برگشتم به ايران هفده ساله خارج شدم چهل ساله برگشتم. نمى تونم احساسم رو براتون شرح بدم هنوز هم اين هيجان منو متوقف مى كنه فقط اينو مى تونم بگم زمانى كه روى صفحه منيتور ديدم كه هواپيما وارد حريم هوائى ايران شد بغض كردم اشك در چشمام جمع شده بود خانم خارجى كه كنارم نشسته بود متوجه شد پرسيد چند وقته خونه برنگشتى؟ خونه؟ تا چند لحظه قبلش اين لغت براى من مفهوم ديگه اى داشت. گفتم خيلى وقته پرسيد چرا زودتر نرفتى؟ گفتم راه رو فراموش كرده بودم. زمان ورود و ان طوفان احساسات و درياى اشك والدين و اقوام و دوستان رو خلاصه مى كنم چون مطمئن هستم ما ايرانى اين قسمت رو همه مون يك جوراى مى شناسيم. الان ده سال از اون ماجرا مى گذره و منى كه فكر مى كردم راه رو پيدا كردم چى شدم؟ اين ده سالى رو كه من در ايران بودم و چكار كردم رو توضيح نمى دم. به احترام هم وطنانى كه در ايران ساكنند و اين امكان رو ندارند. ازادانه حرفشونو بزنند و عزيزانى مثل شما كه با احساسات پاك وطن دوستى در جستجوى راه هستند. به قول خيام پايان سخن شنو كه مارا چه گذشت. همسرم منو ترك كرد فرزندانم با من صحبت نمى كنند سرمايه ها سوختند، جايگاه اجتماعى خود را از دست دادم سر افكنده به اروپا بازگشتم و تبديل به يك توريست سايبرى شدم كه در اين دنياى مجازى لحظه اى در ايستگاهى اطراق مى كنم و امروز هم مزاحم شما شدم. در پايان خاطره روز قبل از بازگشتم رو از ايران ميگم كه با دلى پر از غم رو به دماوند كردم و بهش گفتم كه عشق تو منو كشت. موفق تندرست باشيد هموطنان خوب و مهربانم 

    پاسخحذف
  79. مشکل اینه که اگه کوفت به کله تان با یه خارجی‌ ازدواج کرده باشی‌، و دوسش داشته باشی‌، دیگه نمی‌تونی برگردی!! گیر افتادی بین پدر و مادر و همسر! و جایی که ازش خوش حال نیستی‌.....

    پاسخحذف
  80. "عقل ناقص باز به من مي‌گويد اين غش كردن به هر طرف كه باشد٬ ثبات نسبي‌اي ايجاد مي‌كند"
    گرامی کره شمالی 50سال است چنین ثبات مرگ آوری دارد شما چنین ثباتی را مطلوب میدانید؟ امیدوارم پس از تنفس در هوای تهران پشیمان نشوید

    پاسخحذف
  81. دوست عزیز دلایل قانع کننده و قابل احترامی داری ولی فکر می کنم یک دلیل رو یادت رفته اینجا اضافه کنی

    **** مذهبی بون

    اشتباه میگم؟

    پاسخحذف
  82. سلام
    از سه تار گفتید، خواستم سوالی بگنم.
    یک بار در فرودگاه دیدم اجازه حمل وسائل موسیقی رو نمی دادن. شما تجربه ای دارین؟ چه از لحاظ ورود و چه خروج، آیا اجازه می دن سه تار رو همراه خودت به اروپا ببری یا مجوز خاصی می خواد؟

    پاسخحذف
  83. aval inke ey kash ma iraniha enghadr ehsasati nabodim.
    dovom inke agar inja kaseb nisti zod bargard iran ke
    omr harom nashe baradar
    sevom inke khoda vakili age bargashtim bia ghol bedim ma ham mese in jamate be ensaf nashim.
    akhar inke age ma on mamlekato nasazim ki miad besazatesh.
    taze onja hey azat nemiporsan "where are you from? waht major has taken you here?"
    be ghole samad fozolaye bitarbiat.
     

    پاسخحذف
  84. دو یا سه سالی‌ هست که من از ایران خارج شدم و زندگی‌ و اقامت نسبتا قابل قبولی هم دارم ،باید بگم این مطلب به من که با شما احساس همزاد پنداری می‌کنم یه چیزیو یادآوری کرد ، اونم اینکه یه شب دوباره خواب دیدم که توی ایرانم و همون مشکلات قبلی‌ و... بعد از اینکه بیدار شدم خدارو شکر کردم که علیرغم اینکه افسردگی دارم ، اما زندگی‌ توی خارج به هیچ وجه استرس زندگی‌ توی ایران رو نداره ، من با همه دلتنگیهام خوشحالم ، که امروز ایران نیستم

    پاسخحذف
  85. اپیدمی کم غیرتی(1)

    در اين بحث طرف صحبتم افرادي كه به علل سياسي و اعتقادي اجبار به رفتن از كشور داشته اند نيست . منظورم هم از نخبه کسانی نیست که خیلی بالاتر از بقیه اند. طرف صحبتم همه ايراني ها يي است كه به نحوي مي توانستند بمانند و مبارزه كنند و با همدلي و همدستي طرحي نو دربندازند ولي به هر علت اين كار را نكردند . در بدترين وضعيت اين كشور و در این ورطه هولناک ان را تنها گذاشتند و به مكان هاي ديگر سفر كردند و زندگي راحت تري را به زعم خود پي گرفتند . (لطفا ذكر نشود كه راحت تر نيست كه اگر اين چنين بود خوب مي توانستند برگردند و از مشکلات انجا دل بکنند و در داخل زندگي كنند ولي اين كار را نكردند و این خود دلیلی بر ترجیح انجاست)
    مي دانيم كه حدود يكصد و هشتاد هزار از افراد ايراني به طور متوسط از كشور خارج مي شود و از اين نظر رتبه اول را در دنيا داريم كه بنا بر براوردها حدود 11 ميليارد دلار هزينه سالانه استi.
    از هر 125 دانش آموز المپيادي ايران 90 نفر در دانشگاههاي آمريکا تحصيل مي کنند . از هر 96 دانشجوي اعزامي به خارج ، تنها 30 نفر به ايران باز مي گردند . حدود 2 ميليون و 500 هزار ايراني در خارج از کشور زندگي مي کنند که 60 درصد انها مقيم آمريکا هستند . همچنين 2000 نفر از استادان دانشگاه در امريکا ايراني هستند و 5 هزار ايراني در امريکا مدرک دکترا دارند . بر اساس آمار ها با سواد ترين اقليت ها در جامعه آمريکا ايراني ها هستندii.
    علتش را نيز همه مي دانيم . ليستي طولاني از مشكلات اعم از اقتصادي ،‌سياسي ، اعتقادي ، كم توجهي به علم ، دانش ، تخبگان ، كمبود امكانات ، وضعيت بد زندگي و خيلي چيزهاي ديگر که از جمله نظرات عمده اي هم كه در بحث های مطرح شونده با اين دوستان صورت مي گيرد مي توا ن موارد زير را نام برد :‌

    اوضاع خيلي خراب است و تحمل سنگين و سخت .
    ماندن و تحمل چه فايده اي دارد و مگر با يك گل بهار مي شود ؟
    زندگي مگر چندبار است ؟
    امكانات ارتقاي زندگي و تحصيل و پيشرفت در غرب
    اصلا مگر چه فرق مي كند در دنياي امروز همه دنیا يك كشور است و وطن ما و هر كجا شما خدمت كنيد به جهان و علم خدمت كرده ايد و جاي ان مهم نيست .
    عدم قدرداني جامعه و عدم شايسته سالاري و عدم رشدو پيشرفت فرد بسته به توانايي هايش و حاكم بودن رابطه سالاري به جاي ضابطه سالاري و …

    کسی هم نمي تواند منكر درستي این دلایل باشد چون تمام ايراني هاي مقيم ، انها را با گوشت و پوستشان حس كرده اند . فقط نكته اي كه مي ماند اين سوالي است كه يك نفر از نخبگانمان كه به خارج مهاجرت كرده بود با ان مواجه شده بود . ان دوستمان در فرودگاه كه كارها و روال ورودش را انجام مي داد با ماموري مواجه شده بود كه با تعجب از سوابق خوب تحصیلی و کاری این دوستمان ، سوالاتي از وضعيت مملكت و علت خروج و مهاجرتش پرسيده بود و او هم همين ليست طولاني را بلكه طولاني تر ! تحويل داده بود و كلی گله و شكايت كه اين است و ان نيست . ولي خود ان دوست مي گفت حرف اخر آن مامور اب سردي بر تمام اين دلايل بود . وي گفت خوب همه اين مشكلات درست ولي وقتي تمام شما نخبگان داريد فرار مي كني پس چه كسي بايد ان جا را درست كند ؟ همان افراد باقیمانده عامي و معمولي ؟‌
    اين سوال را بايد دوستاني پاسخ دهند كه رفته اند و در پشت گود فرمان لنگش كن صادر مي كنند و در عين حال كلي هم شكوه دارند و از بي فرهنگي ها و بي هميتي ها گله دارند ولي وقتي نوبت كار خودشان بود باروبنديل را بسته و در بهترين حالت با ناراحتي از ترك ميهن و اب و خاك ، ادامه كار را به بقيه سپردند . در میان نبردی دهشتناك براي نگهداري كشور و جلوگيري از سقوطش ، همرزمان خود را تنها گذاشته و رفته اند و بدترش هم اینکه براي اين فرارشان هم كلي توجيه و دليل هم دارند و بقيه را هم زير سوال مي برند كه در اشتباهيد .
    شاید سوالاتی چند را از این دوستان بشود پرسید که خواهشم این است صادقانه به ان پیش خودشان پاسخ دهند .
    ایا اگر اوضاع خوب بود و داشت درست كار مي كرد و اوضاع بر وفق مراد بود دیگر چه نیازی به شما بود ؟ با همين وضع موجود نيز گليم مان را از اب مي كشيديم و قرار نبود منت كسي را بكشيم تا بيايد فداكاري كند و در كشورش زحمت بكشد ! و دران صورت امدن ايشان هم هنري نبود كه از كسي بر نيايد و يا خیلی مشکل باشد ! شرایط اسان و راحت برای همه اسان است و فداکاری نمی خواهد و لطفی در کار نیست ! در واقع در شرایط سخت است که نیاز به افراد نخبه و کارا است وگرنه شرایط عادی را افراد عامی هم می توانند مدیریت کنند!

    پاسخحذف
  86. اپیدمی کم غیرتی (2)
    سوال بعدی این است که ایا اصلا مطمين هستيد اگر همه كساني كه در این سی چهل سال پیش به این طرف رفته اند الان بودند اوضاع اين گونه بود ؟ ايا نمي توانستیم با وجود اين همه فرهيخته و انجام كاري هر چند كوچك به وسیله هر كدام از انها اوضاع قابل تحمل تر و بهتري داشته باشيم ؟ ممکن نیست قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود ؟ براي مثال اوضاع دانشگاهایمان و دانشجویان مان بهتر نبود ؟ طرز فكر بهتري نداشتند ؟ مردم فهمیده تری نداشتیم ؟ مطمینید ؟
    نكته جالب ديگر اين دوستان نيز طلبكار بودن و شكوه كردن از مردم و وضع موجود و فرهنگ جامعه است و در واقع دوستان با اينكه خود فرار را بر قرار ترجيح داده اند در عين حال از سطحي بالا به همه نگاه كرده و خود را تافته اي جدا بافته مي دانند كه هيچ نقشي در اين خرابي نداشته و ندارند و بقیه را منفعل و تو سری خور و مقصر می دانند.
    بايد به اين دوستان ياداوري كرد كه يك جامعه تشكيل شده از تك تك افراد ان است و ايشان هستند كه سلول هاي اوليه ان را تشكيل داده و با خصوصيات فردي خود كه تجميع شده است ، عرف آن را مي سازند . وقتي تمام نخبگان و قله هاي اصلي يك جامعه كه معمولا بقيه جامعه هم به انها تاسي مي كنند و مرکز توجه هستند خود به سادگي زندگي بهتر را بر نجات كشور مقدم داشته اند پس شخص مبارز هوشمندي باقي نمي ماند كه بتواند درست و كامل مبارزه كند ، بلكه توده اي از افراد عامي باقي مي مانند كه اين افراد به سادگي گول مي خورند ، توجيه مي شوند ، در تصميم هاي حياتي شركت مي كنند ، ممكن است مدير و مسيول شوند ،‌ به راحتي مي توانند با افراد عوام گرايي مانند اقاي احمدي نژاد همراه شده و حتي باعث پيروزي ايشان در برابر فرد معقول تري مانند اقاي رفسنجاني شوند . قابل توجه اين كه اختلاف راي اقاي احمدي نژاد با اقاي رفسنجاني در دور دوم اولین انتخاباتی که اقای احمدی نژاد در ان شرکت داشت ، 7 ميليون بود و اگر اين ايراني هاي خارج رفته را مطابق امار اعلام شده دو و نيم ميليون بدانيم و فرض كنيم هر يك از اين افراد با توجه به دانش و اگاهي خود و اين نکته كه مرجع بسياري از افراد عامي هستند براي طرف مشورت قرار گرفتن مي توانستند فقط دو نفر را با خود همراه كنند مي شد هفت و نيم ميليون نفر و ديگر اقاي احمدي نژادي بر سر كار نمي امد كه در طول هفت سال مديريتش به اندازه تمام طول تاريخ ايران درامد نفتي داشته و در عين حال ان كند با كشور كه همه مي دانيم و خدا اخرش را هم به خير گرداند .
    جالب است که بدانید در تحقيقات اخيرا» انجام شده ضريب هوشي متوسط ايرانيان هشتاد و چهار اعلام شده استiii. در صورتي كه اين باعث تعجب بسياري شد و خيلي ان را انکار كردند ولي به نظر من که درست است چرا كه كشوري كه 180 هزار نفر در سال از كساني كه در ان سرشان به تن شان مي ارزد و امكانات بيشتري اعم از مادی و عقلی و ذهنی و فکری داشته اند و توانسته اند به مدارج بالای تحصیلی برسند ، بروند فكرمي كنيد متوسط هوش افراد چقدر مي شود ؟ اگر از كشورهاي ديگر هم نخبگانشان را به این تعداد بگيرند كمتر از اين هم مي شود ! در عين حال ان دوستان سفر كرده از اين افراد با هوش متوسط 84 انتظار چه كار عجيب و غريب و شق القمري دارند ؟ ايا انتظار بهتر شدن اوضاع را دارند ؟ ايا انتظار دارند معجزه شود ؟
    در واقع همه صحبت من اين است كه اگر اين دوستان الان در ايران بودند شايد اوضاع اينگونه نبود . شايد اگر اين موج مهاجرات ها در دوره هاي مختلف نبود ، اگر نخبگانمان مانده بودند و مبارزه كرده بودند وسريع فرار را بر قرار ترجيح نداده بودند شايد اوضاع مان بهتر بود . شايد مثال هاي واضحش ليبي وسوريه باشند كه مردمش به جاي ترجيح فرار بر قرار و موج هاي مهاجرت ، ماندند ، مبارزه كردند ، هزینه دادند ، كشته دادند و اخر هم یا به نتیجه رسیدند یا عاقبت خواهند رسید و اب سردي بر تمام اين تيوري هاي روشنفكرانه و منفعت طلبانه و تنبل مابانه زدند . واقعا اينها كه رفتند به اندازه مردم اين دو كشور تعصب و حميت داشتند ؟‌ به همان ميزان زحمت كشيدند و بعد خسته شدند و رفتند ؟

    پاسخحذف
  87. اپیدمی کم غیرتی(3)
    ايا اينقدر اصلا برايشان مهم بود يا عافيت را ترجيح دادند ؟‌ يا بيشترين افتخارشان اين است كه در خارج از كشور استاد دانشگاه هستند ؟ ايا مشكلي از ايران را رفع كرده اند ؟ ايا اين استادي دانشگاه در خارج از كشور چه دردي از اين كشور را رفع مي کند كه به ان افتخار مي كنند و ان را جزو خدمات خود مي شمارند ؟ با نمک ترش این است که ما هم در داخل به انها افتخار می کنیم ! در سوگ يكي از افراد تازه گذشته معروف ايراني كه جديدا در امریکا فوت شده اند ذكر شده بود كه عليرغم رفتنشان از ایران و كارهاي بزرگي كه در حدود 30 سال است در بخش تولید اثار سینمایی امریکا انجام داده اند كه الحق بعضي از انها هم بزرك بود ، وطنشان را هم فراموش نكرده بودند و از جمله كارهاي بزرگي كه برای ايران كرده اند اينكه رابطه خوبي با ايرانيان انجا داشتند و هيچ وقت مليت خودشان را انكار نكردند . من توضيح بيشتري نمي دهم خود حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل و مقدار تاثير اين اقدامات را در پيشرفت كشور و حل معضلات ان را خود اندازه بگيريد . شاید هم بد نباشد خدمات ایشان را با دکتر حسابی مقایسه نمایید تا پی به عظمتش ببرید .
    بحث ديگر كه جزو استدلالات اين دوستان است ، جهان وطن بودن است و اين خود غلط بودنش اظهرمن الشمس است چرا كه وقتي كشوري جهان سوم است نياز به كار و تلاش بيشتر دارد و جهان وطني و منفعت رساندن به جهان و منتج شدنش به منفعت ان به كشور اصلي در صورتي درست است كه کشور اصلی عقب مانده نباشد و در شرايط يكساني بتواند از امكانات و فن اوري ها و پیشرفت های موجود در دنیا استفاده نمايد و مغز و سرمایه و نیروی کافی داشته باشد . وقتي اينگونه نباشد بنابراين اين حرف در واقع مي تواند تنها ملعبه كشورهاي توسعه يافته باشد تا عرق ملي و غيرت وطني جهان سومي را بگيرند ، انها را تخدیر کنند و و از نيروي كاري و عقلي انها استفاده كنند و در عين حال يك بهانه و توجيه و دلخوش كنك خوب براي دوستان زحمت کش مهاجر خود نيز فراهم نمايند . ولی سوالی که از این دوستان باید پرسد این است که ایا واقعا کشورهای پیشرفته هم جهان وطنی را قبول دارند و واقعا ما را هم ردیف خودشان می دانند و کشور ما را هم کشور خود می دانند یا اینکه همیشه از سطحی بالاتر به ما نگاه کرده اند و و خود را بالاتر و برتر دانسته اند ! فقط کافی است به فیلم های هالیوودی نگاه کنید تا در تک تکشان افتخار و اعتبارشان به کشورشان را ببینید و متوجه شوید که منظورشان از جهان وطنی چیست !
    اتفاق بدي كه در اين دوره افتاده است اين است كه متاسفانه عرق وطني وملي از بين رفته است و به جز معدودی در بقیه کمرنگ شده است ، براي مثال در دانشگاه شريف يكی از کارهای معمول در سال سوم لیسانس پر كردن فرم براي رفتن از ايران است و هر كس نرود عجيب است ! در عين حال كساني هم كه به كشور برمی گردند انقدر مواجه با اين سخن مردم عادي ميشوند كه براي چه بازگشتي كه مثل اينكه وظيفه همه اين است كه در مقابل مشكلات فرار كنند و قدار عافيت بدانند و متاسفانه به همين دليل است كه در چندين نسل گذشته ما اين رفتن ها مايه خجالت نيست كه به افتخار و مباهات هم تبديل شده است . خدا را شكر كه جنگ ايران و عراق در زمان حال رخ نداد چرا كه مطمينا با اين وضع نمي دانم استان چندم عراق بوديم . خدا را شکر كه ان جواناني كه جانشان را دادند قدر عافيت ندانستند و بر سر نادردناك خودشان دستمال بستند و به دنبال پيشرفت خود نبودند و مردانه ماندند ، ایستادند و رفتند و احتمالا با اين طرز فكر ما جزو خطاكاران تاريخند ! چرا كه جانشان را بيخود و بي جهت بر سر خاك و ابی گذاشتند که الان دیگر جهان وطنی شده است و در نهايت هم هيچ اتفاقي نيفتاده است . دنيا وطن ماست ! البته شايد علت ديگرش هم اين باشد كه جنگ نيازي يه نخبه نداشت و افراد عامي هم مي توانستند بجنگند و نخبگان ما باهوش تر از این هستند که جانشان را به خاطر چیزی هیچ و پوچ بدهند !
    بیایید اصلا» فرض کنید تلاشمان هیچ فایده ای هم نداشته باشد ایا به نظرمان عمل به وظیفه خود ارزش نیست ؟ شنیده ام در به اتش انداختن ابراهیم زنبوری تند تند اب می اورد تا آتش را خاموش کند و همه به ان می خندیدند ولی هیچ کس ارزش کارش را نفهمید ! هیچ کس نفهمید که این زنبورها اگر صدها میلیون بودند اتش خاموش می شد !هیچ کس نفهمید که ارزش این کار به ازی مقدار ابش نبودبه ازای انجام وظیفه اش ، به ازای تعهدش ، به ازای شناختش بود !

    پاسخحذف
  88. اپیدمی کم غیرتی (4)
    در اخر براي پاسخ به بقيه توجيهات و بهانه هاي دوستان يك مطلب كلي را می خواهم عرض كنم و ان اينكه اصلا همه حرف هاي شما درست ولي اگر قرار باشد كسي تا ارتقاي خودش و راحتي خودش را در جاي ديگر ديد نتواند از حق خود بگذرد پس جايگاه وطن پرستي ، ايثار ، از خودگذشتگي ،‌عرق وطن ، عرق ملت ، عرق خاك و بقيه چيزهاي ديگر كجاست . شايد هم اينها ساخته هايي هستند كه در جهان سوم تعريف شده اند و واقعا در جهان فعلي پيشرفته وقرن بيست و يكم محلي از اعراب ندارند . شاید هم بد نباشد نقل قولی از اقای اصغر فرهادی داشته باشیم که وقتی از وی پرسیدند چرا کشور را ترک نمی کنی گفت کشورمان با مشکلاتش مانند یک بچه مریض است ، و والدین هیچ وقت نمی توانند بچه مریض را رها کرده و دور شوند هر چند هیچ کاری هم نمی توانند بکنند. !
    به عنوان اخرین کلام جمله معروفی را که در بسیاری جاها دیده ام ذکر می کنم که :
    بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند جزو بی‌ عرضگانِ این برهه از تاریخ بوده ایم .
    بد نیست این مطالب را هم بخوانیمiv !

    پیرامون مهاجرت نخبگان
    http://hamandishi.net/2010/2010-09-04-17-47-31/1388-09-11-23-04-36/56-1388-09-16-11-40-25/2356-1388-07-14-03-41-27.html
    2 مهاجرت نخبگان دلايل و پيامد ها

    http://www.afarinesh-daily.com/afarinesh/News.aspx?NID=4156
    ضریب هوشی 84 برای ایرانی ها
    http://www.bultannews.com/fa/news/37567

    نخبگان عقب مانده ما !

    http://alef.ir/vdcbzfb85rhb8gp.uiur.html?113072
    یک نفس عمیق بی قذافی !
    http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0b49ea11e5.html

    پاسخحذف
  89. salam ,man yek masale irani hast ke kheili be dar in morede sadeghe !!! bebakhshid vali nashashidi shab deraze!!!! sabr kon be ade chand vaght ke begzare oon vaght mifahmi ke .....

    پاسخحذف
  90. یک مورد که خوندم مثلا احساس نزدیکی به خانوادتون قابل درکه .

    من خودم تا حالا تو ایران بودم و 32 سال سنمه
    اولا می گفتم چرا خیلی ها مخصوصا نسل فرهیخته میرن خارج , شرکت زدیم درس خوندیم گفتیم اگه مشکلی هم هست باید خودمون اونو تو کشورمون حل کنیم.

    ولی کم کم به دروغهاو دورویی ها رو دیدم نمیدونم اونجا چطوره .ولی به نظر من
    . جو ایران مسموم شده الان پارتی بازی دروغ و فساد جز ارزشها شده و اگه کسی هم بخواد رشد کنه باید تو این محیط مسموم همرنگ بشه تا ضربه نخوره محیط درس هم از این قافله عقب نمونده. فکر کنم اینجا مودن هم آدمو می سوزونه .لطفا دوستایی که خارج هستن از تفاوت وضع کشورهای خارج وبا ایران بگن

    پاسخحذف
  91. آقا برگرد که دقیقا تجربه شما رو داشتم و حالا از بودنم در ایران لذت میبرم.

    پاسخحذف
  92. خيلي زيبا گفتي، حرف دل من بود

    پاسخحذف
  93. من چهار سال هست که بیرون از ایرانم. 2 سال هم هست که بر نگشتم. قصد برگشتن هم ندارم.

    آدم ماکزیمم 70-80 سال عمر می کنه باید برای خودش زندگی کنه. مفاهیم "وطن" و "میهن پرستی" برای من و خیلی ها که می شناسم مسخره و بی معنی هستند.

    مملکت اسلامی/آریایی 8000 ساله مال خودتان. هزارتا دلیل هم قطار کنی از آشغال بودن ایران امروز چیزی کم نمی کنه. خوشحال هستم که فرزندانم در آن خراب شده بزرگ نخوهند شد!

    پاسخحذف
  94. در یک چنین تصمیم گیری مهمی نباید احساسی عمل کرد بلکه لازمه که این تصمیم منطقی هم باشه. موتور احساسی و چراغ عقل هر دو باید روشن باشه!

    اتفاقا امروز دقیقا داشتم به مسئله زندگی در خارج از کشور یا در وطن فکر میکردم. الان در والنسیا هستم و 3 هفته است در منطقه بسیار خوش آب و هوا تمیز ساکت و رویائی بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکنم.

    در همین مدت کوتاه و با برخوردهائی که اینجا داشتم و دقت کردن به طرز زندگی آدمها در اینجا خیلی زود خلا ها رو تشخیص میدی. امکانات مادی خیلی خوبه اما یک چیزی برای توی ایرانی آزار دهنده است اینکه به اینجا تعلق نداری و یک بیگانه ای!

    از طرفی فکر میکردم که چقدر بعضی چیزها رو در ایران نادیده میگرفتم و توجه نمیکردم و قدرشون رو نمیدونستم. اگر تهران برگردم بیشتر به این جنبه ها توجه میکنم و بیشتر از اونها لذت میبرم و سعی میکنم که در روابط انسانی مفیدتر و موثرتر عمل کنم.

    با نویسنده این مطلب هم نظرم که هر کسی میتونه و وظیفه اخلاقی و انسانی اش است که قسمت هر چند کوچکی از وطنش رو بسازه. تجربه های خارج از کشور از این نظر برای استفاده داخلی خیلی ارزشمند است.

    زندگی در خارج از کشور برای افرادی که ارتباط عمیق عاطفی یا منطقی با مردم خودشون ندارند راحته. آدمهائی که بیشتر به خودشون فکر میکنند تا به جامعه ای که در اون بزرگ شده اند.

    اما افرادی که مسئولیت بالاتری به جز گذران زندگی شخصی یا حداکثر خانوادگی برای خودشون قائلند و فکر میکنند که زندگی مفهوم بیشتر و عمیقتری داره و البته در خودشون هدف، استقامت و انضباط لازم برای زندگی در ایران و خدمت کردن رو میبینند، برگشتن رو انتخاب میکنند.

    البته باید بدونی که میخواهی دقیقا در ایران چه کار کنی و کدوم گوشه کار رو بگیری، محدودیتهای کاری ات چیه و با کدام مهارتها باید به اونها غلبه کنی. مسئله بسیار مهم اینه کمبودها رو که کم هم نیستند چماق نکنی و به سر خودت و دیگران نکوبی. امکاناتی رو که داری شناسائی کنی و از اونها حداکثر استفاده رو ببری.

    زندگی کردن در ایران اونهم از نوع سالمش به یک انسان قوی و از نظر اعتقادی محکم نیاز داره که بتونه مردم و شرایط رو اونجوری که هست بپذیره و برای هدفی ارزشمند به نام خدمت به وطن با مشکلات بجنگه نه با مردم!

    پاسخحذف
  95. درود

    تبریک می گویم، بزرگید، ولی بدانید که مسیر سختی در پیش دارید.

    پاسخحذف
  96. baraye mardha iran beheshteh va gharb jahanam chon hich zani be marde irani mahal nemide, man be onvane yek zan hazer nistam be iran bargardam, inja ham shohar peida kardam, ham kar, tu iran chy?

    پاسخحذف
  97. harfe dele mano zady, daghyghan manham be in natije resydam, tu iran mardom shik tar va zibatar hastand

    پاسخحذف
  98. برو اونجا بعد تو خیابون یک بسیجی‌ ۲ زاری بهت گیر بعده یکی‌ بخوابون تو گوشت آقای دکتر بعد میبینی‌ عجب غلطی کردی

    پاسخحذف
  99. برو اونجا بعد تو خیابون یک بسیجی‌ ۲ زاری بهت گیر بعده یکی‌ بخوابون تو گوشت آقای دکتر بعد میبینی‌ عجب غلطی کردی

    پاسخحذف
  100. این مطلب به زیبایی‌ ۲ تا از بزرگترین مشکلات فرهنگی‌ و روانی‌ ما ایرانی‌‌ها رو نشون میده: ۱. وابستگی ۲. مهر طلبی

    وابستگی اونجا نمود پیدا میکنه که فکر می‌کنیم هیچ کس غیر از ما و خانواده ما و همشهری ما و هموطن ما آدم نیست. اینه که توی یه شهر و مملکت دیگه احساس تنهایی‌ می‌کنیم و نمی‌تونیم با دیگر مردم ارتباط برقرار کنیم.

    مهر طلبی هم اونجاست که بخاطر مردم و حرف مردم زندگی‌ می‌کنیم. میترسیم مردم ما رو بد یا بی‌ غیرت یا وطن فروش یا بی‌ عاطفه یا شکست خورده بدونن.
    هر دو مورد به خوبی‌ در نویسنده دیده میشه. به هر حال زندگی‌ شماست و شما باید تصمیم بگیری. هرجا که هستی‌ موفق باشی‌.

    پاسخحذف
  101. دوست داشتم من هم یه جایی حرف دلم و بزنم که شد اینجا.
    چرا که نه!
    چرا یه روزی برگردیم که کسی نباشه در رو با محبت باز کنه.
    ما که روزی برمیگردیم چرا روزی که بهانه ای برای موندن نباشه!
    همی به من میگن عادت میکنی!راست میگن .اماواژه اشتباه است !درستش اینه:فراموش میکنی!آره هر روز می گذره بیشتر می فهمم چی می گن .چاره اش آلزایمره! اون هم زودرسش وگرنه سالها عذابه!
    یادمه بچه بودم رفته بودیم بدرقه یکی از فامیلها بیاد خارج,همین جوری که همه منتظر بودن و گرم صحبت من رفتم دور و بر یه دوری بزنم ,دیدم یه جا بحث هست در مورد یه جنازه که از خارج اورده بودند یادمه از آلمان اورده بودند"خدا رحمتش کنه"وارده جزییات نمی شم اما اون صحنه همیشه تو ذهنمه !
    می شه ساعت ها در موردش بحث کرد اما تلخ بود و هست.
    شاید من دیگه ته خط و گفتم اما چی!
    روزایی که پیرزن و پیرمرد غروب بشینن کنج خونه و کسی نباشه ببردشون پارک یه هوایی بخورن"دکترا بخوره تو سرم!"
    چه سخت تصور غروبایی که مادرت ساعت رو هی نگاه کنه تا تو اون سره دنیا بیدار بشی بهش زنگ بزنی!
    سخته تصور این روزا رو از دست دادن!
    فردا که هیچ کسی نبود و نوبت رفتن ما هم رسید چه فرقی داره 6 تا دکترا داشته باشی یا 6 تا خونه.
    شاد که نباشی ؛تو دلت که غصه باشه؛از زندگیت لذت که نبری فرقی نداره دکترا باشی یا بیسواد خونت 60 متر باشه استیجاری یا 6000 متر ویلایی لبه دریاچه ژنو.
    سختش گذر روزای بی تکراره.اگه فرصتی هست هنوز دریاب
    به گمان من بهترین کافی شاپ دنیا همون میز صندلی تو آشپزخونست کنار مادرو پدرو خواهروبرادرودوستان
    همون چایی دمی با طعم بهارنارنج.
    برنج ته دیگ گرفته مادرومادربزگی اگر هست هنوزبهترودلچسبتر از دست پخت بهترین سرآشپزهای دنیاست.
    فارغ از قضاوت دیگران باید کاری کرد که سلولهای بدنت مملو بشن از شادی نه حساب بانکی یا کلکسیونه مدارک!
    درک این موضوع برای ما که از کوه فاصله گرفتیم راحت تره چراکه تا زمانی که روی کوه هستیم عظمت کوه رو درک نمیکنیم.
    خط بطلانی بکشیم به همه غروب های دلتنگی.مبادا باز دیر بشه.
    یادمه شهرداره تهران یه بیلبورد زده بود شهر خوب شاختنی است نه یافتنی! حالا می فهمم.
    خلاصه رفیق زندگی را دریاب گر فرصتی هست هنوز.
    شاد باشی و موفق

    پاسخحذف
  102. سلام دوست عزیز.
    بسیار حرف های زیبایی بود و بسیار لذت بردم. ولی چندتا سوال برام پیش اومد.
    من اتفاقی به این صفحه از وبلاگ شما برخوردم. شما چند ساله خارج هستین؟ کی برمیگردین؟ خیلی دوست دارم بدونم وقتی برگشتین و 1-2 سال هم بگذره هنوز هم سر همین حرفاتون میمونبن؟
    حقیقت اینه که سرعت تغیر آدم ها در ایران بسیار بیشتر از اونیه که فکر میکنیم. آدم ها دیگه اون آدم هایی نیستند که تو خاطراتمون نقش بستند. بازه سنی نسل ها روز به روز کمتر میشه تا جایی که به جای هر دهه، هر سال شاهد یک نسل جدید و بسیار متفاوت از نسل خودمون هستیم. و البته اینها الزاما بد نیستند. تصمیم زیبایی گرفتین و امیدوارم از این طریق بتونبن همه جوانب رو بررسی کنید و راه درست زندگیتون رو پیدا کنید.

    پاسخحذف
  103. صلا به دلم نچسبید. مملو از سرخوشی بی دردانه و عافیت طلبی ایرانی بود. اصلن هم کار منحصر به فردی نکرده. اکثر ایرانی ها اینطوریند. بایک فرق کوچک. اقامتشان رو میگیرند و بعدش دم به ساعت ایرانند و در فرحزاد قلیان میکشند و تو انقلاب ساندویچ بابک میخورند. با کتابهای ذبیح الله منصوری به زیر بغل!

    پاسخحذف
  104. چند سال بعد خودم را خواندم انگار.. دقیقا به همان چیزهایی فکر کردید که من فکر کردم همین چند وقت پیش! خیلی برایم جالب و عجیب بود این تشابه تصمیم! این متن را سیو می‌کنم و به یقین وبلاگ پرمحتوایتان را دنبال خواهم کرد.

    پاسخحذف
  105. خیلی خوبه که گزینه برگشتن تابو نیست..اگه هدفمند و با برنامه باشه و بدونی واسه چی داری میری خیلی هم میتونه خوب باشه..یه جوری که حداقل زحمت ها و تلاش هایی که اینجا داشتی بینتیجه نباشه و در نهایت واسه خودت و کشورت مفید باشه
    برگشتنی که صرفا از روی احساس باشه مسلما بعد از مدتی جذابیتش رو از دست میده و دوباره میشه همون آش و همون کاسه

    پاسخحذف
  106. خیلی خوب بود، ولی امیدوارم پشیمون نشی...
    بیا با خوانندگان وبلاگت یک قرار بذار!! و اون اینکه یک یا دو سال بعد از برگشت این ۱۲ مورد رو دوباره مورد برسی قراربدی...
    موفق باشی و پایدار

    پاسخحذف
  107. خیلی‌ از خوندنِ این مقاله و مخصوصا کامنت‌ها بحثهایی که بین شما هموطنانم در این مورد در گرفته لذت بردم... ممنون از همه که تجربیات، افکار و احساساتشون رو تقسیم کردند...

    پاسخحذف
  108. چقدر واقعبینانه و در عینحال خودمونی و قشنگ نوشتی. منم یک ساله که برگشتم و مثل تو و خیلیهای دیگه خوب می دونستم که اینجا چه مسائلی در انتظارمه. با اینکه عاشق درس و تحقیق وهوای پاک و زندگی و نظام قانونمند و خیلی چیزهای خوب دیگه آنجابودم ولی دیدم دیگه درست نیست که بنشینم توی یه مملکت دیگه و برای کشور خودم فقط حرص بخورم و اشک بریزم. اینه که وقتی مستر رو تمام کردم برگشتم. از وقتی هم که آمدم هرکی بهم میرسه با تعجب و پوزخند یا زهرخند بهم میگه "چرا برگشتی؟!!!" منهم با تمام مسائل و مصائبی که این مدت اینجا دیده ام خیلی به عرق ملیم بر می خوره و جواب میدم که "چون ایرانیم و هرچی دارم از این آب و خاکه!" خیلی هم که کشش بدن میگم " من که از بقیه عزیزتر نیستم، جانم فدای ایران!" وبعدش هم میگم که "برگشتم که با وجود همه موانع و معضلات،تمام تلاشمو بکنم".
    حالا هم به تو دوست عزیز نویسنده این وبلاگ و همه دوستانی که با تو موافق یا حتی مخالفند میگم که" بله! دوستان عزیز برگردید تا همه با هم در همین شرایط همه تلاشمونو برای خودمون و کشورمون بکنیم چونکه: من اگر ما نشوم تنهایم..."

    پاسخحذف
  109. salam
    moshabeh e hesse shoma ra ham dar in sare donia tu Japan vaghean be shekli kamelan tasadofi tajrobeh kardim. sharh e majera be nagh az weblog e yeki az daneshjoo haye Inja:
    چند روزی بود که از طریق برخی از استادای دانشگاه، خبر اومدن یک صاحب نظر ایرانی که قبلا تو ژاپن درس خوانده و کتب و مقالات زیادی داره و قبلا هم تو ژاپن ۱ سالی با درجه فول پروفسوری تو ژاپن فعالیت داشته رو شنیده بودم. از اونجابیکه ژاپنی ها معمولا بر خلاف ما ایرانیها اصلا اهل تبلیغ نیستن خیلی مشتاق بودم که یه فرصتی پیدا کنم که حداقل توی تعطیلات آخر هفته بتونم ایشون رو ببینم.

    تا اینکه یکی از ایرانیها رو دیدم که می گفت اتفاقا ایشون توی یکی از آزمایشگاههای دپارتمان اونها(برق) مشغوله و ساعت کار این استاد ایرانی که فقط ۳ ساعت توی شبانه روز میخوابه به قول ایشون روی استادهای ژاپنی را هم کم کرده.

    گذشت تا اینکه این آخر هفته به بهانه آشنایی با ایرانی های اینجا، ایشون رو هم به جمعمون دعوت کردیم. خیلی جوون، آرام، متواضع،کم صحبت و دقیق. اصلا انتظار نداشتیم که تو ایران مشغول به کار باشن و وقتی از ایشون شنیدیم تو ایران فعالیت دارند ناخودآگاه ذهنمان به سمت دانشگاه شریف، تهران یا دیگه حدافل امیرکبیر رفت و وقتی گفتن که دانشگاه کردستان هستند، همه شوکه شدیم.

    راستش رو بخواین هر چند صباحی که دانشجوها یا محققان ایرانی اینجا دور هم جمع می شیم یا اساتیدی برای دوره های کوتاه مدت اینجا میان، همه به نوعی از مشکلات توی ایران و پرس و جو برای پیدا کردن راهی برای اقامت در کشورهای دیگر صحبت می کنن؛ اما این بار کاملا برعکس بود.

    یکی از ایرانیها با تعجب از ایشون پرسید : با وجود تمام امکاناتی که اینجا داشتین شما چرا به ایران برگشتین با اون همه مشکلات؟

    پاسخ خیلی رک ایشون که انگیزه نوشتن این متن شد این بود:" درسته که گرنت تحقیقاتی ۱ سال من اینجا برابر ۱۰ سال ایران بود اما تا زمانی که من رو از ایران بیرون نیندازن، من ایران رو ترک نمی کنم؛ چون اونجا من تاثیر گذارترم و اگه امثال من و شما هم بر نگردیم اوضاع هیچ بهبودی که پیدا نمیکنه، بدتر هم میشه"

    باب بحث باز شد و اکثر بچه ها مخالف نظر ایشون بودن تا اینکه از خاطراتشون در اینجا یا استرالیا که برای ۱ سال اونجا هم نتونستن بمونند گفتند و از احساس خیانتی که سر کلاس درس بهشون دست می داده که آخرش چی؟ اگه قراره که معلم باشم چه بهتر تو ایران باشم اگرچه سخت تره.

    ایشون ادامه داد اینجا امثال من و شما زیاد است اما ایرانه که به ما نیاز داره. کارهایی را هم که ایران نمی تونم انجام بدم هر سال ۲ ماه زن و بچه هایم را تنها میگذارم میام توی آزمایشگاههای مختلف آنها رو تکمیل میکنم.

    این صحبت ها رو توی یک همایش رسمی و از زبان یک مسؤول نمی شنیدم و واقعا توی یک جمع خودمونی و دور از هر گونه شعار و تبلیغات بود.

    همینجا بود که واقعا احساس غرور عحیبی از ایرانی بودنم به من دست داد و به این نتیجه رسیدم که هنوز هستند ایرانیانی که مثل امیرکبیر بیشتر به فکر آبادانی سرزمینشونن تا راحتی خودشون!

    وقتی خونه رسیدم و نام ایشون رو سرچ کردم این حس چند برابر شد. اگرچه ممکنه از آوردن نامشون اینجا ناراحت بشن، اما فکر کردم برای اینکه شما را هم در این حس سهیم کنم لینک زیر رو قرار دادم:

    http://www.bevrani.com/Publications.htm



    ای کاش قدر این چنین افرادی رو تو کشورمون بیشتر می دونستن! جالب نیست تو ایران به ایشون درجه دانشیاری دادن!؟

    پاسخحذف
  110. 1-اولا حسودیم شد که شما اصلا تلاشی که من می کنم و پدرم در می آید تا همه ی حرفم را در چند جمله بزنم تا خوانده شود نمی کنی و حرفهات را هر چقدر دلت بخواد توضیح می دهی و این همه فالوئر و از آن مهم تر نظردهنده داری.یکیش خود من.
    2.دوما با وجودی که به سبک تندخوانی نصرت خواندم مطلبت را و به نظرم تازه از شماره 3 جان کلام آغاز شد با همه ی آن چه از این پست دستگیرم شد به شدت موافقم و سعی می کنم همین طوری زندگی کنم.
    سوما پایم از آنجایی به این پست باز شد که یکی از دوستام زیر این پست من که دو سال پیش از سر خشم نوشتمش(http://sinjimbanoo.blogspot.com/2010/12/blog-post_09.html) این را گذاشت که بسیار به جا بود و چسبید.دست مریزاد.باشد که بیشتر شویم ماهایی که می خواهیم بمانیم و بسازیم.

    پاسخحذف
  111. سلام
    به وطن خوش آمدی.
    احساس مسئولیت در قبال سرنوشت کشور ستودنی است.

    پاسخحذف
  112. نظرات ایشون کاملا قابل احترامه و در بعد شخصی با در نظر گرفتن شرایط خاص خودشون قابل قبوله. اما مسلما قابل تجویز برای همه نیست، همونطور که خودشون هم به تنوع دلایل تک تک آدم هایی که پاشونو از این مملکت بیرون می ذارن اشاره کردن.
    من فقط یک نکته در باب بعد میهنیِ قضیه از دیدی کلی تر دارم که می خوام عرض کنم:

    درسته که فرار مغزها و استعدادها در سطح کلان می تونه به کشور صدمه بزنه، اما باید این نکته رو هم ببینیم که خیلی از همون مغزها و استعدادها با ماندن در داخل کشور، به علت عوامل مختلفی از جمله کمبود امکانات تحصیلی، عدم وجود شایسته سالاری در محیط کار و جذب نیرو، کمبود امید به آینده و افسردگی، و خیلی عوامل دیگه که بهتر از من بهشون آگاهید، رو به پوسیدگی می گذارن و یکی از دلایل فرارشون هم در حقیقت "نجات" از همین زوال و کمک به شکوفایی و بالندگی استعدادهاشونه. استعدادهایی که شاید بشه گفت کشور ما حتی قدرت استخراج و بهره برداری ازشون رو هم نداره! پس یعنی ما حجم عظیمی از استعدادها رو در ایران حبس کنیم، تا نهایتا به اندازه ی شاید یک دهم یا یک صدم ظرفیتشون، ازشون بهره بگیریم! این نه در سطح فردی نه حتی در سطح اجتماعی، اصلا اونقدر که بعضا ادعا می شه مطلوب نیست.

    بهرحال امیدوارم که هر مسیری در پیش می گیرید موفق باشید.

    پاسخحذف
  113. با سلام

    با تمام احترامی که برای شما دوست عزیز قایلم ولی با سخن شما به عنوان کسی که درون این سیستم زندگی میکنم اصلا موافق نیستم.این صحبت ها بیشتر شبیه یک داستان یا رمان احساسی است تا واقعیت.البته من به عنوان کسی که تا 3 سال پیش با توجه به اینکه شرایط مهاجرت مهیا بوداما با این استدلال که موفقیت کمتر ولی در مملکت خودم باشم حاضر به ترک وطن نشدم,اما در این 3 سال اخیر با تمام مسایل پیش امده که در این متن نمی گنجد بسیار پشیمانم و فکر میکنم هر روز ماندن اینجا به قیمت از دست دادن همه ی چیزهای خوب زندگیم است.فقط امیدوارم 1سال پس از برگشت به وطن باز هم همین گونه بیا ندیشید و از تصمیمتان راضی باشید.البته خرده ای به شما نیست چون شما تهران یا ایران 4 سال پیش را در خاطراتتان جستجو می کنید حال انکه واقعا از انها برای ما ها که اینجا زندگی میکنیم چیزی جز یه خاطره چیزی نمانده

    پاسخحذف
  114. doroooood bar to iranie vatan dost....

    پاسخحذف
  115. من هم تازه یک ساله که برگشتم، مثل تو فکر میکنم، و خوشحالم. خوشحالم که خیلی‌ها دارن برمی‌گردن.
    زنده باشی رفیق باغیرت

    پاسخحذف
  116. بیایید همه برگردیم...:)
    ایران رو بسازیم...
    من که میگم میشه...
    سخته اما میشه...
    تازه ما که خارج از ایران بودیم میتونیم چیزای خیلی جدید تری رو به دیگران یاد بدیم...

    به قول شاعر:
    آزاد باش ای ایران. آباد باش ای ایران. از ما فرزندان خود. دل شاد باش ای ایران.

    پاسخحذف
  117. من تو فرانسه دو سال بودم و فوق لیسانس گرفتم. الان هم دارم برمیگردم ایران. با ذل خوش با امید و با کلی شادی که دارم از این دیوونه خونه پر زرق و برق و خوش رنگ و لعاب خلاص میشم!

    پاسخحذف
  118. سلام
    من در یک دفتر مهاجرتی در تهران کار میکنم مشتری های ما 2 دسته هستند 1-کسانی که میخواهند از ایران برن2- کسانی که رفته بودن برگشتن حالا دوباره دنبال رفتن هستند :)من از اغلب افراد گروه 2 میپرسم چرا برگشتید؟خب مثل شما 1 سری دلایل ارائه می کنند ولی متاسفانه بعد از برگشتن به میهن عزیزمان کم کم این دلایل براتون کم رنگ میشه و باور کنید بعد از چند سال جز پشیمانی هیچ چیز باقی نمونه مثل اغلب مشتری های ما پس ریسک نکنید همه پل های پشت سرتون را خراب نکنید

    پاسخحذف
  119. متن زیبا و شجاعانه ایی بود. ممنون.
    من هم از سالهای آخر دانشگاه نقشه کشیدم که از ایران بزنم بیرون و روشهای مختلف رو هم برای این هدف امتحان کردم و نهایتا هم رفتم ونکوور کانادا. 5 سالی اونجا بودم و الآن دو سال میشه که برگشتم ایران.
    مثل هر کار سخت دیگه ایی مهاجرت هم فواید زیادی داره و به نظرم برای کسانی که امکانش رو دارن انجامش بهتر از انجام ندادنشه بخصوص برای ما ایرانیها که بدلایل متعدد فرهنگی و سیاسی ارزیابی درستی از دنیا و موقعیت خودمون در اون نداریم و این جهل ناخواسته باعث آشفتگی های زیاد شخصی و اجتماعی شده.

    مهاجرت از نظر من (و برای من) یک "کارخانه بالغ سازی" است. مهاجر از مراحل مختلف و سخت این کارخانه عبور میکنه و نهایتا با برخورداری از یه شخصیت دیگه از اون خارج میشه. این شخصیت جدید گاها تفاوت عمیق و اساسی با شخصیت قبلی داره و این یکی از دلایل عدم درک افراد مهاجر و رفتار جدیدشون توسط اطرافیان میشه و تصمیم به بازگشت به وطن یکی از همین رفتارهای غیر قابل فهم میباشد.
    بعنوان کسی که بعد از مهاجرت به بهترین جا برای زندگی یعنی "ونکوور" کانادا؛ به "تهران" یعنی نقطه مقابل برگشتم این عدم درک دلیل مهاجرت معکوس بخوبی قابل فهمه. نکته ایی که من مایلم به آن اضافه کنم اینه که این مهاجرت معکوس (یا هر اسم دیگه) از طرف ساکنین کشور میزبان (در مورد من کانادا) هم قابل درک نیست و در تجربه من از این نظر فرقی بین این دوجامعه وجود نداشت. تنها تفاوت در نحوه ابراز این "تعجب" یا "سوال" از طرف این دو جامعه است. کاناداییها طبق عادت اون جامعه: 1) به تصمیم شما احترام میزارن؛ 2) راجع به شما و دلیل این تصمیمتان قضاوت منفی نمیکنند؛ 3) براتون آرزوی موفقیت و دیدار مجدد میکنند! و متاسفانه اکثر ایرانیان طبق عادت این جامعه: 1) راجع به شما و دلیل این تصمیمتان قضاوت منفی میکنند و به زبان هم میآورند؛ 2) بهتون نوید جهنم در پیش رو میدن و آرزو میکنن که زودتر پشیمون بشین و برگردین به همون بهشت روی زمین!

    اینکه تصمیم به بازگشت با چه انگیزه هایی انجام میشه بسته به تعداد آدمها متفاوته. تقریبا تمامی مهاجران بعد از مدتی زندگی در محل جدید به ارزیابی مجدد درستی تصمیم مهاجرتشون می پردازند و طبیعتا عده ایی هم در این ارزیابی به این نتیجه میرسند که کار اشتباهی انجام داده اند و تصمیم به بازگشت میگیرند. اما عده ایی هم مثل این دوست عزیزمون بدلیل اشتباه بودن تصمیم مهاجرت (یا اقامت در مورد ایشون) به برگشت فکر نمیکنن بلکه بدلیل تاثیر همون "کارخانه بالغ سازی" که اشاره کردم و نگاه جدیدی که به دنیا و زندگی پیدا میکنند تصمیم به بازگشت میگیرند و در مورد من هم دقیقا همین بوده.
    متاسفانه در اینگونه موارد دلایل و انگیزه ها برای اکثر آدمها قابل درک نیست و چون قابل درک نیست تفسیر به رای میشه و اغلب موارد باعث سوءتفاهم یا سوءبرداشت میشه. از نظر من مثل پدیده های مخصوص بلوغ میمونه که برای افراد نابالغ قابل درک نیست! شما نمیتونین راجع به سکس، یا ایثار، یا عشق، یا خیلی از مفاهیم دیگه با بچه نابالغ صحبت کنین و اگر هم به هر دلیلی مجبور به این کار بشین تقریبا از همون ابتدا مطمئن هستید که دست آخر شنونده شما با شما هم داستان نخواهد شد!
    در این تعابیر به هیچ وجه قصد توهین و یا تخفیف ندارم همچنانکه معتقد نیستم که بچه ها (افراد نابالغ در این مثال) قابل توهین یا تخفیف هستند ولی معتقد به این هستم که بر خلاف بلوغ جسمی که کمابیش با مختصر تفاوتی سراغ همه خواهد آمد ولی بلوغ فکری نیاز به تلاش و همت فرد داره وگرنه با افزایش سن خودبخود حاصل نمیشود!

    بازگشت به جامعه ایی که به آن تعلق داری و به آن احساس دین میکنی و در آن حتی کورسویی از تاثیر مثبت میبینی نتنها مطلوب است که سفارش کردنی است.

    همین موج میمون بازگشت روزی ایران را نجات خواهد داد...

    پاسخحذف
  120. وقتی می بینم که تو همچین نظراتی تنها نیستم خیلی خوشحال میشم
    واقعا ممنون که اینقدر روان و واضح حرف هایی که من هیچ وقت نمی دونم از کجا شروع کنم برای گفتنشون رو گفتی
    دست مریزاد

    پاسخحذف
  121. مجید زمانی (بخش یکم)
    از صفحه‌ي فيس‌بوك مجيد زماني: مجيد جزو اولين اسراي جنبش سبز بود. آدمي كه دو تا فوق‌ليسانس تو آمريكا گرفته، 5 سال توي بانك جهاني كار كرده و بالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته ايران. نوشته‌ي مجيد را توصيه مي‌كنم به همه كساني كه مثل من دنبال دليل براي موندن در ايران مي‌گردند: "آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه."

    نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط در سطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.


    نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی. روزهای سخت سخت.


    من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. از این پنج سال 153 روزش رو تو بند 209 تو اوین بودم. از اون 153 روز نزدیک به 50 روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.


    حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.


    این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند یا تصمیم گرفته اند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:


    من تو این "جهنم" بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. 7 سالی هم که تو آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.

    پاسخحذف
  122. مجید زمانی (بخش دوم)
    آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتی ش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، ...اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینههای صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه. وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکا بشه. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.



    ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم.


    اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم :) اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه.

    من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم. می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست. می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم. می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.

    پاسخحذف
  123. مجید زمانی (قسمت سوم)
    می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.

    و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و... است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول درآرود.


    می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه!


    آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره.


    ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.


    یادمه وقتی تو بند 209 به زندابانان فشار اوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام "مجموعه شعر زنان تاجیک"! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود " نوروز است ولی روز من نو نیست" حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم


    روزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند.

    مجید زمانی

    نوروز 1391 – تهران

    پاسخحذف
  124. ياد يه خاطره اي افتادم از دوستي كه آخرين بار قبل رفتن به آمريكا ديدمش. اون موقع تو فاز دهن كجي بودم و دلم مي خواست منم از ايران برم و ديگه پشت سرمم نگاه نكنم و تنها نگرانيم قضيه ويزا بود. اون دوستم اون موقع بهم گفت: حتي اگه به راحتي هم بهت ويزا بدن، بازم يه تيكه كاغذ نمي تونه باعث بشه تو به جايي تعلق داشته باشي

    پاسخحذف
  125. آخی چه روشنفکرانه خودت رو گول میزنی
    منو یاد کسی میندازه که شرح مفصل خودکشیش رو مینویسه و وقت گزرونی میکنه و برا خودش گریه میکنه ...شاید کسی جولوشو بگیره
    میترا

    پاسخحذف
  126. سلام.من به نظر شما احترام میگزارم و بازگشت غیورانه تان را به کشور گوه پرور ایران تبریک میگم.میدونی مشکل ایران فقط حکومت نیس.حتا بیشتر از حکومت مشکل اصلی خود مردمن با اون همه ادعا و خرافات و سرک کشیدن در زندگی دیگران و......به هر انتخاب شماست.

    پاسخحذف
  127. بنده هم پارسال با همین دلایل برگشتم ایران. دقیقا همین دلایل و توجیهات. بعد از ۶ ماه هم فهمیدم اشتباه کردم و برگشتم همین کانادا سر جام. یک بار با مادرم می‌رفتیم نوشهر. می‌رفتیم برای خاکسپاری یکی‌ از اقوام. به مرزن آباد که رسیدیم گشت جلومون رو گرفت و کارت شناسایی خواست. اول تابستون بود و بگیر بگیر‌ها همون روز شروع شده بود. از من پرسید با مادرم چه نسبتی دارم. بنده ۳۱ سالمه و مادرم موهاش یک دست سفیده. گفتم مادرم هستن. گفت شناسنامه. نداشتیم. مدارک ماشین رو گرفت گفت ماشین توقیف می‌شه. یادم نمیره که مادرم پیاده شده بود وسط جاده گریه میکرد به یک جوجه بسیجی‌ عقده‌ای کثافت التماس میکرد بگذاره ما بریم به خاکسپاری برسیم. آخرش قبول کرد ما بریم بشینیم توی پاسگاه و زنگ بزنیم از تهران شناسنامه بیارن که ماشین توقیف نشه. نه خلافی کرده بودیم نه اشتباهی‌. گفتم بگذار مادرم با تاکسی بره به مراسم برسه، من میمونم. نگذاشت. اون روز ۷ ساعتی‌ توی پاسگاه بودیم تا خواهرم از تهران با کرایه رسید و شناسنامه آورد. این یکی‌ بود از مورد‌های رنگ به رنگی‌ که پیش اومد. من فکر نمیکنم دیگه هیچ وقت به ایران برگردم.

    پاسخحذف
  128. اگر لینکی از آن مقایسه بین آسیایی و اروپایی دارید بگذارید خیلی عالی می‌شود

    پاسخحذف
  129. برات از صمیم قلب آرزوی مفید بودن در ایران می کنم چون می دونم این خوشحالت می کنه ...
    به غیر از قسمت آخر اینها که نوشتی چیزهاییه که من هرروز بهشون فکر می کنم ...
    من هم از اولش گفتم بر می گردم و بر خواهم گشت ...
    موفق باشی دوست من

    پاسخحذف
  130. حتما برگرد اما قول بده 6 ماه يا يكسال بعد عين همين متن را درباره زندگيت بنويسي.
    آواز دهل شنيدن از دور خوش است
    چند بار كه لاي در مترو گير كردي و يا تو بي آر تي زير دست و پا موندي و له شدي و فحش خوردي متوجه ميشي كه ايران چه لذتي داره و ما چقدر شاديم
    همه مردم اينجا افسرده هستند و بدبخت حالا چون طرف پشت وانت ميزنه و ميخونه يعني خيلي خوشبخته؟

    پاسخحذف
  131. تا انتها و با ولع خوندم . لذت بردم . حست بسيار ملموس بود و دغدغه ي خودم هم بودن هست . اينكه حساب خودت رو با خودت واكندي بي نظيره و كار هر كسي نيست . نموندي تو لايه اي از شك و ابهام و ترديد از تصميمي كه گرفتي . مرسي همشهري

    پاسخحذف
  132. سلام دوست عزیز
    حس وطن پرستی شما قابل تقدیره
    ولی این راهش نیست
    شما و امثال شما بدون در نظر گرفتن پله و قدم اول که همانا فقر شدید فرهنگی- پایین بودن درک اجتماعی-خرافه پرستی و ........
    سراغ پله های بعدی میرین و میخواین راه صد صاله رو یک شبه برین یعنی شما توی این 4 سال متوجه نشدین که تخصص و علم خالی بدون پشتوانه مردمی هیچه. مطمئن باشید بدون تحول زیربنایی از نظر طرز فکر و دید به کشورشون و جامعشون و زندگیشون نه شما و نه هزاران انسان متخصص و تحصیلکرده دیگه راه به جایی نمیبرین.

    پاسخحذف
  133. سخت می‌گیرید! احساس می‌کنید نیاز دارید برگردید؟ خوب برگردید. به همیشگی‌ بودن یا نبودن آن فکر نکنید چون آزاردهنده خواهد بود. حالا برگردید چیزهایی‌ به دست خواهید آورد و چیزهایی‌ را از دست خواهید داد. چه اهمیتی دارد؟ مگر زندگی‌ غیر از این است؟ سخت نگیرید.

    پاسخحذف
  134. سخت می‌گیرید! احساس می‌کنید نیاز دارید برگردید؟ خوب برگردید. به همیشگی‌ بودن یا نبودن آن فکر نکنید چون آزاردهنده خواهد بود. حالا برگردید چیزهایی‌ به دست خواهید آورد و چیزهایی‌ را از دست خواهید داد. چه اهمیتی دارد؟ مگر زندگی‌ غیر از این است؟ سخت نگیرید.

    پاسخحذف
  135. اگه تنها دلیل برگشتنت خرج کردن تخصص و دانشت برای این کشوره این رو فراموش نکن که اینجا به متخصص نیاز ندارند. اینجا فقط به کسانی نیاز دارند که نفهمند، نشنوند، نبینند، حرف نزنند و اگر نفس هم نکشند که بهتر..سیاه نمایی نیست واقعیتیه که چنگ انداخته و گلومون رو فشار میده.

    پاسخحذف
  136. از استدلالت خیلی خوشم اومد به عنوان کسی که خودش تو غربته ... مرسی

    پاسخحذف
  137. in neveshte mano be tarze vahshatnaki yade khodam andakht ke yek mahe dige bar khaham gasht,. kheyli ajib va az kheyli jahat, be tarzi spooky(!)

    پاسخحذف
  138. سلام. باهاتون موافقم... من ایران نیستم و میخوام برگردم... ولی یک کم میترسم چون تعداد کسانی که برگشتن و پشیمون شدند کم نیست.

    پاسخحذف
  139. kheyli shoja hasti ke mikhay bargardi...man ke ghodratesho nadaram tu oon jame-e bejangam..shayad chon man yek zanam...iran faghat bara mardaa khoobe...khosh baashid

    پاسخحذف
  140. نوشته منسجمی بود و افکارتو خیلی خوب نوشتی ، حتما به اونهایی که در حال تصمیم گیری هستن کمک میکنه. ولی

    مگه کسی پرسید؟ چرا پرسید؟ به ایران برمیگردی چون عشقت میکشه هم وطن، چون دلت میخواد. هر جا که هستی سربلند و شاد باشی.در نهایت آدمها آزادند در انتخاب محل سکونت. ما موظف نیستیم که دلایلمونو به هر کس و نا کسی توضیح بدیم یا توجیه کنیم.. کسی که گزینه های تو رو زیر سوال میبره یا خیلی راحت در مورد آدمهای دیگه و زندگی خصوصی دیگران مثل کد پستی شون قضاوت میکنه آیا ظرفیت شنیدن حرفهای تو رو داره؟

    مشکل این نیست که کی برمیگرده و کی میمونه و دلیلشون چیه، واضحه که بعضیها میمونن بعضیها برمیگردن بعضیها برنمیگردن بعضیها میخوان برگردن بعضی ها اصلا نمیخوان و دلایل و شرایط اینقدر پیچیده است که هیچ کسی نمیتونه به تنهایی فتوا صادر کنه .مشکل اینه که ما تو فرهنگ قضاوت گیر کردیم. ما اسهال نظر داریم . اگه اول یاد بگیریم که هر کسی با هر تصمیمی که میگره محترمه و ما باید حمایتش کنیم دیگه مجبور نیستیم برای هر چیز پیش پا افتاده ای رفراندوم عمومی بگیریم وتو سرو کله هم بزنیم.

    پاسخحذف
  141. سلام..
    جناب مجید اقای زمانی .منهم معتقدم وایمان دارم به یک مهم که چاره ی اصلاح سرزمین ماست .
    و اون اصلاح اخلاق است و بس.
    اخلاق در خانواده . اخلاق در تجارت . اخلاق در ارتباطات اجتمایی.......
    پایه و اولین قدم .. دوری از دروغ . دوری از دروغ .دوری از دروغ . که اساس بداخلاقیهاست.
    مهر ورزیدن به دیگران .
    مطالعه کنیم . در روابط اجتماعی. خانوادگی . ......
    کاری که میکنیم . با عشق و علاقه انجام بدیم.
    ما مسىول زندگدی خود هستیم.منتظز اسب سفید نه باشیم
    افریننده این جهان هستی هرگز دست ار کار و خلقت جدید برنداشه. ... پس تا زنده ایم باید کار کنیم ..پشتکار .....
    حضرت نوح در ۳۰۰ سالی که در حال ساخت کشتی بود ه هرروز مردم از کنارش رد میشد ند به او توهین و تمسخر میکردنند ....

    و در اخر . یکبارقران فارسی بخونیم.

    عزت زیاد



    .

    پاسخحذف
  142. موافقم. ضمن اینکه به نظرم اینایی که درباره ی وضعیت بد ایران یا مثلا گیر دادن به آدما یا اینکه ایران زندگی سخته یا له شدن تو اتوبوس می گن، به نظرم دو حالت دارن: یا دروغ می گن. یا اینکه چیزای مسخره ای مثل سختی اتوبوس سوار شدن یا ترافیک رو با مسائل اساسی مثل دور بودن از وطن و همزبان و خانواده و تنهایی مطلق در غربت یکی می کنن. در کل دمت گرم، که حرف دل ما رو زدی. البته، هر کی دوست داره می تونه خارج بمونه و بعدم سالی یه بار بره ایران و واسه اون بنده خداهای زودباور از خوبی های محل زندگیش بگه. به هر حال یه جوری باید عقده ها رو تخلیه کرد دیگه.

    پاسخحذف
  143. پسرک شمالی نازنین با آن اسم خواستنی...و در حال برگشت. خدایا به سلامت دارش!

    پاسخحذف
  144. این پست تو فضای مجازی خیلی سرو صدا کرده.همین باعث شد منم یه نظرکوچکی بدم بااین امید که بلاگر اصل آزادی بیان رو رعایت کنه ! به عنوان کسی که داره دست و پا میزنه تا یه vacancy واسه دکترا تو هر سیاره ای که فقط اسمش ایران نباشه(البته کره شمالی نه) پیدا کنه می خوام خیلی ساده بگم که نویسنده محترم تا به حال جای سفت نشا**ده. هوای خیابان کریم خان چندان آلوده نیست . اگه به آلودگی هوا علاقه دارید می تونید برید درب جنوبی ترمینال جنوب روبروی کارخونه روغن نباتی از هوای مورد علاقه تون لذت ببرید. کلاس آواز استاد فلاح، نشر چشمه ! قبول دارید که اینا دغدغه های یک انسان ونک به بالا است (از حامیان تیوری "مرگ مولف" که میگن نوشته ی یک نفر رو بدون توجه به اینکه کی اون رو نوشته باید خوند عذر خواهی می کنم) ولی باید گفت که کسانی که تو این مملکت زندگی می کنن و بزرگترین دغدغه شون، اقتصادی ( منظور از اقتصادی اینجا پر کردن شکم زن و بچه است) نیست ؛ درک درستی از آنچه که در لایه های متوسط تر! جامعه میگذره ندارن( با عذرخوهی فراوان) به عبارت ساده تر جنگ، انفجار دل*ر ، عوض شدن رییس جمهور! هیچ تاثیر مستقیمی بر کیفیت زندگی عادی و روزمره شون نداره پس زندگی کردن در جهنمی به نام ایران هم براشون کار سختی نیست. به هر حال بنا به تجربه شخصی فکر میکنم نویسنده تا به حال :- با وجود داشتن مدرک ارشد دو سال بیکار نمونده(هیچ احترامی برای نظر کسانی که میگن اگه شما واقعا تخصصی داشتین کار پیدا می کردین ندارم ، اینجا تخصص همون لقمه از دهن هم دزدیدنه که در نوشته بالا اومده) ،- محرومیت جنسی نکشیده ، - با بزرگ شدنش آرزوهاش کوچک نشده، - موقع رد شده از خیابون یه موتوری بی دلیل زیر کارتن پر از شیشه های آبلیموی تو دستش لگد نزده،- مامور پاسگاه مهریز یزد به منظور جلوگیری از قاچاق مواد مخدر لای تخ*اشو نگشته، - و نمی دونم چه جوری از سد حداقل دو تا کنکور رد شده که شکایتی نداره ، ...(این فهرست تا بی نهایت میتونه ادامه داشته باشه). در مورد پدر و مادرهامون باید بگم این تنهایی حداقل تاوانیه که بابت سیگار 57 ی که روشن کردن باید بدن(از اینکه احساسات بزرگترها رو جریحه دار کردم عذر خواهی می کنم، چند تا عذر خواهی شد؟)

    پاسخحذف
  145. من اصلا نمی دونم باید چه جوری از این حرفها و این جملات و این اعتقادات تشکر کنم...خط به خط جمله به جمله انگار که همه فکرهای من بودند که روی کاغذ اومدند...خوشحالم، خیلی خوشحال، از بودن همچین آدم هایی و از برگشتنشون و از نوشتنشون...ممنون
    http://www.milad755.blogfa.com

    پاسخحذف
  146. ما هم موندیم برادر. بالاخره که این خراب شده باید درست بشه! ما از یزد اومدیم تهران دلمون برای پدر مادرمون تنگ میشه چه برسه بریم اونور دنیا که چی؟ تا کی آدم باید علایقش و محبتش نسبت به نزدیکانش رو کور کنه وهی دورتر و دورتر بشه و بره یک جهنم دیگه؟
    تهران بودی ما در خدمتیم. ببینیمت.

    پاسخحذف
  147. جالب بود ، خیلی جالب بود
    ولی چند سوال:
    ۱- آیا در سویس شغل مناسبی بهتون پیشنهاد شد( ان هم با دکتری حقوق ) که تصمیم گیری بین رفتن یا ماندن رو براتون سخت کنه؟
    ۲-آیا هیچ وابستگی ای در اینجا براتون ایجاد شده؟
    اگر پاسختون به ۲ سوال بالا منفی است کل دلایلی که آوردید پشیزی نمی ارزد اساسا قدرت انتخاب ندارید
    اینجا آمدید درس خواندید و حالا باید برگردید
    این همه آسمان را به زمین دوختن ندارد ...

    پاسخحذف
  148. salam doste aziz shoma khode man hasti
    man ham hamin fekrha ra daram alan 11 sale ke to orupa hastam ama joz badbakhti hichi nasibam nashode. on hayi ke migan pashiman mishi ino beheshon migam ma iraniha faghat dost darim gle konim man ke inja soed hastam ke be yeki az behtarin keshvarhaye donya mashhore az har lahaz hich khoshi nadidam va tasmim daram bargardam khahesh mikkonam onhayi ke migan barnagard khodeton ziyad na faghat 1 sal biyayn biron az iran on moghe mifahmin ma chi darim mikeshim

    پاسخحذف
  149. من هم ۲ سالی است از وطن و خانواده دورم دلم برای همه چی تنگ شده از مادربزرگم تا کوچمون اما به هر کی میرسه میگه احمق نیا

    پاسخحذف
  150. من هم ۲ سال است ایران نیستم دلم برای خانواده و ایران تنگ شده برای کوچمون میخوام زود برگردم اما همه میگن احمقی ...

    پاسخحذف
  151. آره بابا منم تا چند ماه دیگه بر می گردم. نظر دیگران هم محترم. ولی تصمیم خودم رو گرفتم

    پاسخحذف
  152. besiyar jaleb neveshtid ,az nazar man ham asemoon hamejaye donya yek range del bayad khosh bashe, man dar hale hazer amrika hastam va ghase bazgasht daram cho inja refaho daeh vali shairo nadadeh va albate be andazeh tamam omr 35 salam irani bifarhang didam

    پاسخحذف
  153. می گن برگردی: بدبخت می شی افسرده می شی نا امید می شی خفه می شی ... منم می گم بزار افسرده بشیم بزار ناامید بشیم اما لگد نزنیم به امید کسانی که دوستشون داریم که تف نکنیم تو صورت پدری که یک عمر بخاطر توی الاغ "من" نگفت و امروز تو می گی به جهنم که! ما می ریم، خسته ایم آخه اینجا هواش خوب نیست، آخه دیگه اروپادیده شدیم ... راه حل این چیه؟ مساله مساله "تعهد" است، کسانی که ندارند به سلامت انشا... تا 90 سالگی بمونید اینجا و با نوستالژی خاطرات کودکی کیف کنید
    ایجا بهشتی است اما متعلق به من نیست ...

    پاسخحذف
  154. این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست...

    پاسخحذف