- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۱

ترانه‏های ماندگار در شبکه‏ی من و تو


من قبلا هم چندین بار مشابه این حرف را در یادداشتهای دیگر گفتم و واقعا شاید تکرار چندباره‏شان لطفی نداشته باشد. ولی الان که آخرین قسمت از این برنامه‏ی "ترانه‏های ماندگار ایران" شبکه‏ی من و تو را دیدم٬ حیفم آمد برای چندمین بار نگویمش.
این که ما٬ نسل ما٬ چقدر به آن خواننده‏هایی که همان 30-35 سال پیش٬ از کشور خارج شدند و با هر مشقتی که بود چراغ موسیقی پاپ ایران را٬ در گوشه‏ی دیگری از این کره‏ی خاکی زندگی نگه داشتند مدیونیم. منظورم دقیقا همان هسته‏ی اولیه است و نه کسانی که بعدا به این گروه اضافه شدند. بگویم شهرام شب‏پره٬ ابی٬ داریوش٬ ستار٬ هایده٬ مهستی٬ شهره٬ مارتیک٬ ویگن٬ عارف و امثال این‏ها که شاید حالا ذهنم یاری نکند از همه‏شان نام ببرم. ولی این هسته‏ی اولیه تعدادشان نباید آنقدر زیاد باشد به نظرم. اندی و معین و آصف و داود بهبودی و این‏ها بعدتر آمدند که البته جای خودشان را دارند و بسیار هم عزیز هستند و من هم پیش‏تر مراتب ارادت خودم را به ایشان و به خصوص حضرت اندی به طور مبسوط بیان کردم. اما صحبت الانم این است که اگر آن آدم‏های اول نمی‏رفتند و شعله را زنده نگاه نمی‏داشتند٬ چقدر کودکی ما در آن سال‏ها می‏توانست -بدون آن‏ها- چیزی کم داشته باشد و بی فروغ باشد.
شاید حتی خود این آدم‏ها هم اهمیت و بزرگی کاری را که آن زمان برای نسل ما کردند نمی‏دانستند یا هنوز هم ندانند. اما واقعیت این است که در زمانه‏ی سرشار از تنگ‏نظری‏ها و بسته بودن‏ها و محدودیت‏هایی که ما زیستیم٬ بودن این آدم‏ها دقیقا مثال همان کرم شب‏تاب بود در داستان الدوز و عروسک سخنگو٬ آن‏جا که می‏گفت هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد٬ بالاخره روشنايي‏ست. با  این آدم‏ها بود که ما در آن روزگار غمبار زندگی کردیم٬ اما شاد بودن و شادی کردن را از یاد نبردیم و جان به در بردیم.

دو نکته درباره‏ی خود این برنامه:
اول این‏که کاش اصلا پای موسیقی سنتی را به نظرسنجی و رتبه‏بندی‏شان باز نمی‏کردند؛ یا حالا که باز کردند٬ جوری مدیریتش می‏کردند که شان و تفاوت‏های این دو موسیقی از یکدیگر مشخص و البته حفظ شود. آخر یعنی چه که لابه‏لای آهنگ‏های ابی و نمی‏دانم شادمهر عقیلی و این‏ها یکهو یک مرغ سحری هم از آقای شجریان پخش می‏کردند یا اسم مرحوم بنان را می‏آوردند و بعد الهه ناز خواندن معین را –که در جای خود فاجعه‏ای است- پخش می‏کردند.
بعد هم این که این جوجه‏هایی که می‏آمدند و روی آهنگ‏ها نظر می‏دادند٬ در بسیاری موارد اصلا در قد و قواره‏ی این افاضات نبودند. بالاخره آهنگهای مختلف شان‏های مختلفی دارند و جایی که امثال زولاند و سرفراز و خویی و شماعی‏زاده و منفردزاده و این‏ها هستند که از آهنگی که مثلا خودشان 40-50 سال پیش ساخته یا خوانده یا تنظیم کرده‏اند صحبت کنند٬ اساسا دیگر جایی برای جوگیر شدن و اظهار فضل سامي بيگي و نمی‏دانم رها اعتمادی و این جماعت باقی نمی‏ماند. همین اعتمادی بود به نظرم که یک جایی شدت جوگیری‏ش که بالا گرفت٬ خاطره‏ای از مرحوم محمد نوری نقل کرد که از او برای خواندن آهنگ بعدی‏اش نظر می‏خواست. این‏جا همان موقعیتی‏ست که بابلی‏ها وقتی در آن قرار می‏گیرند و کسی قمپز زیادی در میکند٬ می‏گویند: خا٬ خیله خب!


پ.ن. این پست‏های قبلی گاهک را مرتبط با همین یادداشت یافتم. گفتم شاید بخواهید بخوانیدشان:

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۱

اسباب شرمندگي


نكته‌ي اول اين‌كه، اي كاش يكي از هزاران دانشجوي روان‌شناسي دانشگاه‌هاي كشور همت و ابتكاري به خرج دهد و موضوع پايان‌نامه‌اش را كشف علت علاقه‌ي سياستمداران كشورمان به كت‌‌شلوارهاي رنگ روشن و پيراهن‌هاي طرح‌درشت بدرنگ قرار دهد. بلكه در همين تحقيق دوا درماني هم براي اين عارضه پيدا شود و شر اين بلا را از سر اين مملكت دور كند. سوال اين‌جاست كه آيا واقعا در دستگاه عريض و طويل ديپلماسي كشور هيچ كسي نيست كه همين نكته‌ي ساده را به ايشان يادآوري و توجيهشان كند كه لباس رسمي فقط و فقط كت‌شلوار تيره، پيراهن بسيار روشن و كفش و جوراب مشكي است و لا غير؟
نكته‌ي دوم هم اين‌كه، تصوير بالا كاروان پرتعداد مديران دولتي ايران را نشان مي‌دهد كه همگي براي شركت در شصت و چهارمين نمايشگاه كتاب فرانكفورت عازم آلمان شده بودند و احتمالا اگر دستشان بازتر بود اهل و عيال را هم با خود مي‌بردند. مديراني كه –به گفته‌ي مصطفي رحماندوست- بسياري‌شان توان دو كلام انگليسي صحبت كردن هم نداشتند و اساسا معلوم نبود حضورشان در اين نمايشگاه چه ضرورت و فايده‌اي داشته است.
قيافه‌هاي ذوق‌زده‌ي آقايان مديران و نيش‌هاي تا بناگوش باز شده‌شان نشان مي‌دهد كه چقدر از اين كه چنين فرصتي نصيبشان شده و پايشان به اين‌جا باز شده است مسرورند. همين قيافه‌ها داد مي‌زند كه در خوابشان هم نمي‌ديدند روزي اوضاع مملكت چنين بي سر و صاحب و قحط‌الرجال شود كه نوبت به آن‌ها برسد تا به عنوان نماينده‌ي كشورمان در چنين جايي حضور پيدا كنند و بابتش لابد حق مأموريت تپلي هم بگيرند. چشم‌بسته شرط مي‌بندم اگر عقبه‌ي بسياري‌شان را بررسي كنيم، نه در زندگي‌شان يك كتاب درست و حسابي خوانده‌اند، و نه هيچ دركي از موضوع نشر و كتاب و اين چيزها دارند.
كت‌هاي بدرنگ، پيراهن‌هاي بدطرح، شكم‌هاي برآمده، خنده‌هاي ذوق‌زده‌ي از سر نديدبديدگي، ريش‌هاي چند روز نتراشيده كه لابد خرت‌خرت مي‌خارانندش و قيافه‌ي مبهوت و گيج‌شان وقتي كسي به انگليسي سر صحبتي را باهاشان باز مي‌كند. اين‌ها نمايندگان ايران هستند.

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

چنين رفته‌ست بر ما ماجراها

بشنويد اي دوستان اين داستان
خود حقيقت نقد حال ماست آن
(مثنوي معنوي – دفتر اول)

شما خواننده‌ي عزيز گاهك، به پاس يك عمر همراهي صادقانه با اين وبلاگ، حتما بايد در جريان اين واقعيت مهم قرار بگيريد كه 4 سال و اندي پيش، زماني كه نگارنده براي اولين بار عازم سفر به بلاد فرنگ بود، پول و توشه‌ي سفر خود را درجيب مخفي‌اي در زيرشلواري خود قرار داد. براي ثبت در تاريخ، نگارنده ممكن است حتي پا را از اين هم فراتر بگذارد و شما را در جريان جزييات بيشتري از اين عمليات هوشمندانه قرار دهد. مثلا اين‌كه پول‌ها پيش از قرار گرفتن در جيب مخفي فوق‌الذكر، توسط 2 فقره كيسه فريزر با برند معتبر پنگوئن به خوبي عايق‌بندي شدند تا در طي سفر چند ساعته و تعريق احتمالي نگارنده تبديل به لاشه‌هاي شل و ول و پاره‌پوره‌اي نشوند. نتيجه اين‌كه اگر حافظه‌ي تاريخي مسافران پرواز قطر ايرلاين به مقصد استكهلم در مورخ 29 مرداد 1387 خوب كار كند، جوانكي را به ياد مي‌آورند كه با هر تكان خوردن و قدم برداشتنش صداي جغ‌جغ كيسه فريزر از درون شلوار و مشخصا زيرشلواري‌اش به گوش مي‌رسيد.
ايده‌ي خلاقانه‌ي استتار پول در زيرشلواري توسط مادربزرگ نگارنده ارائه شد كه با استناد به تجربه‌ي سفر 60 سال پيش خود و همسر فقيدش به مصر و به كارگيري همين شيوه توسط آن مرحوم معتقد بود كه اساسا در طي اين 60 سال تغيير چنداني در شيوه‌هاي امنيتي انتقال پول توسط مسافران به وجود نيامده است. البته حالا كه فكرش را مي‌كنم، مي‌بينم خودم هم چون در آستانه‌ي تجربه‌ي جديد و بزرگي بودم، اندكي جوگير شده بودم و گمان مي‌كردم طي اين مرحله را حتما بايد با مشورت كساني كه تجربيات مشابهي دارند به انجام برسانم.  و به واقع، براي انجام سفر به اروپا در سال 2008 ميلادي، چه مشاور و اميني بهتر از مادربزرگي كه 60 سال پيش سفري به مصر داشته است؟
زيرشلواري لنگه‌داري با جنس ضخيم –براي استقامت بيشتر جهت حمل محتويات جيب و همچنين مقاومت در برابر سوقصد متعرضان- تهيه و براي انجام عمليات اجرايي، مانند هر پروژه‌ي مشابه ديگري، به خياط خانوادگي، آقاي نصيري سپرده شد. مادربزرگ گرامي، شخصا نظارت بر مراحل خريد زيرشلواري و عمليات اجرايي را بر عهده گرفت تا اثبات اين باشد كه دود از كنده بلند مي‌شود. واقعيت اين است كه اگر هم ذره‌اي ترديد بر سر جيب مخفي و به كارگيري آن داشتم، تأييد راهكار فوق‌الذكر توسط نصيري –به عنوان كارشناس عمليات اجرايي- و تأكيد نامبرده بر اين نكته كه جيب درون زيرشلواري تنها راهكار تضمين شده براي انتقال ايمن وجه نقد در سفرهاي بين قاره‌اي است، هر شبهه و ترديدي را از ذهنم زدود و خيالم را جمع كرد. نصيري تأييد كرد كه به طور مستمر اين راهكار را براي مشتريان ديگري هم كه عازم سفرهاي دور و دراز هستند به كار گرفته است و البته تنها مثال حي و حاضري كه در دست داشت، همان پدربزرگ مرحوم بنده و سفر شصت سال پيشش بود.
در مقايسه با جيب پدربزرگ، تنها بهبودي كه در سيستم داده شد اين بود كه به جاي دوختن چهار طرف جيب به زير شلواري –و در نتيجه يك بار مصرف شدن آن- جيب حقير، در قسمت فوقاني، مجهز به زيپ قرص و قايمي بود كه آن را براي استفاده‌هاي متعدد مناسب مي‌كرد. مادربزرگم، بعد از مشاهده‌ي اين بهبود و كنترل كيفيت آن، مانند بيانگذار شركتي كه حالا پيشرفت‌هاي نوينش را به دست فرزندان خود نظاره مي‌كند، لبخندي زد و توصيه‌ي مشفقانه‌اي به نگارنده كرد كه اين زيرشلواري را تنها براي سفرها استفاده كنم و مدام و بي دليل به كارش نگيرم كه زود فرسوده شود. عين عبارتش اين بود كه همان‌طور كه كيف و ساك سفر براي خودم دارم، اين را هم به عنوان شورت سفر بشناسم.
اينجانب، خيلي دير –و در واقع پس از پرواز هواپيما- فهميدم كه زيپ فوق‌الذكر بيش از آن‌كه براي محافظت از محتويات جيب و استفاده‌ي چندباره از زيرشلواري تعبيه شده باشد، كاركرد اصلي‌اش زخم و زيلي كردن محدوده‌ي پر و پاي نگارنده در طي سفر چند ساعته‌ است.

باقي داستان اهميت چنداني ندارد و به گمانم قابل حدس زدن هم باشد. در طول سفر، خانم نروژي‌اي كنارم نشسته بود كه با هر تكان خوردن نگارنده، زيرچشمي نگاه متعجبي به محدوده‌ي زير كمر نگارنده مي‌انداخت و لابد حدس‌هاي غريبي با خودش مي‌زد. گاهي هم كه زيپ لاكردار در موقعيت نامناسبي قرار مي‌گرفت و نگارنده ناگزير مي‌شد با ور رفتن‌هايي از روي شلوار و يا –در مواقع اضطراري- از درون مشكل را برطرف كند، تعجبي كه در نگاهش بود فزوني مي‌گرفت. متاسفانه به دليل تألمات ناشي از زيپ، حس و حوصله‌ي چنداني براي آشنايي و گپ و گفت و گو با وي نداشتم. ولي حالا كه سال‌ها از آن زمان گذشته است، حقيقتا اميدوارم در طي اقامتش در ايران و يا بعد از آن با ايراني‌هاي بيشتري در مراوده و آشنايي قرار گرفته باشد؛ وگرنه، اگر نگارنده تنها ايراني دم دستش بوده باشد، هيچ بعيد نيست كل جماعت ايراني را به اين ويژگي بشناسد كه آن‌جاشان را با كيسه‌فريزري چيزي مي‌بندند كه صداي جغ‌جغش با هر تكان خوردني در مي‌آيد. همچنان هر از گاهي سيخي چيزي انگار در جاييشان مي‌رود كه ناگزير مي‌شوند با تلاش مذبوحانه‌اي از رو يا زير شلوار رفع تيزي كنند.

سرتان را درد نياورم. غرض انتقال تجربيات سفر بود به آيندگان و كساني كه در شرف مسافرت هستند. همچنان كه مي‌گويند زكات علم نشر آن است و مادربزرگ حقير، تصوير زيبايي را از عمل به اين حديث به نمايش گذاشت. حالا من كه نوه‌ي او هستم، چرا بخل بورزم و چنين آموزه‌ي گران‌سنگي را فقط براي خودم نگاه دارم. تنها پيشنهادم البته اين است كه به جان خودتان رحم كنيد و به جاي زيپ دگمه به كار بگيريد. زيپ پلاستيكي هم البته مي‌گويند به بازار آمده است با نرمي و انعطاف خوبي كه ظاهرا به جاي درد قلقلك مي‌دهد. نمي‌دانم. ما نسل قديم هستيم كه با درد بزرگ شديم. جوان‌ترها، اگر استفاده كرده‌اند، بگويند كه قلقلكش چطور است. حال مي‌دهد يا نه.

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

وصل هم نشديم

چند سال پيش٬ در يك نمايشگاه نقاشي٬ روبه‌روي تابلوي سفيد بزرگي كه وسطش را نقاش با رنگ قرمز جيغي اسپري كرده بود ايستاده بودم و با خودم جان مي‌كندم تا بفهمم ارزش و قدر اين اثر هنري كجاست. تابلوها همه از اين نقاشي‌هاي مدرني بودند كه آدم اصلا نمي‌فهمد اين‌ها كه مي‌كشند نقاشي است يا خط‌خطي‌هاي بچه‌گانه‌ي از سر بي حوصلگي و تفنن. مشابه نقاشي‌هاي مهشيد در هامون. رنگ را خالي مي‌كرد روي بوم و بعد بوم را بالا پايين مي‌كرد كه رنگ اين طرف و آن طرف بدود و آخرش خودش يك جا خشكش بزند. بعد اسمش را هم مي‌گذاشت شاهكار معاصر٬ جان عمه‌‌اش. بازديدكنندگان هم مدرن‌تر و جوگيرتر از نقاش. مي‌آمدند و پاي هر تابلو چنان ناچ‌ناچي راه مي‌انداختند كه انگار همين الان خود پيكاسو اين را پيش چشمشان قلم زده است.
خلاصه جلوي يكي از اين تابلوها ايستاده بودم٬ در تلاش براي فهم آن٬ كه آقايي هم آمد و كنارم ايستاد. چند ثانيه‌اي به تابلو خيره شد و بعد چنان واي وايي از خودش راه انداخت و به چنان مغازله‌اي با تابلو مشغول شد كه انگار واقعا خبري باشد. دست آخر هم رو به من پرسيد: مي‌بينيد؟ انفجار رنگ را در اين تصوير مي‌بينيد كه چه كرده؟ مي‌بينيد آقا؟؟ جواب من البته منفي بود. سري تكان دادم و گفتم چيزي نمي‌بينم. دقيق اگر بخواهم بگويم٬ جواب دادم: متاسفانه بنده در اين تابلو هيچ چيز خاصي نمي‌بينم. آقاي هنردوست كه گويي يكهو از ارگاسم درك هنري خود به آغوش متعفن آدم هنر ناشناس و بي‌قدري تبعيد شده بود٬ با حقارت براندازم كرد و مانند كسي كه از بوي بد كس ديگري حالش بد شده باشد٬ با كنفتي قيافه‌اي گرفت و رفت سراغ تابلوي بعدي كه خانمي جلويش ايستاده بود و انگار بهتر از من انفجار رنگ‌ها را مي‌ديد و مي‌فهميد٬ چون خيلي زود اياغ شدند و صحبت‌شان بر سر رنگ‌ها و انفجارشان ادامه پيدا كرد.
الان 8-10 سالي از آن زمان گذشته است. نمي‌دانم اگر دوباره همان تابلو را ببينم٬ يا گذرم به همان نمايشگاه بيفتد٬ چه احساسي به نقاشي‌هايش داشته باشم. شايد هم واقعا فهم آن زمان من ناكافي بود و نقاشي‌ها٬ به واقع شاهكارهايي بودند كه من توان دركشان را نداشتم. اما واقعيت اين است كه آن زمان٬ همان‌طور كه به آن آقاي انفجار رنگ گفتم هيچ حسي جز اين نداشتم كه فكر چنداني پشت اين نقاشي نيست و چيزي از آن درنمي‌آيد كه حرفي براي گفتن داشته باشد. دليلي هم براي اين نمي‌ديدم كه بخواهم حس خودم را پنهان كنم. حالا يا من نمي‌فهميدم٬ يا آن ديگران خيلي جوگير بودند.

چند روز پيش٬ در بابل همايشي براي روز جهاني حافظ برگزار شده بود كه از دكتر محمد صنعتي هم دعوت كرده بودند بيايد درباره‌ي مفهوم رندي در اشعار حافظ صحبتي بكند. از خوب حادثه٬ من هم بابل بودم و بيشتر به هواي ديدار آشنايان و دوستان و همشهريان قديم سري زدم آن‌جا. همايش خوبي بود و صحبت‌هاي صنعتي هم شنيدني بود. فقط در ابتداي مراسم٬ دخترك 6-7 ساله‌ي فسقلي‌اي را بزك دوزك‌كرده بردند بالاي سن كه براي حضار غزلي از حافظ را بخواند. دخترك با آن حركات دست و عشوه‌هايي كه يادش داده بودند٬ غزلي را خواند با مطلع "سرم خوش است و به بانگ بلند مي‌گويم". به نظرم نه غزل مناسبي برايش انتخاب كرده بودند و نه در حركات و خوانشش خيلي زيباي‌شناسي و هماهنگي را مورد توجه قرار داده بودند. فقط دستانش را هي گرد باز مي‌كرد و مي‌بست و لحن خوانش و صداي جيغ جيغي‌اش هم لطف چنداني نداشت. آرايشش هم كه اصلا توي ذوق مي‌زد. بعد از خواندنش٬ به خانمي كه كنارم نشسته بود٬ گفتم كاش غزل مناسب‌تري انتخاب مي‌كردند كه با لطافت دخترانه‌ي اين فسقلي هم سازگارتر باشد. حتي از باب مثال گفتم به نظرم غزل "تاب بنفشه مي‌دهد طره‌ي مشك‌ساي تو" انتخاب مناسبي مي‌توانست باشد. خانم بغل‌دستي٬ لبخندي زد و با نگاه عاقل اندرسفيهي بهم گفت: اگر وصل باشيد با حضرت حافظ٬ هر كس هر غزلي از او بخواند برايتان فرقي نمي‌كند. مهم اين است كه شما و حضرت حافظ يكي شويد. گفتم يعني اصلا انتخاب غزل و شيوه‌ي خوانش و بيان آن اهميتي ندارد؟ سري تكان داد كه يعني نه. يكي از همان لبخندهايش هم زد كه واويلا٬ يك وضعي. يارو خيلي وصل بود به حضرت حافظ.

جواني است ديگر. اشتباه من اين بود كه همان 8-10 سال پيش شماره‌ي آن آقاي انفجار رنگ را نگرفتم بدهم به اين خانم دائم‌الوصل. بلكه واسطه‌ي خيري چيزي هم مي‌شدم.