- See more at: http://blogtimenow.com/blogging/automatically-redirect-blogger-blog-another-blog-website/#sthash.auAia7LE.dpuf گاهك

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

كدام دم


نه خود لحظه‌ي از دست دادن عزيزي كسي. نه به خاك‌سپاري‌اش و ديدار آن صحنه‌هاي گيج و ويجي كه آدم با خودش مي‌گويد كاش مرده بودم و اين‌ها را نمي‌ديدم. نه گريه و شيون و زاري كه همه جا را گرفته است. نه خرما و حلوا و صداي قاري كه قرآن مي‌خواند و بوي گلاب و پيراهن مشكي و اين‌ها.
آن لحظه كه همه چيز تمام مي‌شود و مي‌رود هر كس دنبال سر و زندگي خودش. چقدر مگر همه مي‌توانند بمانند دور و بر داغديده تا داغش را سبك كنند. بايد زندگي را از سر گرفت. هر كسي كاري دارد و بايد برود. بعد از هفتم يا چهلم يا چه مي‌دانم هر چه. آن لحظه كه همه آخرين تسليت‌ها و سر سلامت بادها را مي‌گويند و مي‌روند و به سي خودشان و آدم مي‌ماند تنها٬ با غمي كه سبك نشده است. با داغي كه تازه‌تازه بر دل است. همه مي‌روند و يكهو دور و برش خالي مي‌شود. خالي خالي. تنهاي تنها و تازه مي‌فهمد واي٬ چه آمد بر سرم.
آن لحظه.

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۱

عاشقانه: من و هكرم

من تجربه‌اي از هك شدن را با اين وسعت نداشتم. تمام اطلاعات من از چنين فاجعه‌اي برمي‌گشت به 7-8 سال پيش كه يك ويروسي چيزي به جان كامپيوترم افتاد و بخشي از اطلاعات هاردم را پاك كرد كه البته بعدش توانستم آن‌ها را بازيابي كنم. دوستي كه براي بازيابي اطلاعات كمكم كرد٬ بهم گفت كه يك جايي٬ اين ويروس چيزي ازم پرسيده است كه بايد مي‌گفتم نه و البته گفتم آره و همين مجوزي شد براي ويروس كه چنين بلايي سرم بياورد. دوست متخصصم٬ همچنان كه -مانند مارگيري كه براي كشيدن مار دستش را در سوراخ مي‌كند- مشغول بيرون كشيدن اطلاعاتم از هارد بود٬ بهم توصيه‌ي اكيد كرد كه هيچ وقت تا از چيزي مطمئن نشده‌ام٬ جواب مثبت به آن ندهم. و اين شد نهايت آموزه‌ي امنيتي من در فضاي مجازي و بلكه همه‌ي زندگي.  سال‌ها بعد٬ شبي در استكهلم٬ در كلابي جايي بودم و دختري از من چيزي پرسيد كه چون درست سوالش را نفهميده بودم٬ بي‌درنگ به آن جواب منفي دادم. حالا كه فكرش را مي‌كنم٬ آن شب مي‌توانست برايم شب بهتر و خاطره‌انگيزتري باشد٬ اگر توصيه‌هاي دوست متخصصم مانند آينه‌ي دق جلوي چشمانم نمي‌آمد.
نتيجه اين‌كه تصوير احمقانه‌اي كه از حمله‌هاي اينترنتي و ويروس‌هاي كامپيوتري در ذهن من ماند٬ اين بود كه اولا همواره اين موجودات براي آسيب‌رساني اذن ورود مي‌گيرند و ثانيا سوالشان را طوري مطرح مي‌كنند كه اگر جواب منفي بهشان بدهي٬ همه‌ي نقشه‌ها و برنامه‌هايشان به هم مي‌ريزد.
اين بار اما اين‌طور نبود. از ايميل‌هايم شروع كرد و يكي‌يكي‌شان را ازم گرفت. بعد سر وقت فيس‌بوكم رفت و ترتيب آن را هم داد. تير آخر را هم به گاهك زد و پاكش كرد از صحنه‌ي تاريخ. احساس شخصي‌ام اين است كه هدف نهايي همين گاهك بود. وگرنه هزار كار ديگر هم مي‌شد كرد با اين پسووردها و اكانت‌ها. ولي اين‌كه صاف رفت سر وقت گاهك٬ به گمانم چيزي آن‌جا بود كه آزارش مي‌داد. يا شايد هم دچار توهم شده‌ام٬ نمي‌دانم.
حالا اين‌ها مهم نيست. چيزي كه من واقعا دوست دارم با شما به اشتراك بگذارم و اصلا جايتان خالي بود كه با چشم خودتان ببينيد٬ تصوير ديروز من بود. نماي كاملي از يك موجود مفلوك و ناتوان در برابر قادر مطلق. مانند اين بازي‌هاي كامپيوتري كه غول مرحله‌ي آخر قد و قواره‌اش ده برابر شماست و هرچه شليك مي‌كنيد و شمشير مي‌كشيد٬ اثري بهش ندارد. آن‌جا ايستاده است و نگاهتان مي‌كند و هر از گاهي با فوتي يا تلنگري پرتتان مي‌كند آن دورها. داستان ديروز من و اين هكر بود. گفتم. بايد مي‌بوديد و مي‌ديديد كه چطور با فلاكت نشسته بودم پشت كامپيوتر زپرتي‌ام و تند‌تند تلاش مي‌كردم پسووردهايم را بازيابي و عوض كنم و تا يكي‌شان را انجام مي‌دادم و مي‌آمدم نفسي بكشم٬ مي‌ديدم يكي ديگر را عوض كرده است. انگار خوشش آمده بود از اين بازي. تلاش مذبوحانه‌اي مي‌كردم٬ مانند گوسفندي كه مي‌داند ديگر دست و پا زدن فايده‌اي ندارد و سر و كارش با سلاخ است. عينهو بازي دوران بچگي‌ام كه دور مورچه‌ها آب مي‌ريختم و راه فرارشان را مي‌بستم٬ به هر جا كه سرك كشيدم٬ راهم را بست و از هر طرف كه رفتم٬ جز وحشتم نيفزود. كفاره‌ي گناهانم بود انگار كه در اين ماه عزيز مي‌دادم.
از يك جايي به بعد ديگر بازي را رها كردم و ژست آدمي را گرفتم كه مي‌داند با فضاحت در حال باخت است و براي همين٬ ترجيح مي‌دهد پيش از اتمام بازي با احترام از اين جدال نابرابر بيرون بكشد. عقب نشستم و براي اين‌كه دست‌كم پيش خودم عزت نفس لگدمال شده‌ام را ترميم كنم٬ اين شعر شاملو را زمزمه كردم كه:
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌یِ عظيمِ کرکسی گشوده‌بال
بر سراسرِ ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گُدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌ است
و تو را
از شکست و مرگ
گزيرنيست.

گاهي هم كه خيلي لجم مي‌گرفت٬ به سبك دايي‌جان ناپلئون سري تكان مي‌دادم و اين را مي‌خواندم كه:
در كف شير نر خون‌خواره‌اي / غير تسليم و رضا كو چاره‌اي

تا غروب دوستاني كه خبردار شده بودند٬ به دادم رسيدند و هر كدام راهنمايي‌اي كردند. تا پاسي از شب هم طول كشيد كارم. تمام توصيه‌هاي امنيتي دوستانم را به كار گرفتم و به توصيه‌ي آن دوست متخصصم هم عمل كردم و به هر سوالي كه ازم شد٬ جواب منفي دادم. كلي هزينه كردم و آنتي‌ويروس پولي با محافظت بالا گرفتم. ايميل‌هايم را به هزار مصيبت بازيابي و همه‌ي اطلاعات ورودشان را عوض كردم. با بلاگر تماس گرفتم و متقاعدشان كردم كه از آرشيو خودشان گاهك پاك‌شده را دوباره به من برگردانند. وقتي مثلا خيالم راحت شد كه همه چيز امن و امان است٬ بيهوش روي رختخواب افتادم. صبح بيدار شده نشده٬ كامپيوتر را روشن كردم و با دلهره سراغ ايميل‌هايم رفتم. ديدم از يكي از ايميل‌هاي خودم برايم پيام داده است كه:
Long and busy day?!
This is not the last time. See you again for more fun.

واقعيت از اين روشن‌تر نمي‌توانست خودش را به من نشان دهد. انگار تمام ديروز٬ هر چه بيشتر تلاش كردم دورش كنم٬ به من نزديك‌تر شده بود. به خودم نگاه كردم و يكهو حقيقت مانند پرده‌ي روشني جلوي چشمم بالا رفت. فهميدم بايد اين را هم مانند جزيي از زندگي خودم بپذيرم؛ مانند صدها واقعيت ديگر كه وجود دارد و بخشي از من شده است. مثل اين واقعيت كه اسمم اويس است و زود به زود دلم براي پدر و مادرم تنگ مي‌شود. مثل اين‌كه موقع راه رفتن شكمم را جلو مي‌دهم و بوي عطرهاي خنك را دوست دارم. مثل اين‌كه 12 سالم بود كه با اولين دختر زندگي‌ام آشنا شدم و 16 سالم بود كه عاشق شدم. برگشتم و ديدم تمام ديروز ما به هم نزديك و نزديك‌تر شده بوديم و تمام تلاش‌هاي من براي فرار٬ به واقع در نگاه او دلبري‌هاي عاشقانه‌اي بود كه بيشتر دنبال من مي‌كشاندش و حالا كه خوب فكرش را مي‌كردم٬ مي‌ديدم ناقلا به دل من هم نشسته است.

چهره‌اش را در ذهنم تصور كردم. آن طرف كامپيوتر٬ جايي در اين دنيا نشسته بود و به من لبخند مي‌زد.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

ما و اين‌ها

اين هم از آن چيزهايي‌ست كه هميشه چشمم را گرفته است. اين‌كه ما چقدر زندگي و متعلقات آن را سخت مي‌گيريم و چطور چيزهاي كوچك را در ذهن خودمان بزرگ مي‌كنيم، و اين‌ها كه اين‌جا زندگي مي‌كنند، چطور همه چيز زندگي را با هم پذيرفته‌اند و اساسا مشكلات زندگي را نه به عنوان دردسري كه بايد از سر بگذرانند, كه به عنوان جزيي از زندگي و اصلا خود زندگي مي‌بينند.
نشسته بودم در كتابخانه كه دختري آمد و رو به رويم كيف و وسايلش را روي صندلي گذاشت و همان‌طور كه خودش را تكان‌تكان مي‌داد, كتابي را باز كرد و شروع كرد به قدم زدن و كتاب خواندن. از تكان‌خوردن‌هايش نگاهم جلب شد و ديدم كه با چادرشبي پارچه‌اي چيزي بچه‌اش را به خودش قنداق كرده است. آن قدر هم تميز و مرتب اين كار را كرده بود كه اصلا در نگاه اول به چشم نمي‌آمد كه يك نفر نيست و دو نفر است. نيم ساعتي همان جا قدم زد و نشست و كتابش را خواند. گاهي بچه ونگي مي‌زد و مادرش هم پيش‌پيشي مي‌كرد برايش كه آرام شود. بعد هم رفت.
يادم آمد دو ماه پيش كه با چند نفر از دوستان متاهلم در ايران مي‌خواستيم يك روزه برويم دشت و دمني جايي و دلمان را باد بدهيم, يكي از اين دوستان كه چند ماهي است پدر شده است, عذر خواست و توجيهيش هم اين بود كه همراه بچه به پيك‌نيك آمدن سخت است برايشان. كه من فكر كردم به همين راحتي، با آمدن اولين بچه، بخشي از زندگي و تفريحات خود را ناديده گرفتند و به استقبال پير شدن رفتند.
مثال ديگرش هم مهماني گرفتن‌هاي ماست كه مثلا اگر قرار باشد شبي خاله و شوهرخاله‌ام به خانه‌ي ما بيايند، مادرم از صبحش مشغول پخت و پز و بشور و بساب است كه حالا انگار قرار است مهماني سلطنتي برگزار كند. تعداد اگر بالاتر باشد و درجه‌ي دوري مهمانان هم بيشتر باشد كه ديگر واويلا. اين‌جا حالا مي‌بيني عصر تصميم مي‌گيرند مهماني‌اي چيزي بگيرند. بعد هر كسي چيزي مي‌آورد و گوشه‌اي از كار را مي‌گيرد و مي‌شود يك دور همي راحت و بي دردسر. بعدش هم هر كي مي‌رود به سي خودش.

در مجموع زندگي را سخت مي‌گيريم. يا سختگيرمان كرده‌اند شايد. نمي‌دانم.


پ.ن. البته به نظرم بچه‌هاي اين‌ها هم آدم‌تر از بچه‌هاي ما هستند. در تمام نيم‌ساعتي كه مادرش اين‌جا بود، دو بار ونگ زد كه آن دو بار هم با با يك تكان دادن الكي آرام شد. حالا بچه‌هاي ما اگر باشند, آسمان را به زمين مي‌آورند. از بس كه كولي‌اند.


دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

از نكردن‌هايم


چند سالي‌ست كه اين خانه را علم كرده‌ام؛ اما هنوز كه هنوز است، وقتي مدتي چيزي نمي‌نويسم، غريبي مي‌كنم و ديگر دستم به نوشتن نمي‌رود. مانند كسي مي‌شوم كه مدتي‌ست بهش زنگ نزده‌ام و حالا ديگر رويم نمي‌شود سراغش را بگيرم. چاره‌اش اين است كه شانس بياورم و تصادفي همديگر را جايي ببينيم كه سلام و عليكي كنيم و يخمان باز شود. يا اين‌كه كسي و چيزي بهانه‌ي ديداري شود برايمان كه اين غريبي بشكند.
زندگي‌ام پر است از زنگ‌هايي كه بايد مي‌زدم و نزدم. نامه‌هايي كه بايد مي‌دادم و ندادم. جاهايي كه بايد مي‌رفتم و نرفتم. احوالي كه بايد مي‌پرسيدم و نپرسيدم. حالا هم چند سالي‌ست كه ياداشت‌هايي كه بايد مي‌نوشتم و ننوشتم، اضافه شده است به اين سياهه.
نمي‌دانم هيچ‌كدام از اين پشت صحنه‌ي گفت‌وگوهاي صدا و سيما با ملت و سوتي‌هاي ملت را ديده‌ايد يا نه. ديدنشان هم دل آدم را درد مي‌آورد از خنده و هم گاهي مي‌سوزاند از سادگي‌ها و بدبختي‌هاي اين مردم. در يكي از اين فيلم‌ها  مصاحبه‌كننده از پيرزن مصاحبه‌شونده مي‌پرسد كه آيا مسؤولان، هيچ كاري براي حل مشكل كرده‌اند يا خير؟ پيرزن هم جواب مي‌دهد كه نخير, نكردند. اگر مي‌كردند، اين‌طور نمي‌شد! مصاحبه‌ي بعدي هم با پيرمردي بود كه در بيان انتظاراتش از شهردار آبعلي معتقد بود كه شهردار خوب نكرده است! (اين را مي‌گويم. ثانيه 28 به بعد)

حالا من هم، مثل همان مسؤولان، زندگي‌ام پر است از نكردن‌ها. من شهردار آبعلي‌ام. من قهرمانِ نكردن‌هايم.